Post #9231
95
اگه از حجم عذاب وجدانی که من روزهایی که کاری نمیکنم تا جیبم پر شه یا چیزی یاد بگیرم ووو...، میشد برق تولید کرد، قطعا قادر بود ژنراتور بزرگترین سد جهان رو به حرکت در بیاره. حالا چرا اون روزا خودمو به حرکت در نمیاره؟ چون احساس درماندگی میکنم. یهو فرو میرم تو یه چاله پر از قیر. به یکباره برام اون کوشش و اشتیاق بیمعنا میشه و باورم به خودمو از دست میدم انگار میره تو یه صندوقچهای که رمزش رو قایم کردن باید بگردم پیدا کنم. بعد سعی میکنم در بیام و این ساعتها زمان میبره چون هزارتا چیز دیگه بالا میاد و اونارم باید کنار بزنم و تا میرسم به سطح یهو گیر میکنم در طوفان انواع چیزهایی که قراره پیش ببرم یا شروع کنم ولی گیج شدم یا طوفان خاطرات بد و خوابها. طوریکه اگر در حالت عادی میتونستم صد متر برم جلو، در اون روزها یک سانت هم به سختی میرم جلو. از طرفی یه دلقک تو سرمه هی هر ثانیه میگه ای آدم تنبل و منفعل دیدی فلان خدابیامرز راست میگفت. و بله اینطوریه که من یه روزایی پر از جنب و جوش و کار و ایدهام، یه روزایی عین یک میت متحرک و درمانده. و اخیرا در تلاشم اون تایما فورا برم سراغ نوشتن همهی چیزهای توی سرم تا اون نفرین رو از کلهی گردالیم در بیارم و بتونم بهتر همه چیز رو ببینم و پیش برم. اخیرا این یک عالمه نوشتن توی دفترم به دادم رسیده تا از اون چیزهای بد دورتر شم و بتونم توانمو بازیابی کنم. اگه شما تو همچین وضعیتی افتادید، ته دلتون رو خالی نکنید و حرف بزنید و سعی کنید اون روز رو بگذرونید و حتی شده با یه فعالیت آسونتر و دلخواهتر شروعش کنید تا روشن شید. مثل وقتایی که هوا بارونیه و شما تو جنگلید و علفها نم گرفتن و خیلی باید فوت کنید تا اون جرقهی اولیه روشن شه، زمان میبره ولی اگه خوف نکنید و یه سرپناه موقت بسازید و فقط روی روشن کردنش تمرکز کنید نه زوزهی گرگهای دور دست، بالاخره روشن میشه و دلتون رو گرم میکنه و کمک میکنه از اون طوفان گذر کنید تا بتونید به مسیرتون ادامه بدید.