Post #9169
93
اونجاهایی که آدم دردش میگیره واقعا قابل تأمل و قابل توجهه. در واقع آدم ملتفت میشه اوه هنوز یه چیزیش هست که دردش میگیره و باید به فکر چاره باشه. چون قبلش آدم فکر میکنه گذر کرده بعد یهو یه چی میشه و دلش میریزه. مثلا من دیشب داشتم یه مستند میدیدم خیلی هم با اشتیاق میخواستم بیدار بمونم بعدش کارای دیگهای کنم یهو وسطش این بیلبیلکو چک کردم یه ریلز رندوم تو اینستا اومد و در مورد رسیدگی به یه بنده خدایی بود که از لحاظ جسمی بهم ریخته بود و فرتوت و لاغر و استخوونی شده بود. همین کافی بود تا یاد روزهای آخر مرحوم مغفور بابام بیوفتم و چیزی در دلم درهم فرو ریخت. بعد همه چیز رو بستم و ترجيح دادم بخوابم چون دیدم نمیتونم اونطور بیدار باشم. یا صبح چشممو باز کردم هنوز خوابالو بودمو به لیوان رو به روم نگاه میکردم یهو یاد یه خاطرهی تلخی افتادم که نباید. در صورتی که حقیقت اینه من نباید سنگینی چیزهایی رو حمل کنم که مال من نیست و عذاب وجدانشم مال من نیست. آدم میدونه زمان گذشته، آدم میدونه فکر میکنه گذر کرده ولی مثل این میمونه یهو تو قدم بعدیت یه سیاهچاله زیر پات سبز شه چون ندیدیش و یهو اومد تا به خودت بجنبی نیوفتی توش کار از کار گذشته. آدم حتی میدونه بعدش میتونه خودشو جمع و جور کنه و خوب مواجه شه ولیکن این افتادنا مثل این میمونه داری پیش میری و هر چند قدم یکبار یه سنگ از آسمون بیوفته روت بخوره تو ملاجت بعد دوباره پاشی بری. هی پامیشی ولی کم کم دیگه یا ملاجی نمیمونه یا علاجی. البته من تهش یه چکش تو جیب خودم دارم خودمم میزنم تو ملاجم میگم انقدرم ننه من غریبم طور نیست. چون مثل یه گیم هم بهش نگاه میکنم. دیدی توی بازی دایناسور گوگل یا قارچ خور هی میری جلو هی باید درست بپری، من به این چاله چولههای سیاه چالهای اونطوری هم نگاه میکنم یا قبلش میپرم یا بعد اینکه افتادم از جونم استفاده میکنم میام بالا و ادامه میدم. ای کله گردالی ناقلا و پوست کلفت. نوشتن هم خوب چیزیه آدم یادش میاد درسته که فلان شده ولی خودشم فلان طورا مواجه شده و انقدرم اوضاع وخیم نیست یا هنوز اونقدر بیچاره نشده و چارههایی هست. درود بر نوشتن.