#Senin_yerinde 55
اسمه روی تخت دراز کشید. لباس عروسش را درنیاورد؛ نتوانست درآورد. مدتی به سقف نگاه کرد. سپس صورتش را در بالش فرو برد و با گریه به خواب رفت با این آگاهی که فردا در چه جهنمی بیدار خواهد شد، و بدون اینکه بتواند از فکر مردی که دوستش داشت و پشت سر گذاشته بود بیرون بیاید.
وقتی عادل چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که متوجه شد سقف بود. سقف اتاق خودش نبود؛ چوبی نبود، سفیدکاری شده بود و در گوشهای از آن یک لکه رطوبت قدیمی وجود داشت.
عادل به سختی روی تخت نشست. تازه آن زمان متوجه لباس عروس سنگینی که بر تن داشت شد. کاملاً سفید، پفدار، با آن گلدوزیها... یک جایش شکافته شده بود، تورِ زیر سینه از یک طرف پاره شده و آویزان شده بود. گوشهای از دامن هم به همان شکل کشیده شده اما کنده نشده بود. درآورده نشده بود؛ سعی شده بود پاره شود اما درآورده نشده بود.
چشم عادل به دستهایش افتاد. یکی از ناخنهایش شکسته بود و ته آن خون وجود داشت. کف دستهایش قرمز شده بود و یکی از مچهایش آنقدر کبود شده بود که ردِ اثر انگشتان روی پوستش پیدا بود.
نفسش تند شد. امروز دوباره اسمه بود و ردپاهایی وجود داشت که اتفاقات دیروزِ اسمه را روایت میکرد.
سعی کرد بایستد، روی دامن لباس عروس پا گذاشت، تعادلش را از دست داد و دوباره روی زمین افتاد. در تلاش دوم بلند شد.
به اتاق نگاه کرد. اتاق مثل میدان جنگ بود. پاتختی واژگون شده بود. کشوها بیرون کشیده شده و محتویاتشان روی زمین پخش شده بود. قابهای روی دیوار پایین کشیده شده، شیشههایشان شکسته و تکههای شیشه روی فرش پهن شده بود. صندلی وارونه شده بود و یکی از پایههایش شکسته بود. یک طرف پرده کنده شده بود و به پایین آویزان بود.
عادل وقتی جلوی آینه چهره اسمه را دید خشکش زد. دیگر چهره خودش را نمیدید. تورمهای روی صورت اسمه، اشکهای خشکشدهاش و زخم روی لبش را میدید.
دستش را بالا آورد. با نوک انگشتانش لب ترکخورده را لمس کرد: اسمه...
نفسش بند آمد. با او چه کرده بودند؟ چطور به این روز افتاده بود؟ لباس عروسش پاره شده بود، ناخنش شکسته بود، و روی مچش کبودی بود.
چشمان عادل در اتاق چرخید. به وسایل واژگونشده، شیشههای شکسته و کشوهای پخششده روی زمین نگاه کرد: «اسمه، با تو چه کردند؟» صدایش لرزید.
یکباره به سمت در رفت. وقتی خواست از اتاق بیرون برود متوجه شد در قفل است. دستگیره را چرخاند، در باز نشد. یک بار دیگر امتحان کرد. شانهاش را تکیه داد و با تمام توانش فشار داد: این در رو باز کنید!
پشت در حرکتی شد. عادل شروع کرد با مشت به در کوبیدن: با اسمه چه کار کردید لعنتیها؟!
از بیرون هیچ پاسخی نیامد.
_با اسمه چه کار کردید؟!
عادل پیشانیاش را به در تکیه داد. نفسش نامنظم شده بود. چشمانش را بست اما چهره اسمه از یادش نمیرفت. آن زخمها. آن لباس عروس. آن اتاقِ کاملاً به هم ریخته.
_میکشمتان.
مشتش را بار دیگر روی در فرود آورد: شنیدید چی گفتم؟!
صدایش درون عمارت پیچید: اگر بلایی سر اسمه آورده باشید همه من شما را میکشم!
پشت در دوباره سکوت برقرار شد.
عادل به در تکیه داد. اشک از چشمانش جاری بود: اسمه...
عادل چشمانش را بست. دستکم امروز کسی که عروس فورتونا میشد خودش بود. اسمه حالا در کوچاری در امان بود.