Post #13145
223
هرچقدر شاخههای زندگی بخوان منو از اینجا دور کنن باز چیزی درونم هست که راه برگشت به این شهر رو بلد باشه چون من اینجا قد کشیدم اینجا تو رو شناختم حتی همین گلزار شهدا که برای من جاییه که مرزی میونِ خاک و افلاک کمرنگ میشه انگار نسیمی از بوستانهای بهشتی بیصدا از میونِ مزارها عبور میکنه و خودش رو به قلب آدم میرسونه انگار سکوت اینجا بازتاب حرفهاییه که از زمین گفته میشن و راهی به جَنّت المأوی پیدا میکنن گل تبرکشدهای که توی دستم بود رو هی نگاه میکردم ذوق میکردم برای داشتنش و دلم پر میشد از حرفهایی که هیچ جملهای حریف گفتنشون نمیشه هیچ وقت با خودم فکر کردم شاید خدا همیشه قرار نیست از آسمون معجزهای بفرسته گاهی فقط ذرهای از نور لطفش رو در سادهترین اتفاقها پنهان میکنه و بعد درست در لحظهای که باید اون رو در زندگی آدم هویدا میکنه باد پاییزی میون برگهای درختها میوزید و خنکی دلنشینی روی صورتم مینشست چند لحظه سکوت کردم و بعد آروم گفتم:داداش علی.. هرچقدر دلم از آدما گرفته میسپارمشون به تو و خدای تو من دیگه از دست خودم کاری برنمیاد زیر بار این همه دلشکستگی موندم تنها وقتی کنار شما هستم یه کم آروم میشم یاریم بدین کمکم کنید بتونم ببخشمشون بتونم حلالشون کنم چون نبخشم حلال نکنم غبار دلم انباشته میشه از کینه و غم و اندوه دلم میخواد این همه سنگینی رو از دلم روی زمین بذارم رها بشم بار سنگین دلم کمی دوباره نفس بکشه.شاید این همون کاری باشه که باید یاد بگیرم اینکه بعضی دردها رو دیگه با خودم حمل نکنم بلکه بسپرمشون به خدایی که شما تمام راه زندگی تون به او تکیه داشتید
- ❤ 9
- 💘 4