اولینبرخورد -[پارتسوم]
——
روز ارائه، کلاس پر از همهمهی آرومی بود.
دنیز و تئومان جلوی تخته ایستاده بودن.
دنیز نفس عمیقی کشید.
— موضوع ارائهمون مشکلات ارتباطی بین جوونهاست…
تئومان ادامه داد:
— و تأثیرش روی زندگی اجتماعی.
هرچی ارائه جلوتر میرفت، کلاس ساکتتر میشد. این دوتا بدون اینکه خودشون بفهمن، خیلی خوب با هم هماهنگ شده بودن.
وقتی ارائه تموم شد، معلم سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
— کارتون خوب بود.
دنیز سر جاش نشست، ولی ذهنش هنوز درگیر بود.
«تئومان در واقع خیلی خوب توضیح داد.»
تئومان هم دقیقاً همین فکر رو میکرد، ولی اصلاً به روی خودش نیاورد.
⸻
زنگ تفریح خورد.
دنیز از کلاس رفت بیرون.
چند لحظه بعد، آراس خودش رو بهش رسوند.
— ارائهت خوب بود.
دنیز یه لبخند کوچیک زد.
— مرسی.
آراس همراهش شروع کرد به راه رفتن.
— هم ارائهی خودتو انجام دادی، هم بهم کمک کردی. اگه تو نبودی، نمیدونستم چیکار کنم.
دنیز خندید.
— بزرگش نکن.
آراس یه لحظه بهش نگاه کرد.
قلب آراس وقتی به دنیز نگاه میکرد، عجیب تند میزد.
این بار نگاهش یه کم بیشتر از حد معمول طول کشید.
بعد خم شد و یه بوسهی کوتاه روی گونهی دنیز زد.
— ولی جدی میگم.
دنیز خشکش زد.
قلبش تندتر شروع به زدن کرد.
اما این بار فقط شوکه نشده بود…
یه چیزی حس کرده بود.
سریع صورتش رو برگردوند.
— آراس…
آراس طوری لبخند زد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
— چی؟ دوستانه بود.
ولی حتی خود آراس هم میدونست…
این «فقط دوستانه» نبود.
و برای چند لحظه، نگاهش روی دنیز موند.
⸻
اون طرف راهرو، تئومان ایستاده بود.
همهچی رو دید.
هیچ واکنشی نشون نداد.
ولی نگاهش تیره شد.
یه حس عجیبی داشت…
انگار حسودی کرده بود.
⸻
دنیز تئومان رو دید، ولی براش مهم نبود.
چون وقتی با آراس حرف میزد، قلبش یه جور عجیبی تند میزد.
و این تند زدن…
اذیتش نمیکرد.
حتی ازش خوشش میاومد.
دیگه دنیز فهمیده بود که عاشق آراس شده.
«این حس… چیه؟»
⸻
روز تموم شده بود.
دنیز موقع خروج خودش رو به آراس رسوند.
— امروز یه چیزی…
آراس خم شد.
— خب؟
دنیز مکث کرد.
— هیچی…
ولی آراس یه لبخند کوچیک زد.
— میتونی بگی.
دنیز یه لحظه بهش نگاه کرد.
نگاهش برای چند ثانیه زیادی نرم شده بود.
آراس متوجهش شد.
و توی دلش گذشت:
«چرا وقتی این دختر رو میبینم قلبم تند میزنه؟»
ولی سریع خودش رو جمع کرد.
— ولش کن، فردا میبینمت.
⸻
همون موقع تئومان جلوی دنیز ظاهر شد.
— یه چیزی میخوام بپرسم.
دنیز ابروهاش رو بالا انداخت.
— چی؟
تئومان یه لحظه به آراس نگاه کرد.
بعد دوباره رو به دنیز کرد.
— تو و اون پسره، آراس، بینتون چه خبره؟
دنیز یه لبخند کوچیک زد.
— آراس؟
— آره.
— دوستمه.
ولی این بار لحنش یه کم نرمتر بود.
تئومان متوجه شد.
و دلش یهجور عجیبی گرفت.
آراس هم از دور داشت نگاهشون میکرد.
نگاهش به دنیز عادی نبود.
یه لبخند خیلی کمرنگ روی لبش بود.
کوتاه… اونقدر کوتاه که شاید کسی متوجهش نمیشد.
و همون لحظه تئومان با خودش فکر کرد:
«فقط من نیستم که عاشق دنیزم…»
https://t.me/luverahome ‘🫧
Post #10
27
𝑳𝒖𝒗é𝒓𝒂🫧- #اولینبرخورد -[پارتدوم] —— دنیز بعد از مدرسه، داشت به سمت کتابخونه میرفت که یهو صدایی از پشت سرش شنید. — هی. برگشت و تئومان رو دید. پوشهی پروژهای که معلم بهشون داده بود دستش بود. — امروز شروعش میکنیم. دنیز یه ابروش رو بالا انداخت. — داری دستور…
- ❤🔥 1