نامرئی؛
نامرئی بودن.. آرزو خیلی از دلهاست.. اینطور نیست؟!
میدانی من پیوسته در رویای آنها زندگی کردم، من بیوقفه نامرئی بودم.
من تلاش کردم و دیدهای ندید.
من فریاد زدم و گوش شنوایی نیافتم.
من زنده زنده خاک شدم و جسمی متوجه نبودم نشد.
پیکری ندید تبسمهای خشک شدهام را.
جانی به این کالبد خسته، آغوشی گرم، مملو از عشق و محبت بیکران، هدیه نیاورد.
هزاران از آنها اطرافم پرسه میزنند؛ گویی که هم نفس مناند.
ولی هیچ تن و روحی از نبود نفس در تن خسته من بویی نبرد.
به گمانم معنای واژه انسانیت همین است، "حضور" در لفظ و "فقدان" در حقیقت.
و در نهایت حقیقتی که بیزوال تلخگین واقع شده این است..
زندگی هیچ وقت، آنقدر که زمانی، وقتی ریشهای سپید بر سر جوانم نداشتم، در بابش میاندیشیدم، شیرین نبود.
آن که خالق نامیدمش، هرگز حضورش را به این بندهی پژمرده و فرسودهدل عیان نکرد؛
و چقدر دشوار و جانفرسا بود، به کاغذ آوردن تمامی ناگفتههایی که در ژرفای دل به نهان سپرده بودم.
Post #44673
710
هیرمان. Photo