Post #10722
875
امروز این رنج به اوج خود رسید؛ آنگونه که حتی نفرتی که از آدمیان در دل داشتم، به اشک بدل شد اشکهایی که آنقدر جاری شدند که در نهایت حتی جایِ نفرت نیز در من خالی گشت.و در آن خلاءِ مطلق خویش تنها سکوتی از نوعِ آرامشِ تلخ باقی ماند.اما من خسته و محزونم از این دیار،از این شهر و از این آدمیان!خانهٔ قلبم در انتظارِ یک وطنِ عشق ایستاده در انتظارِ آن محلِ تلاقیِ نخستین نگاهها،آن پیوندِ عمیقِ قلبها و آن تقارنِ بیامانِ آغوشهایِ امن و بیخطر مانده قلبِ من در میانِ این ویرانهها رنجور گشته در پیِ آدمیست که مهارِ این ویرانی را بگیرد، قلبم را آباد کند و برای من، یک پایتختی از عشق بسازد؛پایتختی که پناهگاهِ تمامِ این خستگیها باشد من در جستجویِ آن پایتختِ عشق و تقارنِ آغوشها،پیوند عمیق آرامش قلب سرگردان ماندهام و از این انتظارِ گمشده مبهم و غریب جانم به لب رسیده است.خدایا آیا میشود راهِ این امتداد و تلاقیِ چشمها را به چشمانِ حساسِ من ببخشی؟مرا به آرامش بازگردانی؟ آیا میشود راهِ سبز شدن و سبز ماندن را به من عطا کنی؟راهِ امیدواری را از میانِ این دیارِ سیاه، بر من ببخشی؟