Post #13083
325
ولی من دلم پر میکشه برای ایوون طلا برای یه عصر بارونی که برم همونجا بشینم و چشم بدوزم به گنبد قشنگت،گنبدی که میون پردههای بارون قرار گرفته باشه انگار که هر قطره از جنس نورِ نابِ ملکوت باشه از افلاک پایین اومده تا درست بالای سر دلتنگیهای زائرها بشینه مثل رشتههای نقرهای که از حاشیهی آسمون آویزون شدن و قطرهقطره روی صحن میریزن.هوا پر بشه از عطری که انگار از باغهای بهشت تا اینجا وزیده و من زیارتنامه رو محکمتر توی بغلم بگیرم مثل کسی که بعد از سالها سرگردونی بالاخره نشونیِ پناهش رو پیدا کرده بعد آرومآروم برم سمت چایخونه یه چای گرم بگیرم و برگردم همون حوالی بشینم استکان گرم رو میون دستام نگه دارم و بخار چای آروم بالا بره و توی هوای بارونی گم بشه مثل یه دعای کوچیک که از میون لبهای دلتنگم بلند میشه و راه هفت آسمون رو پیش میگیره تا خودش رو به ملکوت برسونه همونجا بین گرمای چای و خنکای بارون سرم رو بگیرم بالا اونقدر بالا که انگار آسمون سقف این دلتنگی شده، نگاهم میون گنبد و ابرها بمونه میون طلای گنبد و نقرهی بارون جایی که زمین انگار برای چند لحظه از یادم میره و من میمونم و این همه جلال و زیبایی و بعد صورتم خیس بارون باشه و چشمهام خیس اشک و قطرهها چنان درهم بیامیزن که دیگه نفهمم کدوم قطره از آسمونه و کدوم قطره از دلتنگیِ منه بعد با عمری دلتنگی آروم بگم:«سلام بابا رضای مهربون...»و اشکهام یکییکی سرازیر بشن شفاف و آروم مثل ستارههایی که از آسمون جدا شدن و به جای شب راه گونههای منو برای فرود اومدن انتخاب کردن انگار دلِ من بعد از این همه مدت بالاخره رسیده به همون جایی که همیشه دنبالش میگشته جایی میونِ زمین و آسمون جایی که هوا بوی بهشت میده و گنبد مثل تکهای از نورِ ملکوت بالای سر زائرها میدرخشه...
- ❤ 19