Post #11795
1.08K
از میانِ تمام فکرهایی که امروز بیدعوت به سراغم آمدند عجیبترینشان فکر کردن به تو بود. روی صندلی چوبی گلزار شهدا نشسته بودم و آدمها یکییکی از کنارم رد میشدند صدای مداحی از دور میآمد باد آرام لابهلای درختها میپیچید و من بیآنکه بدانم چرا به کسی فکر میکنم که هنوز نمیشناسمش به تو به اینکه کجایی؟ چه شکلی میخندی؟ وقتی خستهای سکوت میکنی یا حرف میزنی؟ چه چیزی دلت را قرص میکند؟ و اصلاً خبر داری یک جایی یک دختر برای آدمی که هنوز اسمش را هم نمیداند دارد گوشهای از آیندهاش را تصور میکند؟به روزی فکر کردم که شاید بالاخره ببینمت نه آن دیدنی که آدم فقط چهرهای را میبیند و میگذرد آن دیدنی قلب را حیران کند.به روزهایی فکر کردم که شاید عاشق هم شویم شبیه قصهها آرام اما در یک نگاه میانِ روزهای معمولی میانِ خندههای بیدلیل حرفهای طولانی دلخوریهای کوچک آشتیهای ساده و آنهمه لحظهای که کمکم از یک آدم «خانه» میسازد.این فکر کردم که شاید یک روز همینجا کنار هم راه برویم پیشِ داداش علی.من از تو جلوتر بروم و چند قدم بعد برگردم ببینم که آیا هنوز کنارمی؟ آیا بودنت واقعیت دارد یا یک خیال است. بعد برایت از روزهایی که نبودی ولی منتظرت بودم بگوییم.شاید وسطِ حرفهایم یک آن نگاهت کنم بگویم:«میدونی؟ من خیلی وقتها اینجا تنها میاومدم.»و شاید تو فقط نگاهم کنی بگویی:« ولی از این به بعد هرجایی پشت سرت نگاه کنی من کنارتم تنها نیستی»امروز تو هنوز در قصهی من نیستی هنوز نمیدانم کجایی هنوز نمیدانم چه زمانی قرار است سرِ راه زندگیام قرار بگیری شاید حتی همین حالا جایی زندگی میکنی و نمیدانی یک نفر سالها قبل از شناختنت برای حضورت دعا کرده.و چه حس عجیبی اینکه دلت برای کسی تنگ باشد که هنوز ندیدهای.نه برای خودش برای تمام لحظههایی که هنوز با او زندگی نکردهای.برای یک «خسته نباشی» ساده بعد از یک روز سخت برای قدم زدنهای بیهدف برای اینکه یک روز چیزی را تعریف کنی و من با خودم بگویم: «چقدر خوبه که بالاخره یکی هست که میتونم اینا رو براش بگم»