#section67
• با بستنِ درِ اتاق به سرعت گلهارو گوشهای از تخت رها کرده و به سمتِ موبایلش حرکت میکنه!
تصمیم داشت اول با یانگ یا الکس تماس برقرار کنه،اما با گذشتِ چند ثانیهی اول،قبل از لمسِ نامِ مخاطب،از تصمیمش منصرف شد،یانگ اگر متوجهِ این موضوع میشد با بیصبری و خشونتِ تمام برخورد میکرد،و این اصلاً خوب نبود!
و الکس،اون پسر نمیتونست تصمیمِ چندان مفیدی در این شرایط ارائه بده،پس بهتر بود که این بار دوستانش رو از این موضوع دور نگه میداشت!
تصمیم گرفت خودش با دیوید ارتباط برقرار کنه،به خاطر داشت که یانگ همین امروز عصر با استفاده از موبایلِ اون تماسِ کوتاهی با دیوید داشت،پس شماره باید همچنان توی تماسهای اخیرش میبود!
اما قبل از اینکه جستجوش برای یافتنِ شمارهی اون مرد موفق باشه،شنیدنِ صدای تقههای آرامی که با درِ اتاقش برخورد داشت،در انجامِ کارش تأخیر میندازه!
موبایلش رو به سرعت کنار گذاشته و به سمتِ در میره،صداش هنگامِ سؤال پرسیدن خطاب به فردِ پشتِ در همچنان کمی هیجان و اضطراب داشت:کیه؟!
صدای آرامِ نیل در جواب بهش شنیده میشه:لیسا؟میتونم بیام داخل؟!
با کلافگی نفسِ عمیقش رو بیرون فرستاده و چند لحظهی بعد بیحرف در رو باز میکنه!
نگاهِ مردِ مقابلش کمی نگران به نظر میرسید،شاید چون کاملاً ناگهانی میزِ شام رو با اون حال رها کرد!
اما حالا زمانِ این نبود که موضوع رو با نیل هم در میان بگذاره،بینِ اون دو همچنان مرزهای زیادی پابرجا بود،اون نمیخواست نامزدِ چندروزهاش رو از همین ابتدا واردِ مشکلاتِ زندگیش کنه،برای این کار زود بود،و اون حتی به نیل هم اعتمادِ کامل نداشت!
صدای مرد با لحنِ سؤالی،اون رو از افکارش رهایی میده:حالت خوبه؟!اتفاقی افتاد که با چنین عجلهای شامت رو نیمهتمام رها کردی؟!
لبخندِ کوچک و دلرباش پوششی بر لایهی کمرنگِ اضطراب توی صورتش میشه،با همان لبخند جواب میده:نه،همهچیز خوبه،فقط یه موضوعِ مهم دربارهی کار رو به خاطر آوردم!
چشمهای مرد با کمی شک حالتی ریز شده به خود میگیرن،نگاهش رو به سمتِ گلهایی که همچنان روی تخت بودن چرخ داده و خیره به همون سمت دوباره سؤال میپرسه:با دیدنِ اون گلها یادِ اون موضوعِ مهم افتادی؟!
میدونست که نیل احتمالاً دربارهی فرستندهی اون گلها کنجکاویهایی داره،اما غرورِ همیشه در صحنهاش اجازه نمیداد سؤالِ مستقیمی دراین باره بپرسه!
به هرحال اونها قرارِ ازدواج داشتن و احتمالاً مدتی رو قرار بود باهم زندگی کنن،پس اینکه چنین سؤالی بپرسه،کاملاً طبیعی بود!
لبخندش رو کمی عمق داده و با سُر دادنِ نگاهش به سمتِ گلها لب میزنه:اونها از سمتِ الکس به دستم رسیدن،اون عادت داره هر چند وقت یک بار برام هدیه بفرسته،آخرِ این هفته یک پروژهی عکاسی دارم،با تمِ سفید و دیزاینی از لیلیومهایی به همین رنگ،درواقع ازم خواست چند تا عکس با اون گلها بگیرم تا یک نتیجهی احتمالی توی ذهنمون داشته باشیم،منم وقتی گلها و یادداشتِ همراهشون رو دیدم،یادم اومد که باید به پیامهایی در همین زمینه جواب بدم،امشب آخرین فرصت بود!
گویا قانع شده بود که سر تکان داد و بعد گویا موضوعی رو به خاطر آورده بود که سریعاً بحث رو عوض کرد:خوبه که یادم اومد..اگر به خاطر داشته باشی،یک مغازهی بستنیفروشیِ کوچیک وسطِ شهر بود که بعضی از آخر هفتهها اونجا میرفتیم،بستنیهاش معرکه بودن،تو همیشه عاشقِ ترکیبِ بستنیِ شکلاتیش با پَرَکهای نارگیل بودی،امروز که به مرکزِ شهر رفتم اتفاقی شعبهی جدیدش رو دیدم،سالها بود که از کار کردن دست کشیده بودن،اما گفتم حالا که دوباره شروع کردن،خوب میشه که بریم و سری بهش بزنیم،نظرت راجبش چیه؟!
با لبخند استقبال میکنه،با اشاره به اتاق لب میزنه:البته،اما باید اول کتم رو بپوشم،تو میتونی پایین بری و توی ماشین منتظر بمونی!
نیل متقابلاً لبخند میزنه و با اشارهی سر کوتاه جواب میده:منتظرم.
با اطمینان گرفتن از دور شدنِ مرد،سریعاً در رو بسته و مجدداً به سمتِ موبایلش حرکت میکنه!
با یافتنِ شمارهی موردنظر بیمعطلی اون رو لمس کرده و تماس رو برقرار میکنه،پس از چند بوقِ کوتاه،صدای آشنای دیوید میلر به گوشش میرسه:چه سعادتِ بزرگی،وقت بخیر خانمِ جوان،حالت چطوره؟!
به سؤالش جواب نمیده،لحنِ محترمانهاش هم با وجودِ این رفتارهای عجیب به چشم نمیاومد،پس با بیصبری و کمی حرص که درونِ صداش احساس میشد پاسخ میده:قصدت از این کارها چیه؟ایجادِ مزاحمت برای آدمها یک جرمه جنابِ میلر!
صداش هنگامِ جواب دادن کمی تمسخر داره:میدونم خانمِ جوان،اما قصدِ من به هیچوجه ایجادِ مزاحمت نیست،من فقط میخوام کمی بیشتر باهات آشنا بشم..فکر میکردم از اون گلها خوشت بیاد،اما انگار اصلاً تحتتأثیر قرار نگرفتی!
Post #34449
987
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᵃ ᵈⁱᵛᵃ #section66 • به صفحهی خاموشِ موبایلش خیره بود،افکارش دست به دستِ هم تلاش میکردن نقشههای چندسالهاش رو سامان بدن،کینهی اون از دامیان تازه نبود! تمامِ اعضای اون قصر براش حکمِ نفرینِ شادیهاش رو داشتن،اونها یک زندگی بهش بدهکار بودن،و این بدهی هرگز پرداخت…
- ❤ 13
- ❤🔥 1
- 🔥 1
- 🤩 1
- 💋 1