#Senin_yerinde 54
سرش را بالا آورد و از پنجره به بیرون نگاه کرد: به روزی که درست شدیم نگاه کن.
خندید. در حال گریه کردن خندید: کاش یک روز... کاش یک روز بعد درست میشدیم.
دستش را روی صورتش کشید. خیس بود.
_اگر یک روز دیرتر میرسیدیم. فقط یک روز. همینقدر. من وارد آن اتاق میشدم. آن تهدید را من میشنیدم. من در برابر آن مرد میایستادم. نه تو.
صدایش شکست. مدت زیادی گریه کرد. سپس صدایش پایین آمد. آنقدر پایین که تقریبا شنیده نمیشد. داشت با خودش صحبت میکرد، یا با کسی غیر از خودش: کاش من به جای تو بودم.
چشمانش را بست: کاش من بودم و..
نفسی کشید: همه چیز را که روبهراه کردیم، دوباره به حالت عادی برمیگشتیم.
بعد از آن را عادل چندان به یاد نداشت. به یاد نداشت که پدرش چطور او را از شانه گرفت و بلند کرد. به یاد نداشت چه کسی او را سوار ماشین کرد، در راه چه کسی چه گفت و چطور از درِ عمارت رد شد. دستهای فاطمه را به یاد نداشت، گریه کردن فادیمه را به یاد نداشت، صدای مردانی که در سالن جمع شده بودند، عمر را که میگفت «این کار اینجا تمام نمیشود» و زنگ زدنهای بیوقفه تلفنها را به یاد نداشت.
فقط به یاد داشت که وارد اتاقش شد. به یاد داشت که تاکسیدوی سفید را از تنش درآورد و روی زمین پرت کرد و به یاد داشت که اسمه در اتاقشان نبود و به یاد داشت که کنار تخت نشست و فکر میکرد بدون اینکه به چیزی فکر کند تا صبح در تاریکی منتظر خواهد ماند.
اما چشمانش که از گریه سرخ شده بود، بعد از مدتی آرامآرام بسته شد و روی تخت به خواب رفت.
ماشین شریف جلوی عمارت فورتونا ایستاد.
اسمه روی صندلی عقب بیحرکت نشسته بود. دستهایش را روی شکمش قلاب کرده بود و سرش را به سمت بیرونِ پنجره چرخونده بود.
شریف در را باز کرد: پیاده شو!
اسمه پاسخی نداد. شریف دستش را گرفت. اسمه سعی کرد دستش را بکشد اما مرد رهایش نکرد: راه بیفت.
اسمه از ماشین پیاده شد. درِ عمارت باز شد. روشناییهای داخل روی حیاط سنگی میتابید. شریف، اسمه را جلوی در متوقف کرد: به خانهات خوش آمدی.
اسمه سرش را بالا آورد و به عمارت نگاه کرد. سپس رو به شریف کرد: اینجا خانه من نیست.
لبخند کمرنگی روی صورت شریف نقش بست: فردا همسرم خواهی شد.
چشمان اسمه پر از اشک شد. اما این بار گریه نکرد: هیچوقت همسرت نخواهم شد.
لبخند شریف محو شد. اسمه ادامه داد: تو با تهدید و زور مرا به اینجا آوردی. آمدم تا مردی که دوستش دارم نمیرد، تا فرزندم بیپدر نماند.
اسمه دستش را روی شکمش گذاشت. شریف مدتی به او نگاه کرد. سپس درِ عمارت را باز کرد: برو داخل.
اسمه از جایش تکان نخورد.
_گفتم برو داخل.
اسمه چشمانش را بست. چهره عادل به یادش آمد، چهره خندانش در حالی که به او نگاه میکرد: برو و زیباترین عروس دنیا شو، افولیم.
لبهای اسمه لرزید. سپس وارد شد. شریف او را از پلهها بالا برد درِ انتهای راهرو را باز کرد. وقتی اسمه وارد اتاق شد، شریف پشت سرش ایستاد: فردا همسرم میشوی اسمه، الان بخواب در عقدمان چشمانت پف نکرده باشد.
اسمه برگشت و به او نگاه کرد: من هیچچیزِ تو نخواهم شد. حالا گورت را گم کن.
شریف بدون اینکه پاسخی بدهد از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش قفل کرد.
اسمه به سمت در دوید: شریف!
و شروع کرد با مشت به در کوبیدن: این در رو باز کن!
پاسخی نیامد. اسمه جلوی در روی زانوهایش افتاد: عادل..
وقتی از جایش بلند شد و ایستاد، خودش را در آینهای که روی دیوار آویزان بود دید؛ درون لباس عروسی که ماهها خوابش را میدید و امروز برای پوشیدنش بیتابی میکرد. اما عادل کنارش نبود.
انگشتانش به سمت دامن لباس عروس رفت: من قرار بود این را با تو بپوشم.
اشک از چشمانش جاری شد. یکباره دامن لباس عروس را با دو دستش گرفت. کشید و تور آن را پاره کرد: من قرار بود با تو ازدواج کنم!
در حالی که سعی میکرد دامن لباس عروس را پاره کند، شروع به گریه کرد. تکهای از تور در دستش ماند. اسمه آن را روی زمین پرت کرد. سپس گلدوزیهای روی سینه لباس عروس را کشید. پارچه را کشید و دوختها را تحت فشار قرار داد. انگشتانش درد گرفت. ناخنش شکست اما دست برنداشت: من قرار بود با تو ازدواج کنم!
جیغِ انتهای صدایش در اتاق پیچید. چهره عادل باز هم از مقابل چشمانش نمیرفت.
اسمه شروع کرد هر چه به دستش میرسید روی زمین پرت کند. سپس وسایل روی پاتختی را روی زمین پرت کرد، کشوها را کشید و محتویاتشان را پخشوپلا کرد. صندلی را واژگون کرد و پرده را کشید. اتاق ظرف چند دقیقه کاملاً به هم ریخت.
سپاس توانش تمام شد. اسمه کنار تخت افتاد. دامن پارهشده لباس عروسش اطراف پاهایش پهن شده بود. دستهایش را روی شکمش گذاشت: «ببخشید عزیزم...» صدایش تقریباً شنیده نمیشد: ببخشید.
سرش را پایین آورد: من تو را بیپدر نخواهم گذاشت.
اشکهایش دوباره شروع به جاری شدن کرد: اما نمیتوانم اجازه دهم پدرت را هم بکشند.