🍹 #دکلمه 🍹
زیر درخت ایستاده بود،
سایه های پراکنده ای روی صورتش افتاده بود و چشم های قهوه ای اش جلوی نور حالا عسلی شده بودند و موها و ریش های مشکی اش روشن تر شده بود.
مانند عکسهایی که از او داشتم همان پیراهن مردانهٔ قرمزش را بر تن داشت،
روبرویش ایستادم باورم نمی شد که روبرویم است،
لب های باریک و زیبایش باز نمی شد و حرفی نمی زد،
عجیب بود او که پر از شیطنت های پسرانه بود اما حالا ساکتِ ساکت بود.
نگاهم را به چشمانش دوختم،
آن لحظه بود که احساس کردم آرامش تمام وجودم را فرا گرفته است،
انگار در نگاهش وجود روح القدوس را حس می کردم، حس مبهم و گنگی بود دیدنش.
چند لحظه ای بدون هیچ حرفی به همدیگر خیره شده بودیم،
من نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم،
چشمانم از شوق دیدارش برق می زد و از او چشم بر نمی داشتم اما او با حجب و حیای پسرانه اش سرش را پایین می انداخت.
طاقت نیاوردم فاصله یک مایلی خود واو را کم کردم لب هایم را نزدیک گوش اش بردم و آرام به او گفتم :
«چشمهات خیلی قشنگه ! »
هیچ چیز نگفت، فقط خندید...
اما او نمی دانست زلزله ای در دلم راه
می اندازد با خنده اش، با نگاهش،
با صدایش...
جمله ام را که به او گفتم و او دلبرانه خندید، ناگهان از خواب بیدار شدم، نه درختی بود، نه سایه های پراکنده ای، نه او ، نه خنده هایش ، نه چشم هایش و نه منی که به او خیره شده باشم، آن لحظه انگار دنیا را روی سرم خراب کردند، انگار دلم بیشتر برای خاطراتی که با او نداشتم تنگ شد
#الف_ر
#شمارهثبت ۶۵۱۶۶۸۷
📕🍁 https://t.me/ld_idl
Post #3597
100