Post #13144
192
دیر رسیدم و نشد به مراسم هفتگی برسم ولی تونستم گلهای قرمزِ داداش علی رو کنار مزارش بذارم برای دیر رسیدنم اول دلم گرفت اما حالا که بهش فکر میکنم انگار همین دیر رسیدن هم در تقدیر امروز من نوشته شده بود انگار قرار بود یک اتفاق مثل دریچهای کوچک رو به آسمون برام باز بشه وقتی کنار مزار شهید گمنام نشسته بودم یکی از اقوام شهدا نزدیکتر اومد و با همون متانت گفت:یه تبرکی از رهبر شهید داریم، شما جزو پنجاه نفرید که قسمت شده این تبرکی رو ببینید.همون لحظه باز حیرون موندم از این همه لطفی که گاهی بیخبر مثل باریکهای نور از میون پردههای غفلتِ دنیا عبور میکنه و درست روی دل آدم میافته از خدایی که گاهی جواب دل رو نه با کلمه که با اتفاقی میفرسته که بوی هفت آسمون میده.وقتی جعبه باز شد چفیه رو درست مقابلم دیدم چشمهام دیگه تاب نیاوردن اشکها یکییکی روی گونههام نشستند با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:میشه یه گل تبرک کنم؟لطفاً..اون آقا گفت:بله،حتماً.با دستهای لرزونم گل رو تبرک کردم و رفتم سمت داداش علی کنارش نشستم زیر آسمونی که انگار بر فراز این مزارها رنگی از ملکوت گرفته بود گلزار شهدا گاهی شبیه زمین نیست انگار خاکش فرشی آروم شده زیر قدمهای ساکنان ملکوت همانهایی که لحظهای از افلاک فرود میان تا سکوت این خاک رو با شمیم بهشت درآمیزن انگار هر مزار پنجرهایه رو به جایی که چشمهای ما هنوز از دیدنش عاجزن چند لحظه فقط به سنگ مزارش خیره شدم بعد با بغضی که جایی میون دلتنگی و دلخوری گیر کرده بود آروم گفتم:داشتیم داداش؟چرا هر بار که دلم میشکنه، یه چیزی یه نشونهای میفرستید برام؟»سرم رو نزدیک مزارش بردم و نگاهم رو روی نقشونگار سنگ نگه داشتم گفتم:من نمیتونم از ارومیه برم داداش تو بمونی اینجامن کجا برم آخه؟ارومیه برای من فقط یک شهر نیست مثل ریشهایه که سالهاست در عمق جانم فرو رفته.
- ❤ 4