Post #6554
1.44K
الان باید میبودی شالگردنِ چارخونهات رو میپیچیدم دورِ سر و صورتت اونقدر محکم که فقط چشمهات معلوم باشه؛نه از سرِ وسواس،از ترسِ اینکه یه ذره سرما راهشو به تنت باز کنه.چایِ داغ رو میدادم دستت،با هزار تذکرِ تکراری که «آروم بخور، داغه»و تو، میونِ بخار لیوان اخم میکردی و غرغر میزدی که چرا اینهمه چیز میریزم به خوردت شالگردن رو عقب میکشیدی که ابروهای سیاهت معلوم بشه،میگفتی: «میخوای بخندن بهم؟مگه بچهم؟»و من بیحرف،دوباره میکشیدمش جلو؛انگار میخواستم جهان رو از صورتت دور نگه دارم.زیپِ کاپشنت رو تا ته بالا میکشیدم و ناخودآگاه دستم میرفت روی پیشونیت؛نه فقط برای تب،برای اینکه مطمئن شم اون ویروسِ سمج بالاخره خسته شده و رفته.با همون لحنِ سرزنشگری که از دلِ نگرانی میادمیگفتم:«حرف نباشه!هوا سوز داره،دوباره سرما میخوری.»بعد، سوپ رو میذاشتم جلوت، میگفتم تا تهش رو بخور و میدونستم هر قاشقش یه قدمه برای برگشتنت به حالِ خوب، صبر میکنم برای روزی که قرارِ تو زندگیم قرار بگیری حتی اگر الان هم نشناسم تو رو.
- ❤ 15