در همین هنگام، گروه «سلام همنورد» نیز به ستیغ رسید. ما فرود را آغاز کردیم تا فضای کافی برای ایستادن و عکس گرفتن آنها فراهم شود. قله، هرچند در آن لحظه جای کوچکی برای ایستادن داشت، برای همهمان مقصدی مشترک بود. ما از آن پایین میآمدیم و آنها تازه به آن رسیده بودند؛ رفتوآمدی ساده در کوهستان که یادآور میشد جایگاهها موقتیاند و نوبتها پیدرپی از راه میرسند.
پس از فرود، به پای دامنه که رسیدیم، چیزی را دیدیم که در تاریکی صعود از چشممان پنهان مانده بود: چاههای قنات؛ دهانههایی که آب را از بالادست به پاییندست هدایت میکردند. در راه بالا، تاریکی اجازه نداده بود این نشانههای زندگی را ببینیم. اکنون، در روشنایی روز، زمین راز دیگری از خود نشان میداد؛ شبکهای از راههای پنهان آب که در دل خاک و سنگ امتداد مییافتند و آب را به جایی میرساندند که به آن نیاز داشت.
سر به دهانة یکی از چاهها بردم. خنکای هوا بر سر و صورتم نشست و صدای جریان آب از ژرفای زمین برخاست؛ صدایی آرام و پیوسته که گویی از زیر لایههای خاموش سنگ به گوش میرسید. لحظهای ایستادم و گوش سپردم.
در آغاز راه، نشان را جستوجو کرده بودیم تا مسیر را گم نکنیم. بر فراز قله، به سه نشان رسیده بودیم و دربارة نسبت نشان با هویت اندیشیده بودیم. حالا، در پایان راه، به نشانهای دیگر برخورده بودیم؛ نه تابلویی بر فراز سنگ، بلکه آبی در ژرفای زمین؛ حیاتی پنهان که بیآنکه خود را به رخ بکشد، راهش را میپیمود و به پاییندست میرسید.
شاید همة نشانها برای دیده شدن نیستند. بعضی را باید در تاریکی جست، بعضی را باید از فاصله خواند و بعضی را باید خاموش شد و به صدایشان گوش سپرد.
آن صبح، از بینشان آغاز کرده بودیم، به نشان رسیده بودیم و در پایان، کنار چاه قنات، صدای آبی را شنیدیم که برای جاری بودن، به هیچ تابلویی نیاز نداشت.
محسن کاظمی | کوهنوشت | ۱۴۰۵/۰۷/۱۷
@kouhnevesht
Post #511
21
- 👍 2