غزل تازه
می خواستم تا می توانم خوش خبر باشم
هر روز با یک شاخه نرگس پشتِ در باشم..
تا وقتی از سردرد هایت بی خبر بودم
باور نمی کردم برایت دردسر باشم..
می بینمت این روزها...کم حرف تر هستی..
اینقدرها هم که نباید کور و کر باشم!
می ترسم از کابوسِ زردی که زبانم لال
در باغ سبزِ آرزوهایت تبر باشم...
حالا برای دیدنِ یک جرعه لبخندت
باید تمام لحظه ها را در به در باشم...
ای کاش هرجوری شده دورم نیندازی
باشم فقط پیشت..فقط این دور و بر..باشم..!
مشتی غزل،قدری گلایه،اندکی گریه
باور ندارم چیزی از این بیشتر باشم...
امروز هم با وعده ی فردا قبولم کن...
فردا رهایت میکنم..فردا..اگر باشم...!
#محمد_پورمرادی
@mastabe
Post #250
348
- ❤ 3