#Senin_yerinde 51
تا دم در، دست در دست هم راه رفتند و در ورودی ایستادند. از اینجا به بعد جدا از هم بود. اسمه به اتاق عروس و عادل به اتاق داماد میرفت. چند ساعت بعد دوباره در وسط سالن کنار هم میایستادند.
عادل صورت اسمه را میان دو دستش گرفت: خیلی دوستت دارم.
_من هم دوستت دارم.
عادل خم شد و اسمه را بوسید. بدون عجله، بیآنکه اهمیت دهد کسی نگاه میکند یا نه، او را بوسید. دستهای اسمه روی یقه او رفت، محکم گرفت و رها نکرد. وقتی عقب کشیدند، پیشانیهایشان به هم خورده بود.
عادل گفت: چیزی نمانده.
اسمه گفت: چیزی نمانده.
عادل یک بار دیگر دست او را فشار داد و سپس رها کرد: برو و زیباترین عروس دنیا بشو افولیم.
اسمه با لبخند از کنار عادل جدا شد. بعد از چند قدم برداشتن، برگشت و به عادل نگاه کرد. عادل هنوز با لبخند او را تماشا میکرد. برایش دست تکان داد، انگار میخواست بگوید یالا برو. عادل هم برایش دست تکان داد و چشمانش را با لبخند بست.
اسمه وارد اتاق عروس شد. عادل مدتی به راهروی خالی نگاه کرد، سپس نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق داماد رفت.
عادل کتوشلوار دامادی خود را از کاور بیرون آورد و روی چوبلباسی آویزان کرد. چند ثانیه به کتِ روی چوبلباسی نگاه کرد و زیر لب گفت: ای بابا!
کتوشلوار را از چوبلباسی برداشت و پوشید. رو به آینه برگشت. کاملاً سفید.
غرولندکنان گفت: رفته کتوشلوار سفید گرفته. من چطور با این جلوی کل اهالی روستا ظاهر بشوم؟
در باز شد و عمر وارد شد. یک قدم برداشت و ایستاد. از سر تا پای پسرش را برانداز کرد و ابروهایش بالا رفت: عادل، شبیه گارسونها شدی. این چه لباس دامادی است؟
عادل در آینه به خودش درون تاکسیدوی سفید نگاه کرد. یک هفته بود هر بار که در آینه نگاه میکرد، چهره دیگری میدید. حالا چهره خودش بود، اما تاکسیدویی که اسمه انتخاب کرده بود تنش بود. گفت: اسمه اینطور میخواست. چه کار کنم؟
عمر سرش را به طرفین تکان داد، اما نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد: یعنی هرچه دختر بگوید همان میشود. عادت کن، تازه روز اولت است.
به سمت در رفت و از آستانه در برگشت و یک بار دیگر نگاه کرد: زودتر آماده شو. چیزی نمانده.
عمر بیرون رفت و در پشت سرش بسته شد. عادل دوباره زمان درازی جلوی آینه به خودش نگاه کرد و زیر لب با خودش گفت: بیخیال پسرم. ممکن بود لباس عروس بپوشی. باز هم خدا را شکر.
سپس فکر جدیدی به ذهنش رسید: اسمه میخواسته در عروسیاش سفید بپوشد.
اسمه میدانست روزی که برای تنها بار در زندگیاش قرار بود عروس شود، نمیتوانست لباس عروس خودش را بپوشد، برای همین دستکم میخواست درون رنگ سفید قرار بگیرد. چهره عادل در هم رفت و احساس پشیمانیِ بزرگی کرد، بزرگتر از تمام عصبانیتها و غرولندهای یک هفته گذشتهاش به اسمه.
سپس این افکار جای خود را به حس گرمتری دادند. عادل دوباره لبخند زد؛ چون اسمه امروز میتوانست لباس عروسش را بپوشد. امروز قرار بود لباس عروس خودش را، در بدن خودش، در عروسی خودش بپوشد.
دکمه کتش را بست. آماده بود. نفس عمیقی کشید و با خودش گفت: بالاخره.
آنقدر هیجانزده بود که دستهایش عرق کرده بود. از شدت شوق در پوست خود نمیگنجید. اگرچه هرگز به اسمه نگفته بود، اما گاهی ترس بزرگی داشت که این روز هرگز فرانرسد. از فرط هیجانی که در درونش بود، نتوانست منتظر اسمه بماند. از اتاق خارج شد و به سمت سالن رفت.
از جلوی در، نگاه کوتاهی به داخل سالن انداخت، بدون اینکه جلب توجه کند؛ سالن از قبل پر شده بود. به گلها نگاه کرد، به روشناییها نگاه کرد و چشمش را روی مهمانان چرخاند. میخواست با چشمان خودش ببیند که آیا همهچیز مرتب است یا نه. هیجانِ بیصبرانهای در چهرهاش نمایان بود.
در گوشهای فادیمه با اقوام صحبت میکرد. پدر و مادر اسمه و عادل در ورودی اصلی به مهمانان خوشآمد میگفتند. موسیقی در پسزمینه ملایم و با تنِ آشنایی پخش میشد؛ هنوز چیزی نبود که بشود با آن رقصید، فقط موسیقی متن ملایمی برای پر کردن فضای سالن بود.
عادل یکباره خشکش زد. احساس کرد این لحظه را قبلاً هم زندگی کرده است. همهچیز بسیار آشنا بود: سالن، مهمانان، روشناییها، حتی موسیقیِ در حال پخش در پسزمینه... انگار قبلاً از اینجا رد شده بود. از زیر همین روشناییها، از میان همین موسیقی، از میان همین نگاهها... اما درونِ چیز دیگری.
یک لحظه احساس کرد خودش با لباس عروس در وسط سالن ایستاده است.
عادل سرش را به طرفین تکان داد و با خودش گفت:چرند نگو.
اما ضربان قلبش کند نمیشد؛ تندتر میشد.
از سالن بیرون رفت و به اتاق عروس رفت. امینه و سوجان دم در بودند.
سوجان گفت: داماد، تو اینجا چه میکنی؟ عروس را که هنوز نباید دید.
امینه هم گفت: تورِ سرش هنوز آماده نیست.
عادل به آنها لبخند زد و گفت: فقط یک ثانیه.