مرزی به نام بیماری: شکاف و فاصله اجتماعی که بر اثر بیماری بین من و دیگران میافتد. مرزی که از سمت من به خاطر ناتوانیام از مشارکت در فعالیتها با آدمهای دوروبرم کشیده میشود و از سمت آنها به خاطر ترس و سرخوردگیشان از بدن من. مرزی برای خاطر اینکه آنها نمیدانند بعد از شنیدن خبر بیماری من چه واکنشی نشان دهند.
یکی از من دوری میکند و سعی میکند از من فرار کند و با من مواجه نشود.
یکی حس میکند حتما باید با من تماس بگیرد و چیزی بگوید اما نمیداند چه بگوید و پشت تلفن منمن میکند.
یکی به دیدنم میآید اما خیلی زود گریهاش میگیرد و در بغل من زار میزند و میگوید: نه، بیماری تو ضربه سنگینی است که من از پسش برنمیآیم و بلند میشود و میرود.
یکی خودش را مشغول حرف زدن با بقیه میکند آن هم درباره چیزهای نامربوط به بیماری من. از زمین و زمان حرف میزند جز از بیماری من. حتی اگر به درخواست خودش از سر مهربانی چند روزی هم کنارم بماند، حتی یک کلمه هم از خبر شوکآور بیماری من چیزی نمیگوید.
موقعیت دشوار و شکننده و آسیبپذیر من است که این شرایط را ایجاد کرده است. آنها هر کاری هم بکنند، باز من یک عیبی از آن در میآورم و بدم میآید. اگر از بیماریام بپرسند، از تکرار مکرر داستان بیماریام معذب میشوم و اگر هم اشارهای به بیماریام نکنند، خیال میکنم چقدر خودخواهند که به بلایی که بر سر من آمده، هیچ اعتنائی ندارند. نمیدانند اگر پیشنهاد کمک دهند، حس اهانتآمیزِ از کارافتادگی پیدا میکنم. اگر زیاد پرسوجو کنند، از فضولی و قضاوت میترسم.
همین میشود که مسیر از هر دو طرف بند میآید. به بنبست میرسیم و کار به انزوای من میکشد.
اما... (ادامه در پست بعد)
Post #467
1.2K
Forwarded from نعیمه پورمحمدی