---
چگونه آغازی به این اعتراف عاجزانهام دهم.. از کدام نورت بگویم؟!
مردمکهای افسونگرانهات که هر کوچک و بزرگ شدنشان یادآور دم و بازدمماند یا که لبخند مکارانهات که دم و بازدم را ازم میگیرند؟!
گر وجودت تلهای باشد ز روحِ شکسته من، چشمانت ژرفای آن تلهاند."
و من هربار که درون آن ژرفا سقوط میکنم، نه آرزوی رهایی دارم و نه توان، چرا که اسارت چشمانت دلچسبتر از هر رهاییست.
نه، دیگر سخنی از چشمان و لبخند محو کنندهات نیست، دوست دارم از حضورت بگویم، از آرامشی که صدایت به همراه دارد، از لطافتی که جان میگیرد و جان میبخشد.
روزها سپری شدند و من ماندم و تفکر اینکه چگونه بیآنکه بخواهم، چگونه بیآنکه تلاش کنی نامت در گوشهگوشهی ذهنم ریشه باز کرد.
چه بگویم، حتی واژهها نیز در مقابل رایحه شدید احساساتم کفایت نمیکنند."
گرچه به زبان نیاوردهام، اما یقین دارم که تمام عالم از رایحه عاشقی من مست شدهاند.
یقین دارم و میدانم؛
تو همان کسی هستی، که من با تمام عیب و نقصهایش او را.. میپرستم.
مانند خورشیدی سوزان تابیدی به دنیای تاریکم، کنون دیگر علاقهای به تاریکی ندارم."
"24 ژوئن 2026"