Post #9058
156
اولش برام حس غریبی بود. آدم هم میتونه از داشتن یک سری حسها احساس سنگینی کنه و هم از نداشتن یک سری حسها.( به قول نیکا؛ سبکی تحمل ناپذیر هستی). پیرمرد پریشب از دنیا رفت. کسی بود که تا پیش از شهریور پارسال فکر میکردم اگه اون از دنیا بره بخشی از قلب منم میره. من چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم و اون مراقبتهای زیادی ازمون کرد از وقتی به دنیا اومدم تا وقتی بزرگ شدم. تا وقتی که ناگهان اون وقایع نحس شروع شد و من فهمیدم دیگه در قلبم جایی نداره. قدردان تمام خوبیها و زحماتش بودم و هستم اما من استادِ تفکیک قضایام. هرچیز رو جدا میبینم. آدم قدردان و منصفیام نسبت به خوبیهای کسی و آدم سفت و سختیام نسبت به اشتباهات جبرانناپذیر و تکرار شدهی کسی. قضاوت غیر برام تکان دهنده نبود، بیشتر توی کلهی گردالی خودم یک درهی تهی حس کردم. آدم گاهی با خودش میگه آیا این طبیعیه که در دلم حسی که بقیه دارن رو ندارم؟ یهو نیکا بهم یاد آوری کرد من پیش از مردنش سوگواریهام رو کردم. و کم کم یادم اومد که آره، من واقعا سوگ رو پیش از مردن آدمها تجربه کردم. هم در مورد بابام هم در مورد پیرمرد. پیش از مردنشون، در دلم مردن و من واقعا اون موقع سوگواری عمیقی کردم براشون. برای همین پس از مردنشون نمیتونستم تظاهر کنم برای یک جسم تهی سراسر ماتم زده باشم چون ازشون گذر کرده بودم. برام مفهوم تکان دهندهای نداشت. اگر کسی به سوگواری نکردن الانم خرده بگیره میتونم تو چشمهاش نگاه کنم و بگم اون موقع که در حال سوگواری بودم کجا بودی؟ من همیشه فکر میکردم در سوگواری تأخیر دارم، بعد این چند روز بهم تلنگر خورد دیدم تأخیر ندارم، جلوام. انجام دادم قبلا. و این واقعا کشف جالبی بود برای خودم.