#Senin_yerinde 53
اسمه رویش را برگرداند و گفت: تو را خواهد کشت.
سرش را تکان داد: میخواست بکشد، اما نمیتواند بکشد.
سپس دستش را بالا آورد و به سینه خودش اشاره کرد: فکر میکنی اینطوری نمیمیرم؟ اگر بروی، به نظرت زنده میمانم؟
اسمه چشمهایش را بست: عادل...
عادل گفت: زنِ من....
صدایش شروع به اوج گرفتن کرده بود: زنِ من، با لباس عروسی که برای روز عروسیمان خریده است، پیش آن بیشرف برود و من نمیرم؟
اشکهایش را با پشت دستش محکم پاک کرد: در حالی که بچهمان را در شکمش دارد.
چهره اسمه در هم رفت. دستش را روی شکمش گذاشت و بلافاصله پایین آورد.
عادل گفت: من یک هفته تمام، تو را درون آن لباس عروس تصور کردم.
صدایش شکست: یک هفته تمام به آینه نگاه کردم و به تو فکر کردم. حتی زمانی که خودم لباس عروس را پوشیده بودم به تو فکر میکردم.
یک قدم دیگر پیش رفت: امروز تو را برای اولین بار دیدم اسمه. اولین بار.
دستش را دراز کرد، سپس چون نمیدانست چه کند آن را پس کشید: اینطور دیدم.
ردِ جدیدی از اشک از چشمان اسمه پایین آمد.
عادل گفت: تو را رها نمیکنم. اگر قرار است بمیرم هم در کنار تو خواهم مرد. نه وقتی که زن و بچهام کنار قاتلها هستند.
اسمه سرش را به طرفین تکان داد: نمیشود عادل.
_چی نمیشود؟
عادل چند قدم برداشت و دوباره کنار اسمه آمد. حالا رودررو بودند: تو را به این بیشرف واگذار نمیکنم. نکن. باشد، ترسیدی. الان نمیتوانی درست فکر کنی. عروسی را عقب میاندازیم. به خانه برمیگردیم. به خانهمان.
دستش را به سمت گونه اسمه برد. اسمه عقب نکشید اما خشکش زد.
_نترس. من اینجام.
_روی آن خاک افتادم.
عادل یک قدم دیگر نزدیکتر شد.
اسمه گفت: من با بچهات در شکمم، بالای سر مزارت، در بدنِ تو گریه کردم.
دستهایش روی صورتش رفت و گفت: برای همین.
صدایش از میان کف دستهایش میآمد: برای همین باید مرا درک کنی عادل.
دستهایش را پایین آورد. صورتش کاملاً سرخ شده بود: همان درد را دوباره به من تحمیل نکن. از من نخواه مردی را که دوستش دارم خواسته و دانسته به خاک بسپارم و فرزند خودم را بیپدر بگذارم.
عادل مدتی هیچ چیز نگفت. سپس از میان دندانهای کلیدشدهاش حرف زد. صدایش لرزید و گفت: مردنِ من... مردن من، از رفتنت با این بیشرف بدتر است؟
عادل زل زد درون چشمان اسمه: من تو را به زور و با تهدید پیش خودم نگه نمیدارم اسمه. به زور هیچ کاری با تو نمیکنم. نمیتوانم بکنم. پس الان دستم را بگیر. اگر قرار است بسوزیم هم با هم بسوزیم.
عادل دستش را به سمت اسمه دراز کرد و در حالی که چشمانش را به او دوخته بود منتظر ماند. منتظر ماند تا اسمه او را انتخاب کند، دستش را بگیرد.
اسمه دهانش را باز کرد و بست. میخواست چیزی بگوید، اما نتوانست بگوید. و آن سکوت، سنگینترین پاسخی بود که عادل میتوانست بشنود.
عادل عقب کشید. یک قدم. گفت: فهمیدم.
اسمه سرش را بالا آورد: عادل...
اگر بروی...
صدایش به جای عجیبی رفته بود. آهسته، یکنواخت، خالی: اگر بروی، دیگر این کوچاری را سر جایش پیدا نمیکنی.
چشمان اسمه درشت شد. چند ثانیه همینطور ماند. سپس سرش را چرخاند و به در نگاه کرد. بعد دوباره رو به عادل کرد و گفت: میدانم.
و سرش را به نشانه تایید بالا و پایین برد.
و به سمت در حرکت کرد.
پایین لباس عروس روی زمین کشیده میشد. یک جا گیر کرد؛ اسمه خم شد و دامن را با دستش جمع کرد، سپس به راهش ادامه داد.
عادل از پشت سر به او نگاه کرد. این همان صحنهای بود که یک هفته تمام خوابش را میدید. اما اسمه در لباس عروس، به سمت او نمیآمد، بلکه داشت از او دور میشد.
چیزی که در درونش بود به گلویش آمد و عادل نتوانست جلوی خودش را بگیرد: تو این لباس دامادی را سفید خریدی تا کفنمان شود؟ هر کداممان هم که بپوشیم، داریم میمیریم. الان هم مرا نکشتی؟
قدمِ اسمه متوقف شد.
_عروسِ فورتونا!
پشتش به عادل بود. نه میتوانست تکان بخورد و نه میتوانست رو به عادل برگردد. فقط با اشکهایی که نمیتوانست جلویشان را بگیرد همانجا ایستاده بود.
عادل به محض گفتن آن جمله پشیمان شد. همان لحظهای که از دهانش بیرون آمد پشیمان شد. خواست دستش را دراز کند، خواست نامش را صدا بزند، خواست بدود و از پشت سر به او برسد، اما نتوانست.
اسمه چند ثانیه بعد دوباره شروع به راه رفتن کرد و از در بیرون رفت.
عادل همانجا که بود به درِ بسته نگاه میکرد. دقایق زیادی از رفتن اسمه میگذشت اما چشمانش هنوز روی در بود. به امید اینکه شاید برگردد... منتظر اسمه بود.
سپس زانوهایش دیگر نتوانستند وزنش را تحمل کنند. روی زمین افتاد و شروع به هقهق و گریه کرد. عادل صورتش را با کف دستهایش پوشاند و گفت: روزها بود که حالمان خوب نشده بود.
صدایش لرزان بیرون میآمد: روزها بود که درست نشده بودیم، درست نشده بودیم، درست نشده بودیم...