ء
هوای ارومیه جدیدا بسی غافلگیر کننده شده بود از پشتِ شیشهی ماشین خیره بودم به آسمانِ ابری؛تا اینکه صدای خندهی دختری از سوی دیگه خیابان نگاهم از ابرهای آبی گرفت.چند شاخهی رز قرمز دستش بود با چشمهایی به سیاهیِ شب عاشقانه به مردِ کناریش زل زده نگاه میکرد.آقاپسر دستهای همسرش محکم میونِ دستای خودش گرفته بود و با لبخندی مهربان میگفت:«دیگه سردت نیست،بالام جان؟»نگاهم ناخودآگاه به دستهای خودم افتاد؛سرخ و تنها.انگار آسمون هم معنایِ تنهایی منُ فهمید اولین قطرهی بارون مثل یک اشکِ سرد،روی شیشهی ماشین نشست.با صدای چیک چیک بارون تصور کردم که از دور با همان قدمهای آروم و باوقار،نزدیکم میشی.وقتی میرسی با همون رفتار قاطعانه خودت زیر لب سلام میکنی دستی به موهایِ سیاهت که قطرات بارون مثل مروارید درخشان سر میخورند ازش میکشی.بویِ خاکِ بارانخورده با عطرِ تلخ ملایمِ تو و با نگاه های یواشکی پر محبت تو روحِ خستهای هر آدمی آروم میکنه چه برسه به من که شدی مأمنی برای من.تو با همون لبخندِ محجوب و چشمانی که انگار از آسمون شب افتادند زمین،به من نگاه میکنی اروم نجوا میکنی:«زهرا، دنیا با تو،مثلِ یک دعای مستجاب شده،زیباست.»اما حالا با صدای بوق های بی امان راننده تاکسی میبینم هیچکدام از آنها نبود.فقط صدایِ برخوردِ بیامانِ قطرههای باران به شیشهی پنجره به گوشم میرسه. شاید هم در روزهای خاکستری آینده نه چندان دور،به دنبالِ ردِ پایی از تو باشم؛ردِ پایی از کسی که نه میشناسمش،نه میدونم کجای این شهرِ بزرگ درگیر کدوم روزمرگی حیاتِ خودش هست.
Post #8273
998
- 🕊 3