قلپی از جامِ شرابش نوشیده و بعد از چندلحظه سکوت،بیاینکه به شخصِ خاصی خیره باشه،تمامیِ اونهارو خطاب قرار میده:من روی میزی که هرگز از مادرم یاد نشد،برای زنی که هرگز من رو نپذیرفت،دعا و طلبِ آرامش نمیکنم!
زمزمهی خشمگینِ عموی بزرگش شنیده میشه،مثلِ همیشه،خطاب به لیسا:گستاخِ بیادب!
پدرش قصدِ دخالت داره،بقیهی اعضا هم همینطور،با اینحال پدربزرگش برای چندمین بار میانجیگری میکنه:باشه،ساکت باشید،نیازی به بحثهای اضافه نیست،از شامتون لذت ببرید!
صدای خبیثِ نیل با رگههایی از شیطنت درست کنارِ گوشش زمزمه میشه:رفتارهای غیرمنتظرهات باعث میشن هر لحظه آمادهی شامِ آخرِ این میز باشم!
لبخند میزنه،با تاب دادن به مژههای لوند و زیباش سرش رو نزدیکتر برده و با ظرافت جواب میده:خوبه،بهتره براش آماده باشی!
هنوز چندلحظه از شروعِ شام نگذشته بود که یکی کارکنانِ فرمپوش با دسته گلی واردِ سالن میشه،لیلیومهای سفید از همان ابتدا توجهش رو جلب میکنن،هر چند که انتظار نداشت اون گلها به سمتِ خودش گرفته بشن!
توضیحی از سمتِ مستخدمِ جوان بیان نمیشه،به ناچار خودش در مقابلِ نگاههای خیرهی اطراف برای کشفِ یک یادداشت اطرافِ گلها چشم میچرخونه!
یادداشتِ کوتاه سریعاً توجهش رو جلب میکنه:"نظرت چیه فرداشب توی رستورانِ غذای دریاییِ محبوبت شام بخوریم خانمِ جوان؟
من بیصبرانه منتظرم!"
خواندنِ نامِ آشنای پشتِ کارتِ یادداشت باعث شد که سریعاً یادداشت رو درونِ مشتِ ظریفش مچاله کنه،سریعاً از روی صندلی بلند شده و خیره به ماریلا با لبخندی مؤدب و لحنی محترمانه لب میزنه:بابتِ شام مچکرم ماریلا،واقعاً لذیذ بود!
به سرعت سمتِ پلهها حرکت کرده و مقصدِ اتاقش رو پیش میگیره،باید هرچه سریعتر با یانگ و الکس ارتباط میگرفت،گویا دیوید میلر همچنان قصدِ تسلیم شدن نداشت...!
@lili_zone
Post #34448
773
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᵃ ᵈⁱᵛᵃ #section66 • به صفحهی خاموشِ موبایلش خیره بود،افکارش دست به دستِ هم تلاش میکردن نقشههای چندسالهاش رو سامان بدن،کینهی اون از دامیان تازه نبود! تمامِ اعضای اون قصر براش حکمِ نفرینِ شادیهاش رو داشتن،اونها یک زندگی بهش بدهکار بودن،و این بدهی هرگز پرداخت…
- 🍓 8
- ❤ 5
- 🤩 1
- 💋 1