اولین فوریه، اولین مارچ، اولین آپریل، اولین می، اولین جون، اولین جولای، اولین آگست، اولین سپتامبر و حالا اولین اکتبر بدون تو.
هر کلمه و جملهای که تا امروز دربارهی نبودنت نوشتهام رو از اول میخونم و نمیفهمم. حتا خودم رو در اونها نمیشناسم. اون تویی که راجعبهش نوشتم و رفته رو نمیشناسم. انگار که هیچچیز جلو نرفته. زمان نرفته. من نرفتهام. زندگی نرفته. هنوز در اون لحظه گیر افتادم. هنوز دارم اشک میریزم، میلرزم، به دیوار خیرهام و نمیفهمم چه اتفاقی افتاده. هنوز منتظرم صبح بشه، هنوز منتظرم بیدار بشم و بفهمم خواب بوده. بعد صبح میشه و باز همون شبه. یک روز میگذره و باز همون شبه. یک ماه میگذره و باز همون شبه. متوجه نمیشم تمام این ماهها کِی و چهطوری گذشتن. برای من نگذشته. هیچچیز نگذشته. هرچیزی که شده، هرچیزی که گذشته، هر اتفاقی در نبود تو افتاده، انگار فقط برای بقیه اتفاق افتاده. من هنوز همونجام. تموم فرداهایی که بدون تو اومدن، برای من هیچوقت فردا نشدن. چون اون شب هرگز صبح نشد. «به شبهایی که هنوز صبح نشدهاند.»
Post #2967
471
le vent nous portera به شبهایی که هنوز صبح نشدهاند.