#اولینبرخورد -[پارتدوم]
——
دنیز بعد از مدرسه، داشت به سمت کتابخونه میرفت که یهو صدایی از پشت سرش شنید.
— هی.
برگشت و تئومان رو دید.
پوشهی پروژهای که معلم بهشون داده بود دستش بود.
— امروز شروعش میکنیم.
دنیز یه ابروش رو بالا انداخت.
— داری دستور میدی؟
— نه. هرچی زودتر تمومش کنیم، کمتر مجبوریم همدیگه رو ببینیم.
دنیز ناخودآگاه چشمهاش رو چرخوند.
— سر این موضوع باهات موافقم.
…
توی کتابخونه، روبهروی هم پشت یه میز نشستن.
ده دقیقهی اول فقط صدای ورق زدن برگهها میومد.
بالاخره دنیز سکوت رو شکست.
— تو بنویس.
تئومان سرش رو بالا آورد.
— چرا من؟
— چون دستخطت بهتره.
تئومان با تعجب نگاهش کرد.
— از کجا میدونی؟
دنیز یه لحظه مکث کرد.
— هفتهی پیش خودت روی تخته نوشتی.
تئومان یه لبخند کوچیک زد.
— پس حواست به من بوده.
دنیز سریع جواب داد:
— اینقدر خودتو مهم ندون.
تئومان پوزخند زد.
یه لحظه…
بعد دوباره جدی شد.
…
هرچی ساعتها میگذشت، پروژه بهتر از چیزی که فکر میکردن پیش میرفت.
دنیز سر یه سؤال گیر کرد.
— اینو نفهمیدم.
تئومان پوشه رو سمت خودش کشید.
— ببین…
و با حوصله شروع کرد به توضیح دادن.
دنیز برای اولین بار متوجه شد که میتونه چند دقیقه بدون دعوا با تئومان حرف بزنه.
«پس… بلدِ توضیح بده.»
تئومان هم بدون اینکه خودش متوجه بشه، داشت میفهمید دنیز اونقدرا هم که فکر میکرد لجباز نیست.
همون موقع گوشی دنیز زنگ خورد.
مادرش بود.
بعد از یه گفتوگوی کوتاه، تماس رو قطع کرد.
لبخند روی صورت دنیز محو شده بود.
تئومان متوجهش شد.
— چیزی شده؟
دنیز تند جواب داد:
— به تو چه؟ تو به کارت برس.
تئومان دیگه چیزی نگفت.
فقط بطری آبی که جلوی خودش بود رو برداشت و سمت دنیز گرفت.
— خوب به نظر نمیای.
دنیز با تعجب بهش نگاه کرد.
ولی هنوز هم همون لحن تندش رو داشت.
— تو منو ول میکنی؟ اگه میخواستم آب بخورم، خودم میخوردم.
تئومان با حرص گفت:
— خوبی کردن به تو هم نمیاد.
…
وقتی شب شد و کارشون تموم شد، با هم تا درِ کتابخونه رفتن.
چند لحظه بینشون سکوت افتاد.
دنیز آروم سرش رو تکون داد.
— خب… میبینمت.
تئومان لبخند زد.
— باشه، میبینمت.
همین که دنیز رفت، ضربان قلب تئومان بیاختیار تند شد.
هر دو توی دو جهت مخالف راه افتادن.
اما این بار…
تئومان چند قدم که رفت، برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.
برای اولین بار، یه لبخند کوچیک روی لبش نشست.
توی دلش گفت:
«کاش دوباره ببینمت، پری دریایی…»
https://t.me/luverahome ‘🫧
Post #8
33
𝑳𝒖𝒗é𝒓𝒂🫧- - #اولینبرخورد -[پارتاول] —— راهروی مدرسه مثل همیشه شلوغِ شلوغ بود. دنیز با کتابهایی که بغل گرفته بود، سعی میکرد خودش رو به کلاس برسونه. همین که از سرِ پیچ رد شد، محکم با یکی برخورد کرد. تمام کتابهایی که دستش بود، ریخت روی زمین. — جلوی پاتو نگاه کن…
- ❤🔥 1