سال دهم. کلاس انشا و نگارش. ظهر بود و هر لحظه نزدیک بود زنگ خونه به صدا دربیاد. همه انتظار میکشیدن برای رفتن به خونه و شاید کمتر کسی حواسش به کسی بود که در حال خوندن نوشتهشه. نوشتهات رو خوندم و با شوق گفتم: «نفر بعدی تو دست بالا کن، برو بخونش حتماً! خیلی لذت بردم، یه لحظه حس کردم دارم صادق هدایت میخونم!» حتا اگه قصدی برای خوندنش نداشتی، با شنیدن حرفم یکی از همون لبخندهای پر نورت زدی و گفتی: «باشه، اما زنگ خونه نزدیکه!» گفتم: «اشکالی نداره! بذار.» رو به دبیر کردم: «خانمِ.... دوست من الان میاد انشاش رو بخونه، اگه زنگ هم خورد بشینیم و گوش بدیم. بذارید بخونه، میفهمید چرا!» چشمهات خندیدن و بعد از اجازه گرفتن، از جات بلند شدی و رفتی که بخونیاش. انگار که نخوندمش، دوباره با دقت گوشهام رو به تو و نوشتهات دادم تا ببینم ایندفعه خودت با چه حسی میخونیاش. آروم و روان میخوندی و یکنفس جلو میرفتی. میانههای متن بود که زنگ خونه به صدا در اومد. کسی از جاش بلند نشد و همهمهای به وجود نیومد. همه به تو گوش میدادیم. چند دقیقه بعد جملاتت رو به پایان رسوندی، سرت رو از روی ورق بالا آوردی و اول به من و بعد به دبیر نگاه کردی. از جام بلند شدم، برات دست زدم و بعد بقیه کلاس و دبیر هم شروع به تشویق کردن. لبخند زدم و گفتم: «خانم، از بین این کلاس من فقط نوشتههای زهرا (اونموقع زهرا و زهرآه، الان خیلی وقته که تا ابد «رها») رو دوست دارم! دیدید ارزش نشستن بعد از زنگ خونه و گوش دادن رو داشت؟» دبیر با لبخند سری به نشونه موافقت تکون داد و بچههای کلاس تکتک کلاس رو ترک کردن. سمتم قدم برداشتی، محکم در آغوشم گرفتی و ازم تشکر کردی. گفتم: «نوشته از تو بود، ما از تو ممنونیم که برامون خوندیاش!» خندیدیم و کلاس رو ترک کردیم.
الان بعد از تقریباً شش سال، در تاریکی نشستهام و به این فکر میکنم که این خاطره میتونست سالها بعد، بعد از تجربه اون آینده مشترکی که آرزو و شوقش رو داشتیم، با لبخند به یاد هردومون بیاد. آیندهای که تو درش کتاب مینوشتی و من ترجمه میکردم. کتابخونههامون پر بودن از کتابهای همدیگه و هنوز هم بزرگترین طرفدار و مشوق نوشتههای همدیگه بودیم. الان اما من تنهام و با یادآوری تمام خاطرات اینچنینی، تمام دفعاتی که باهات سر یک کلاس نشستم، بغلت کردم و باهات خندیدم بغض کردهام. برای تمام خاطراتی که ازمون گرفتن غمگین و دلتنگم، چه اونهایی که در گذشته ساختیم و چه اونهایی که در آینده ساختهنشده موندن. برای اون ورژن از خودم که بدون تو دیگه برنمیگرده. برای تمام یکم مهرهایی که نوید شروع یک سال تحصیلی خوب رو حتا در اون سیستم آموزشی میدادن، چون فقط تو رو در کنار خودم داشتم. برای سالهای ناتمام دانشگاهت، مقالهها و متنهای نشریه و داستانهایی که وقت نشد بنویسی. برای همه اینها دلتنگم و غمخوار، اما بیشتر از همه برای تو. غمخوار و دلتنگ تو. تا ابد.
Post #2958
830
une âme perdue «کلماتی مرا در بر گرفتهاند که بیش از همه برایم دردآورند...» 💚