Post #9086
84
دیشب برای اولین بار در کل عمرم خواب دیدم خودم به انتخاب خودم خدابیامرز شدم. چون من تو خوابام یا نامیرام یا اگه بمیرم روحم هست منو برمیگردونه و همیشه هم وسط یه جریان و سر یه ماجرا و افسانهای میمیرم نه به دست خودم. اینبار فرق داشت. به صورت خلاصه پریدم تو یه دریاچه. وارد سیاهیش شدم. البته نمردم داشتم سیاهی رو میدیدم و زنده بودم چون انگار کلهی گردالی آدم تصوری از بعدش نداره. ولی از قصد رفتم وسط دریاچه و از قصد دست و پا نزدم و رفتم پایین، طوریکه مطمئن شم راه برگشتی نیست. یه جوری آروم و بدون هیچ واکنشی رفتم پایین انگار مدیتیشنه یا آبشش دارم. دست و پا بزن برای زندگی آدم کله گردالی. غرق شدن در دریا بزرگترین فوبیای من در زمینه خدابیامرز شدنه اصلا از اون سردی و سیاهی خوشم نمیاد حتی مردن در زمستون رو بخاطر سردی خاک دوست ندارم حالا درسته میمیرم ولی پیکرم که نباید یخ کنه. گرم و نرم خوبه. منتها کلهی گردالیم سیاهی و سردی رو کوبید تو صورتم. چه غلطا.