گلو میسوزد در سوزِ سختِ سازِ مسیح
مسیح میخوراند چه جامِ تلخی را به تو،
پر فصیح
«صدا باید تنها برخیزد در اثیر»
پس صدا اسیری را ترک میکند پرخطیر
ترکِ جامِ تلخِ مسیح را میگویی در سریر
سریر تو را میکشاند به پست، چه سریع
آیا تو چنگی هستی در دستانِ سوز باد
یا که افتادهای به دست مستی در سماء
چراغِ من در شعلهی که خواهد سوخت؟
این شعلهی من است، یا تاریکی، که خواهد سوخت؟
سماء هم چون شعلهام، به خون آغشته
«نگهبانِ شب» با درد، آن را برافروخته
گلو میسوزد در سوزِ سختِ سازِ خود
سازی که دزدیده از مسیحِ سوگدزد
طعمِ تلخِ آوازِ سازی که خود نواخت
رازی را دارد که خود، نتوانست بساخت
بسوزان و مرا ببر، کران به کرانِ صبح
چونکه دردِ هر قدم، درون شعلهی این خواب سوخت
Post #166
121
- 🕊 5