TGViewer
𝑳𝒖𝒗é𝒓𝒂🫧- 𝑳𝒖𝒗é𝒓𝒂🫧- @luverahome · 25 subscribers
Post #7 40
𝑳𝒖𝒗é𝒓𝒂🫧- Deniz sinirle ayağa kalktı. — "Bir özür dilemeyi biliyor musun?" Teoman omuz silkti: — "Hak edene dilerim."
- #اولین‌برخورد -[پارت‌اول]
——
راهروی مدرسه مثل همیشه شلوغِ شلوغ بود. دنیز با کتاب‌هایی که بغل گرفته بود، سعی می‌کرد خودش رو به کلاس برسونه.

همین که از سرِ پیچ رد شد، محکم با یکی برخورد کرد.

تمام کتاب‌هایی که دستش بود، ریخت روی زمین.

— جلوی پاتو نگاه کن دیگه!

دنیز سرش رو بالا آورد.

تئومان روبه‌روش ایستاده بود. انگار نه انگار اتفاقی افتاده، خیلی خونسرد و راحت نگاهش می‌کرد.

تئومان حتی زحمت نداد خم بشه کتاب‌ها رو جمع کنه. فقط دست‌هاش رو کرد توی جیبش.

— خودت وسط راهرو راه می‌ری.

دنیز با عصبانیت از جاش بلند شد.

— عذرخواهی کردن هم بلدی؟

تئومان شونه‌هاش رو بالا انداخت.

— از کسی که لیاقتش رو داشته باشه عذرخواهی می‌کنم.

ابروهای دنیز رفت توی هم.

— تو خودتو چی فرض کردی آخه؟

تئومان بدون اینکه حتی مکث کنه، جواب داد:

— یکی که یه کم بیشتر از تو حواسش جمعه.

دنیز کتابی رو که توی دستش بود با عصبانیت محکم گرفت.

— واقعاً نمی‌تونم تحملت کنم.

گوشه‌ی لب تئومان یه لبخند کوچیک نشست.

— چه خوب. منم از همون اول زیاد دوست‌داشتنی به نظرم نیومدی.

همون لحظه زنگ مدرسه خورد.

دنیز چشم‌هاش رو چرخوند، پشتش رو به تئومان کرد و به سمت کلاس راه افتاد.

تئومان هم به طرف دیگه‌ای رفت.

اما هر دو بعد از چند قدم برگشتن و برای آخرین بار به هم نگاه کردن.

هر دو دقیقاً به یه چیز فکر می‌کردن:

کاش دیگه با هم روبه‌رو نشیم

…

بعدازظهر، استاد تاریخ وارد کلاس شد

— این ترم پروژه‌هاتون رو باید دونفره انجام بدین

دنیز همون لحظه توی دلش گفت:

فقط امیدوارم آدم خوبی نصیبم بشه

استادبه لیستی که دستش بود نگاه کرد

— دنیز…

کلاس برای چند لحظه ساکت شد

معلم ادامه داد:

— …و تئومان

حالت صورت دنیز یه‌دفعه عوض شد

— استاد… نمی‌شه یکی دیگه باشه؟

همون موقع تئومان هم اعتراض کرد:

— منم می‌خوام عوضش کنم

چند نفر از بچه‌های کلاس ریز ریز خندیدن

معلم اما خیلی خونسرد لبخند زد

— نه. شاید این‌طوری یاد بگیرین با هم کار کنین

دنیز نفس عمیقی کشید

زندگی رسماً داره با من شوخی می‌کنه

تئومان کیفش رو روی شونه‌اش انداخت

وقتی از کنار دنیز رد شد، آروم گفت:

— نگران نباش. تا وقتی مجبور نباشم، حتی یه کلمه هم باهات حرف نمی‌زنم

دنیز از پشت سر بهش نگاه کرد و با طعنه جواب داد:

— باور کن، این بهترین خبریه که امروز شنیدم

هیچ‌کدومشون هنوز نمی‌دونستن…

این پروژه، اولین قدم برای چیزی بود که قرار بود زندگی هر دوتاشون رو کاملاً تغییر بده…✨
https://t.me/luverahome ‘🫧
  • ❤‍🔥 2
More from @luverahome
  1. Oct 3, 2026خسته شید توروخدا اینجا هم آردن داریم😭😂 ولی با این تفاوت که اینجا حس دوطرفس…🫣 با یه حس ک…
  2. Oct 3, 2026اولین‌برخورد -[پارت‌سوم] —— روز ارائه، کلاس پر از همهمه‌ی آرومی بود. دنیز و تئومان جلوی تخ…
  3. Oct 3, 2026#اولین‌برخورد -[پارت‌دوم] —— دنیز بعد از مدرسه، داشت به سمت کتابخونه می‌رفت که یهو صدایی ا…
  4. Oct 3, 2026Deniz sinirle ayağa kalktı. — "Bir özür dilemeyi biliyor musun?" Teoman omuz silkti: — "Ha…
  5. Oct 3, 2026𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 𝑤𝑒𝑙𝑐𝑜𝑚𝑒 𝑡𝑜 𝑚𝑦 𝑙𝑖𝑡𝑡𝑙𝑒 𝑤𝑜𝑟𝑙𝑑 اینجا هر داستان، از یک «شاید»…
  6. Oct 3, 2026Channel created
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →