از آبشار تا ریواس
صعود به قلة سرلت | ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
یکی از دشواریهای این روزهای رفتن به پای صعود، پیدا کردن راه است؛ یا دقیقتر بگویم، پیدا نکردن راه به مدد جیپیاس!
تقریباً از بعدِ جنگ، کمتر پیش آمده که سحرگاه، بیدردسر و آسوده، راه بیفتم و مسیریاب هم همراهیام کند. باید با توکل و کمی بخت و اقبال از تهران بیرون زد و امیدوار بود که پس از رسیدن به جادة سولقان، نشان دوباره به یاد بیاورد که قرار است مسیریاب باشد!
امروز سحر نیز ساعت ۳:۴۵ راه افتادم و ماجرا همان بود که بود؛ تا وقتی به جادة سولقان نرسیدم، خبری از راهنمایی مسیریاب نبود. از آنجا به بعد، تازه مسیر را نشان داد و من هم نفس راحتی کشیدم.
قرارمان ساعت پنج صبح بود. زودتر رسیدم؛ اما مجید از من هم زودتر خودش را رسانده بود. کمی بعد مهدی، سرابی و محمد هم یکیک به بالای روستای تالون رسیدند.
ساعت ۵:۵۰ راه افتادیم.
هنوز چندان از آغاز راه نگذشته بود که هیجانِ زیبایی طبیعت در رگهایم دوید. آبشار تالون با صدای آب، راه را از همان ابتدا از یک صعود معمولی جدا میکرد. کنار آبشار که رسیدیم، ایستادم برای عکس و فیلم. در میانة آبشار، قطرات آب بر تنم مینشست و خنکایی دلانگیز داشت؛ انگار کوه پیش از آنکه اجازة ادامة راه بدهد، دستی به صورتم کشید و گفت: حالا برو!
دل کندم و راه افتادم؛ اما از گروه عقب افتاده بودم. کمی بر شتاب گامها افزودم تا خودم را به دوستان برسانم.
هنوز چندان جلو نرفته بودیم که غار برفیِ روی رودخانه دوباره میخکوبم کرد. باز ایستادم؛ باز دوربین بیرون آمد و باز از گروه عقب افتادم!
ظاهراً در این صعود قرار نبود میان «رفتن» و «دیدن» یکی را انتخاب کنم.
کمی بالاتر به قسمتهای دستبهسنگ رسیدیم. همان پرسش آشنای همیشگی، که تقریباً در هر مسیر سنگی سراغم میآید، دوباره در ذهنم نشست:
«از اینجا که با این وضع بالا میروم، چطور پایین خواهم آمد؟»
اما کوه عادت عجیبی دارد؛ هنگام بالا رفتن، راه بازگشت را سخت و گاه ناممکن نشان میدهد و هنگام فرود، همان راه را چنان عادی میکند که گویی صبح اصلاً چنین تردیدی در کار نبوده است.
و واقعاً هم همینطور شد. بعد از فرود، دیگر یادمان نمیآید که چند ساعت پیش، در همین نقطه، نگران بازگشت از میان همین سنگها بودهایم.
بیوقفه ادامه دادیم تا قله.
ساعت ۸:۴۵ بر بلندای سرلت ایستادیم.
قله، مثل همیشه، چیزی را که در طول راه پنهان مانده بود، یکباره پیش چشم میگشاید. از اینجا، در جنوب، لوارک، بازارک و شاهنشین دیده میشدند و در شمال، کهار و ناز. در شرق نیز سرکچالها، قلعهدختر، دلستان و روستای شهرستانک در چشمانداز بودند؛ نامهایی که هر کدام خاطرهای از راهی دیگر و روزی دیگر را با خود داشتند.
اما قله، پایان راه نبود؛ فقط نقطهای بود برای چرخاندن نگاه و بعد، برگرداندن قدمها به سوی پایین.
در بازگشت، کنار رود کمی نشستیم، استراحت کردیم و لقمهای خوردیم. هنوز راه باقی بود و بدن هم حق داشت اندکی از بار صعود را زمین بگذارد.
کمی بعد، نوبت ریواس رسید!
نیمساعتی برای چیدن ریواسها معطل کردیم. سهم من یک کیسة متوسط شد؛ کیسهای که در آن لحظه شاید چندان سنگین به نظر نمیرسید، اما در سراشیبیهای بعدی کمکم وزن واقعی خود را به من فهماند.
با سختی آن را از شیبها پایین کشیدم؛ تا جایی که دیگر معلوم نبود من ریواسها را حمل میکنم یا ریواسها دارند مرا به پایین میکشند!
ساعت ۱۲ کنار خودروها بودیم.
صعود تمام شده بود؛ اما برای من، انگار بخش کوچکی از کوه را با خودم به خانه میبردم: سهمی سبز و ترشمزه از دامنههای سرلت.
برای همة اعضای خانواده سهمی از ریواسها در نظر گرفتم و پخش کردم؛
خیلی عادلانه.
بالاخره آدم باید حاصل دسترنجش را عادلانه تقسیم کند!
محسن کاظمی | کوهنوشت | ۱۴۰۵/۰۲/۱۸
@kouhnevesht