TGViewer
Channel Public Channel
Poems From A Non-Poet

Poems From A Non-Poet

@lostpoemsfromthisport

Lost Poems from This Port

t.me/HidenChat_Bot?start=2052148866
Subscribers
71
Photos
5
Videos
0
Links
0
Recent Posts 20 shown
Post #174 39
ما میان پیچشِ نفس‌هایمان
و شمردن هرشمارِ هوس‌هایمان
روی حس سردِ میله‌ی قفس‌هایمان
در جریان پریشان و لرزانِ این دنیا
چه ارزان می‌رویم

ما در کران به کرانِ این بی‌کران
در کاروانِ گریزان و حیرانِ این زمان
در جاودانگی خود، پر زوال
می‌دویم و می‌رویم

من و تو در میان ما، ما شدیم
و ما در میان من و تو، هم شدیم
پس بیا که رویا و خواب را درهم کنیم
و این خامیِ خواب را برهم کنیم
Post #173 74
صدای چنگی که دلت را ربود
و فنای رنگی که بر لبت نشسته بود
و آوازی که در راهِ گوشت شکسته بود
و منی که منتظر، نظر به طرحِ نقشِ تو دارم

تویی که در کاشی شکسته‌ی برکه‌ی ماهی
و منی که در چشمان ماهیِ راهیِ ساحلی
که پناهی داده به ماهیان
که راهیانی حیران و عریانند

تو در تک‌تک ترک‌های این کاشی
که شکسته در برکه‌ای پر از نقاشی
به‌دنبال رنگِ لبت می‌گردی
و با صدای چنگِ پر غمت می‌رقصی
و من نظر به رقصِ پر از نقصِ تو دارم

تو بازمانده‌ای از خدایی خمار و خندانی
که ماهی برکه‌ی نقاشی را
درون ورطه‌ی فانی این دنیا
به‌دنبال چیزی به اسم رویا فرستاده
  • 🕊 1
Post #172 27
زخمی که در سکوت روز نشست
و روی سینه‌ام پینه بست
زخمی که در هیاهویی پرسقوط
دور از درخششِ نورِ ملکوت
-از دریچه‌ی چشمان ما-
چون تارهای شکسته‌ی یک عنکبوت
گسست درون آواز شکسته‌ی ثبوت

این‌جا آینه‌ای‌ست
درون سینه‌ام
و می‌بینم من این زخم نبسته را
روی بازوان خسته‌ و
چشمان بسته‌ات
که برای اولین بار
بارها مرد و زنده شد

و تو بی‌حس
به حسِ این سم، درون رگ‌های زنده‌ام
و مرگ رخشِ درخشان و حیرانِ خنده‌ام
که مانند زخم تو، بارها مرد و زنده شد
چون تکرار این دو جام خالیِ صورتم
که با رد نگاهِ تو پر از شهابِ بی‌شراب می‌شوند
  • 🕊 2
Post #171 131
شعردزدی که شعری از من ربود
در قعر روشنی و دود
سایه‌ای از روشنی‌اش
در ردپایِ تاریکی‌ام گذاشت
رفت و با سایه‌ای کبود
شعری از من در خلوتش سرود

قطعه‌سازی در قلعه‌ای از غبار
از ملودی قدم‌های سایه‌ات
و وزن کلمات من به وزن نبض تو
سمفونی‌‌ای ساخت و آن را نواخت
و در تار و پود من گداخت

و حقیقت‌یابی روی دست‌های من
و در عمق پرده‌ی اشکِ چشمِ من
و روی پوششِ ترک‌های قلب من
ردپای خلقتِ من بدید
و عاقبت، -در ابتدای من-
نهایتم بدید

ساقطی در پس بینهایت سقوط
عبور را در پس افول خود بدید
و من در پس بینهایت عبور،
در ردِ اولِ سقوط
به‌دنبال شعردزدِ شعرِ خود
کامی از شهرِ دود می‌گیرم
و در ظهری از سرود می‌خوابم

او به‌دنبال فرار
و من پرقرار و بی‌سوار
به‌دنبال سمفونی‌ای از شعر خود
می‌نوازم و مرهمِ روی زخم را
برای نواختن شبانه‌ام
بارها و بارها و بارها
از هم گسسته و باز می‌کنم
  • 🕊 5
Post #170 49
Poems From A Non-Poet ساحره سِحر خودش را گم کرد ساحره بحر خودش را گم کرد بار خود را بست، راهیِ راهی شد کار خود را بر نبست، چاره‌ی راهی شد این‌سو و آن‌سو پی پرسش به کجاها می‌رفت! این‌ رو و آن رو سوی پاسخ به کجاها می‌رفت! در مسیرِ قدمش از این و آن جست‌وجویی می‌کرد در مسیر قدمش…
ساحره در سحر خودش حیران شد
خود را در آینه دید و سرگردان شد

ساحره شب به شب خود در آینه دید
و شب به شب سینه‌ی مجروح خودش را بِدَرید

ساحره شب به شب، خود را می‌کشت
و درون هر رویا خدای مرگ را می‌جست

ای ساحره‌! از سانحه‌ی مرگ آیا راهی هست؟
یا که از نغمه‌ی سردرگمی‌ات خوابی هست؟

آیا رویا در دنیای تو، غوغای سهمگینی است؟
یا که رویا در دنیای تو، رسوایی سنگینی است؟

چرا خواب این‌چنین در خاطرت، خاری هست؟
یا چرا در پس هر خاطره‌ی تو، خواری هست؟

هرصبح شبحی، شرحی از مرگ به خدای رویا می‌برد
هرشب مرگی از ساحره می‌دید و فردا خبرش را می‌برد

روزی رویا، در دل ماه درِ خانه‌ی ساحره زد
در بکوبید و خانه آهی روانه کرد:

«ساحره، خود را اسیر نیستی کرده و
شب به شب رگ به خدای مرگ داده، پس برو!»

رویا هم آهی روانه کرد و با قرار گفت:
«او فقط ترسان به دنبال فرار از من است

او پس از برچیدن آینه، به دنبال مرگِ چشم خود افتاده‌است
پس چرا هرصبح پس از زنده شدن، باز هم دنبال وجودی از من است؟»

رویا شبِ بعد از بارگَه بیرون رفت
آینه‌ای در جیب انداخت و برفت

ساحره در نهایت شبِ کشتن خود بود
ساحره در طلب رفتن خود بود

پس وقتی که رویا و آینه دید،
از جای خود برخاست و با تیغ گریخت

تیغی که چون زهرِ مرگ خود
هرشب آن را سَر می‌کشید

رویا به‌دنبال ساحره می‌رفت
در به در به دنبال هر عابره می‌گشت

رویا در طلوع، ساحره را بر سر رودی بدید
دست او را بگرفت و با سرود رود خندید

آینه از دستش افتاد و درون سرودِ رود
هزاران قسمت شد و مقصود قصه، لرزید

ساحره چشم خودش را در درون هرقسمت بدید
مرگ‌ها را در درون خشمِ هرچشم و هر علت بدید

ساحره دمی را بدمید و بادی وزید
و پایش روی صخره‌ی رویا لغزید

ساحره با سِحر خود در درون رود افتاد
رویا فریاد زد و نگاهی به دریا انداخت

تکه‌ی هرآینه با انعکاسِ چشمِ ساحر به تلاطم افتاد
تکه‌ها در درون جسم ساحر با تحکم افتاد

خون در مجنونی سِحر ساحر افتاد
جنون واژگون شد و به بیرون افتاد

درهرتکه هزاران ساحره‌ی مرده بود
هرساحره‌ای مرده اما بیدار بود

تکه‌ها در درون ساحره به هم پیوست
رویا ساحره را با خون در آغوش خودش انداخت و نشست

ساحره با هزاران تکه‌اش در خواب رفت
همان خوابی که با هرمهتابی از آن بامهابا می‌گریخت

در خواب سِحر او را می‌پیمود
او سِحر را و سِحر او را، می‌ربود

در تنش آتش به آتش می‌فزود
و سرش سازی به خواهش می‌سرود

این توهم و تصور و گمانی بیش بود؟
نه، این بصیرت و جهانی بیش بود
  • 🕊 5
Post #169 132
مست می‌آیی و
مست می‌روی و
خواندن سمت ماندن می‌بری؟
نه، خواندن سمت رفتن می‌بری
رفتن سمتِ رَستَن می‌بری

ساغری با غمت برپا می‌کنی
می‌نوشی و می‌جوشی و بیهوشی و
در سر مدهوشی و دل، قفل و
می‌نوشی و می‌نوشی و در هر نوش
می‌جوشی و می‌خوانی و از خامیِ مِی
می‌دانی و می‌دانی و باز هم مِی می‌سازی

می‌دانی و می‌مانی و از خود، خود می‌رانی و
با سر، سهمِ زهر شب را می‌ذاری و
در نوش شبت می‌نوشی و من،
خوابِ شبِ بی‌خوابِ توام
تابِ تبِ بی‌تاب توام
پس من، چرا،
این چنین خامِ توام؟
  • 🕊 6
Post #167 109
قصیده‌ای در آستین پنهان می‌کنی
در دم اول با من آرمیده‌ای و
هنگامه‌ در نامه‌ام برپا می‌کنی...

من را سمت خود می‌خوانی و
در دمِ من می‌دمی و
قلب را این‌گونه سرگشته می‌رانی

نیم‌نگاهی از راز بر من می‌سرایی و
در سهم سکون، سهمِ من می‌ربایی و
مرا در این پریشانی، هربار رسوا می‌کنی

چه در گوشِ منِ شوریده می‌گویی و
چه در نوشِ هرشبم، می‌تابی و
امید را در رگم می‌رانی و
هوش، مدهوش می‌کنی

تارهای چنگِ مرا می‌دری و
در رختخواب عقل من می‌خوابی و
خنده را می‌گریانی و
گریه را می‌خندانی
  • 🕊 4
Post #166 120
گلو می‌سوزد در سوزِ سختِ سازِ مسیح
مسیح می‌خوراند چه جامِ تلخی را به تو،
پر فصیح

«صدا باید تنها برخیزد در اثیر»
پس صدا اسیری را ترک می‌کند پرخطیر

ترکِ جامِ تلخِ مسیح را می‌گویی در سریر
سریر تو را می‌کشاند به پست، چه سریع

آیا تو چنگی هستی در دستانِ سوز باد
یا که افتاده‌ای به دست مستی در سماء

چراغِ من در شعله‌ی که خواهد سوخت؟
این شعله‌ی من است، یا تاریکی، که خواهد سوخت؟

سماء هم چون شعله‌ام، به خون آغشته
«نگهبانِ شب» با درد، آن را برافروخته

گلو می‌سوزد در سوزِ سختِ سازِ خود
سازی که دزدیده از مسیحِ سوگ‌دزد

طعمِ تلخِ آوازِ سازی که خود نواخت
رازی را دارد که خود، نتوانست بساخت

بسوزان و مرا ببر، کران به کرانِ صبح
چون‌که دردِ هر قدم، درون شعله‌ی این خواب سوخت
  • 🕊 5
Post #165 96
برگه‌ها پرشده از شعرِ بی‌غزل
ای غزل، کی به شعر من می‌آیی

سپید، موی و شعر و چشم از آن خود کرد
ای سیَه کی به گیسوی و شعر و چشم من، می‌آیی

چشم من خواب و دل بیدار و سر پرتاب
پرتاب چون‌که
رویای شرابِ تنها، توخالی‌ست

رویا چون رودِ مذابی سرم را بگداخت
سازم را نواخت و اسبِ بی‌شیهه را تاخت
و مرا از پسِ رویای مستی‌ام باخت

ای وزن، کی به سازِ قلمم می‌آیی
  • 🕊 7
Post #163 118
من هنوز این‌جا ایستاده‌ام
من هنوز هم، این‌جا مانده‌ام

من کجا محزون، خود را خوانده‌ام؟
من به خود دستی نبردم، این‌جا جامانده‌ام

من درون این درد، هرچند با درمان، درمانده‌ام
و درد را ده بار شکسته و صدبار از سروته خوانده‌ام

در چشم حزن من بدن در کفن پیچیده‌ام
ماه را در برکه‌ی کاشی در بطن خود، کشیده‌ام

بدن را روی مسکنِ بی مأمنِ حزن خود، کاشته‌ام
ماه ماند، کاشی ماند، بدن بی‌ریشه بود و در درد خود باقی ماند

من سخنِ مرگ را در سطرسطرِ سطحِ سِحرَت خوانده‌ام
و زندگی را در سطح‌سطحِ سطر مرگت دیده‌ام

شاید که بدن در کفن آرام و رامِ خواب آرمیده‌ست
شاید که سِحرت در سَحر گذر کرده و مرا به خوابی بی‌نام برده است
  • 🕊 7
Post #162 97
Poems From A Non-Poet پرواز کن پرواز کن! از سوی آوازِ سازت بپر و پرواز کن از سوی تارِ سازت بپر و همساز شو سرود بی‌سوز خودت آغاز کن از پر مدهوش خود روی برنگردان و راز و نیازی را با خدای مرده‌ات آغاز کن معبود محدودت بکش مولودِ معدودت بخوان با سرود بی‌سوزت بمان؛ این زبان را با بی‌زبانی…
در اعجاز آغازِ پرواز
چشم بر انتهای ماجرای پروازت ندوز
چشم برچین و بنشین و بخند
پرِ پرواز باز و راز را آغاز کن
سفر را در طول پریدن آواز کن
بعد از سقوط، ساز را همساز کن
اما باز و باز بر در اعجازت نزن
آواز را با زور از گلویت پر نزن
تنها بشین و گذر روز ببین
شاید که...
در بین جادوی پرتوی تاریکی
باز هم بی‌نور پر زدی، پروانه شدی
با خودت هم حتی نه
بی خودت هم حتی نه
بلکه بی هیچ و همه چیز افسانه شدی
  • 🕊 5
Post #161 97
وای بر ما
و وای بر من
که خیالِ رستاخیزت بر من محال است
  • 🕊 4
Post #160 105
«به روی که عاشقی؟
و از بوی که مست؟»

تو نه عاشقی
و نه از بویی مست
نه خالقی نه تماشاگرِ هست
تنها می‌دوی و می‌روی به پست

تو ای تنهای ناطق
تماشاگری یا خالق؟
یا فائقی از هستیِ مست؟
گر نیستی
پس این طلب مستی از کیست که هست؟

این عاشقی و فارقی
از سوی که هست؟
نیست یا بود، که هست؟

تو مانند لحظه‌ی دیدار یک بیماری
که از انکار اسرارِ آزادی
آزاری از پندار مبهوت خود دیده

تا وقتی که بکشی آخرین نفس
درون این تنِ محبوس در قفس
و بی‌هیچ نَفسی از هوس
ملتمسی تا بیابی ردی از جرس

جرسی که تو را بیدار کند
و چشم بسته را هوشیار کند
هرچند که هوشیاری در بازار بیماران
خریدار بی‌قرار و گرفتارِ خود ندارد

پس تو چرا به روی هیچ رویی عاشق نیستی؟
و از بوی هیچ‌کس مست؟
  • 🕊 7
Post #158 91
Poems From A Non-Poet سازت را کوک می‌کنی از خانه‌ات کوچ می‌کنی به‌دنبال سرپناهی برای خواندن می‌روی و می‌دوی و می‌خزی می‌خزی و می‌دوی از پس تمام مقتولینِ قاتل که بی‌سرپناهند، می‌گذری می‌رسی و بی‌نفس، می‌دمی کوک ساز را می‌شکنی رویای کوچ را می‌شکنی سخت می‌رقصی آسان می‌نگری از پس…
مقتولین قاتل «ترکیب وصفی»عه و معنیش مقتول‌های یک قاتل نیست، بلکه مقتولینی که خودشون تبدیل به قاتل شدنه.
  • 🕊 4
Post #157 120
سازت را کوک می‌کنی
از خانه‌ات کوچ می‌کنی
به‌دنبال سرپناهی برای خواندن می‌روی
و می‌دوی و می‌خزی
می‌خزی و می‌دوی
از پس تمام مقتولینِ قاتل که بی‌سرپناهند، می‌گذری

می‌رسی و بی‌نفس،
می‌دمی
کوک ساز را می‌شکنی
رویای کوچ را می‌شکنی
سخت می‌رقصی
آسان می‌نگری
از پس صدای خارج از نتت می‌پری
ترانه‌ای پر از رازهای خالیِ خود می‌زنی
و در ملودی ناآشنا در پس قطعه‌ها می‌خزی
  • 🕊 6
Post #156 99
مسیریابی که کور بود
و در عمق کوه به‌دنبال نور بود
و من درون راه
یا درون چاه؟
مسیریاب من کورِ نور بود
و حقیقت در تاریکیِ دود بود

سرم به گیجی می‌رود
لبم برای دود مرگ می‌دمد
و دم‌به‌دم درون خواب خود بخفته است

سرم به هیچ می‌رود
رود گرم خون روی لبم می‌دود
و لب هنوز درون سوز سرد دود می‌دمد
و یک نفس به پیچ‌وتابِ باد می‌دهد
و این‌بار کامی از تمنا و ترس می‌خرد

این ترس و تمنا غوطه‌ور و غرقِ مرز من
و مرز من آغشته به دیروز و فردای رازِ ساز من
دیروز در لمسِ ترس شکفته است
و فردا در لمسش بمرده است
این شکفتگی درون این آشفتگی ز خود گسسته است
چه کسی فالِ دلبستگی به شکستگی را برایم نوشته است؟
این تویی که قلم در دستان توست؟
یا این پای من است که قدم به سمت تو شکسته است؟

قدم درون مسیری سرشار از انتها می‌گذاری
و انتهای مسیر را در سرت بی‌سفر می‌گذاری
این تویی که چشم مسیریابت را کورِ نور کرده‌ای
و نور را درون دودی از حقیقت سایه کرده‌ای
شاید این تویی...
  • 🕊 5
Post #155 73
دود روی دوش شب می‌رقصد
آتش لحظه‌ای برای روشنی‌اش می‌خندد
و من او را در دست می‌گیرم
چنان که تو را زیر بال و پرم
بال و پر را با سرود مست خود می‌سازم
چون تنها لحظه‌ی روشنی شب می‌تازم
تا لحظه‌ای که به خاموشی‌ام برسم
و سوالی از سایه‌ی تنهایم بپرسم
من درون تنِ غرقِ خود گریانم
و درون صورت غم پر ز حیرانم
حیرتم ز غربتم امان ندارد
امانی از طعم شیرینِ ردِ نگاهت به من ندارد
  • 🕊 7
Post #154 101
مرثیه‌ام را می‌سازم
دکلمه‌اش را می‌خوانم
توهم اختیار را می‌شکنم
تبلوری از طوفان تنم را می‌چینم
درون معجزه‌ی سقفی از عدم زنده‌ام
نفس به نفس
درون سقف تنگ این تن زنده‌ام
پس مرا از تلاطم تنهایی
ببر درون توهمی از پیدایی
و در این پروا، چشم بینایم را
ببر و کور کن که بِه است ز این رسوایی
رسواییِ توهم بینایی
و من چون من و آینه‌اش در این همهمه
در غبار پرتویی از نفس مانده‌ام
چنان که خود، خدای خود از بهشت خود رانده‌ام
  • 🕊 7
Post #153 144
کاش صدایی نبود برای شنیدن
و چنین سنگینی‌ای نبود برای کشیدن
کاش طعم تلخی نبود برای چشیدن
تا که معنی دهم به شیرینیِ پریدن
کاش نبضی آرام بود برای تپیدن
یا که نفَسی آزاد بود برای دمیدن
کاش نایی بود برای در هزارتوی زندگی خزیدن
یا که پایی بود برای هربار دویدن
کاش پر پروانه‌ای بود برای بخشیدن
یا نور شب‌تابی برای درخشیدن
کاش لبی بود برای خندیدن
تا که بیابم معجزه‌ی اشک‌های هرگریستن
  • 🕊 6
Post #151 82
Poems From A Non-Poet رد تو روی شن‌های معلق در هوا و من به هیچ صبری غرق نگاهِ تن‌های مغروقِ در فنا فنایی از جنس ثنای این نوا نوای بی‌خواب سخت سنگِ بی‌ثنا رد نوای من درون هیچ سنگی نیست چون تنم که کم ز رد جنگی نیست و حدِ درد من که کم ز ننگی نیست و خواب تو که جز رویای پر درنگی نیست...…
و این وهم زاده‌ی مرگِ دردت نیست
بلکه زاده‌ی اولین گریه‌ی سختِ دردت هست، نیست؟...
  • 🕊 6
Older posts →

About this channel

How can I read @lostpoemsfromthisport without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for Poems From A Non-Poet: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does Poems From A Non-Poet have?
Poems From A Non-Poet (@lostpoemsfromthisport) has 71 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does Poems From A Non-Poet know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →