اگر جز به کام من آید جواب
من و گرز و میدان و افراسیاب
[سلطان] محمود گفت: این بیت کهراست که مردی ازو همیزاید؟ [خواجه احمدحسن] گفت: بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست که بیستوپنج سال رنج برد و چنان کتابی [شاهنامه] تمام کرد و هیچ ثمره ندید. محمود گفت: به غزنین مرا یاد ده تا او را چیزی فرستم. خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد. سلطان گفت: شصتهزار دینار فردوسی را بفرمای تا به نیل دهند و با شتر سلطانی به توس برند و از او عذر خواهند. [چون] آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید و از دروازهٔ رودبار، اشتر درمیشد، جنازهٔ فردوسی به دروازهٔ رزان بیرون همیبردند. در آن حال مذکری بود در طبران، تعصب کرد و گفت: من رها نکنم تا جنازهٔ او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود و هرچند مردمان بگفتند با آن دانشمند درنگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی، او را در آن باغ دفن کردند، غفرالله له.
#نظامی_عروضی