«امشب مثل یک بچه کوچک شدهام که از آمپول میترسد. فقط یک سؤال ذهنم را درگیر کرده: چرا؟»
این را مجید نیکاندیش، جوان ۲۵ سالهای نوشت که میدانست تنها چند ساعت دیگر زنده خواهد بود.
در آخرین شب زندگیاش، وقتی سایه طناب دار بالای سرش بود، به مادرش فکر میکرد. مادری که قرار بود فردا پیکر بیجان پسرش را تحویل بگیرد.
برای او نوشت:
«سلام مادرجان. میدانم در طول زندگی بسیار مکافاتها کشیدی و شرمندهام اگر پسر خوبی نبودم. حلالم کنید و ناراحت نباش. خواهش میکنم برای مراسم خاکسپاریام شاد باشید. مراقب مهناز و ابوالفضل و راضیه باش.»
جوانی در آستانه مرگ، از مادرش عذرخواهی میکند. انگار این اوست که باید بابت رنجی که قرار است بر مادرش تحمیل شود، طلب بخشش کند.
و بعد، چیزی مینویسد که قلب هر انسانی را آتش میزند:
«امشب مثل این بچههای کوچک شدهام که از آمپول میترسند. فقط یک سؤال مانده در ذهنم. چرا؟»
چرا باید زندگی یک جوان ۲۵ ساله به طناب دار ختم شود؟ چرا مادری باید آخرین یادگار پسرش را در نامهای بخواند که چند ساعت پیش از اعدام نوشته شده است؟
مجید رفت، اما سؤالش باقی ماند.
ادامه👇
Post #30871
1.81K


- 💔 65
- 🤬 4
- ❤ 3
- 🔥 2
- 😢 1