#Senin_yerinde 50
هر دو بعد از آماده شدن، دست در دست هم بیرون رفتند. فاطمه با دیدن آنها نفس عمیقی کشید. هر دو، نگرانیهایی را که روزها در دل داشتند دور ریخته بودند و آرام و خوشحال به نظر میرسیدند. بالاخره با چشمان خندان به یکدیگر نگاه میکردند.
عمر گفت: یالا، دیر نکنید. یک بار بیشتر ازدواج نمیکنید.
عادل به سمت مادرش رفت و گونهاش را بوسید: صبح بخیر مادرم.
فاطمه لحظهای مکث کرد. سپس صورت پسرش را میان دو دستش گرفت و گفت: صبح بخیر پسرم.
اسمه هم به سمت آنها آمد و دست فاطمه را گرفت: مادر.
این بار در این کلمه هیچ عجیببودنی وجود نداشت.
چشمان فاطمه پر از اشک شد. چیزی نگفت؛ فقط هر دو را با هم در آغوش کشید.
فاطمه و فادیمه در حیاط ایستاده بودند و پایین آمدن عادل و اسمه را از پلهها تماشا میکردند. مردی که یک هفته بود در آن خانه راه میرفت، بالاخره دوباره شبیه پسرش شده بود. دختر کنارش هم بالاخره شبیه یک عروس شده بود؛ نه بیش از حد راحت، نه بیش از حد سختگیر. فقط خوشحال.
فادیمه گفت: مادر، داداشم بالاخره عجیبوغریب راه رفتن را کنار گذاشت.
_این چه حرفی است دخترم؟
_رسماً عشوه میآمد، چهمیدانم والا.
فاطمه سرش را به طرفین تکان داد: حرفهای بیربط نزن، برادرت نشنود.
اسمه هم معمولی به نظر میرسید. سنگ از آسمان خواهد بارید.
_استرس عروسی است. همهچیز که طبق اصول پیش نرفت.
وقتی سوار ماشین شدند، عادل پشت فرمان نشست و اسمه کنارش نشست. با بسته شدن درها، هر دو لحظهای مکث کردند. سپس همزمان به یکدیگر نگاه کردند و دوباره خندیدند.
اسمه گفت: به چه میخندی؟
_تو به چه میخندی؟
اسمه سرش را تکان داد و رویش را به سمت بیرونِ پنجره برگرداند. عادل ماشین را روشن کرد.
اسمه یک دستش را روی شکمش گذاشته بود و دست دیگرش را ناخودآگاه روی زانوی عادل قرار داده بود. عادل گاهی به او نگاه میکرد. سعی میکرد نگاه نکند، اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد. یک هفته بود که در آینه به صورت خودش نگاه کرده بود، حالا دوباره به صورت اسمه نگاه میکرد و احساس درونش آنقدر بزرگ بود که نمیتوانست فرمان را محکم نگیرد.
سپاس شیشه پنجرهاش را پایین داد و با بیرون آوردن سرش شروع به فریاد زدن کرد: ما داریم ازدواج میکنیم!
اسمه با گرفتن بازوی عادل سعی کرد او را به داخل بکشد: عادل ساکت شو.
_چه شده دختر. طاقت ندارم. خیلی خوشحالم.
اسمه نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد: خرِ بیجنبه.
اسمه بعد از مدتی رویش را از پنجره برگرداند، به روبهرو نگاه کرد و لبهایش را روی هم فشار داد. گفت: خب ما چطور خوب شدیم...؟
داشت بلند فکر میکرد. انگار از عادل نمیپرسید، از خودش میپرسید.
عادل شانهای بالا انداخت. چشمانش به جاده بود و لبخندِ روی چهرهاش اصلاً محو نشده بود. گفت: اصلاً برایم مهم نیست. به حالت عادی برگشتیم دیگر. همین برای من کافی است.
اسمه به او نگاه کرد: عادل.
_چیه؟
_فکر کنم چون با هم بودیم و رابطه داشتیم خوب شدیم.
اخمهای عادل کمی در هم رفت. چیزی نگفت.
اسمه ادامه داد: قبل از روزی که برای اولین بار جایمان عوض شد هم همینطور شده بود.
عادل خندهای کوتاه کرد و سرش را به طرفین تکان داد: تصادفی بوده اسمه.
لحظهای مکث کرد: قبلاً هم انجام داده بودیم در نهایت. آن زمان اتفاقی نیفتاد.
اسمه به بیرونِ پنجره نگاه کرد. انگشتانش روی زانوی عادل کمی تکان خوردند: انشاءالله که همینطور است.
زیر لب زمزمه کرد: ما فردا صبح...
صدایش کاملاً آهسته شده بود.
عادل نگاه نگران و کوتاهی به او انداخت.
اسمه گفت: اگر فردا صبح دوباره جا به جا بیدار شویم...
لبخند عادل در یک لحظه پاک شد. گلویش خشک شد و تمام رنگ از چهرهاش پرید. کمرمق زمزمه کرد: نه.
این کلمه بارها و بارها در ذهنش انعکاس یافت. چشمانش را از جاده برنداشت اما نگاهش جدی و سخت شد. چانهاش منقبض شد. لحظهای نفسش را حبس کرد و سپس به سختی بیرون داد.
گفت: اسمه.
صدایش شبیه صدای خودش نبود: اینطور نیست.
اسمه به سمت او برگشت.
_تو پنیک نشو.
عادل سرش را تکان داد، انگار که با خودش حرف میزد: خوب شدیم. حالا ازدواج میکنیم. بچهدار میشویم. خیلی خوشبخت خواهیم شد.
دستش را از روی فرمان برداشت و دست اسمه را محکم گرفت: باشه؟
اسمه به صورت عادل نگاه کرد. آن لبخند بزرگِ چند لحظه پیش رفته بود و به جایش چیز دیگری آمده بود؛ چیزی شبیه به ترس. سرش را تکان داد: باشه.
عادل پشت دست او را بوسید و چشمانش را به جاده دوخت. دیگر نمیخواست آن جمله را بشنود. با صدایی آهسته گفت: دیگر اینطور نگو.
اسمه گفت: باشه.
اما نتوانست آن را از ذهنش بیرون کند.
مقابل سالن عروسی رسیدند. عادل ماشین را نگه داشت و موتور را خاموش کرد. یک لحظه از جایش بلند نشد و به اسمه نگاه کرد. اسمه هم به او نگاه میکرد.
اسمه گفت: رسیدیم.
_رسیدیم.