تاسیس کانال: شنبه ششم آذرماه ۱۳۹۵
📎 لینک کانال ما در پیامرسان بله 👇
https://ble.ir/ketabkhanijamei
👈استفاده مطالب کانال با ذکر منبع و آیدی کانال ما بلامانع است
ارتباط با ادمین:
👇
@gooyaabook
.
♦️تبلیغات و سفارش تهیه تیزر پذیرفته میشود.♦️
.
Post #7082
124
.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتحالله_بینیاز
🔸#قسمت_48
♦️تنظیم: #باران
@ketabkhaniye_telegram
🔹 همسر مدیر چای و میوه آورد و جلوی فرنگیس چای گذاشت، فرنگیس تشکر نکرد حتی نیم نگاهی هم به زن صاحبخانه نینداخت. رو به مدیر گفت: لاغر شدید فکر میکنم باید یکم به خودتان برسید.
همسر مدیر متکای پشت شوهرش را درست کرد تا راحتتر تکیه دهد. مدیر گفت: بله بدجوری ضعیف شدم، تمام این دو سه روز ضعف داشتم.
همسر مدیر نشست و رو به فرنگیس لبخندزنان تعارف کرد: بفرمایید چای بخورید.
- مرسی.
مدیر گفت: وضع کلاسها خوب است؟
فرنگیس گفت: خیلی خوب است، شما اصلاً دلواپس مدرسه نباشید. همه چیز خوب پیش میرود.
سپس بدون آنکه تعارف کند چای خود را با ژستی حساب شده، نوشید و استکان را سر جای اول گذاشت. از بیرون صدای داد و فریاد شنیده میشد، مدیر علت سر و صدا را پرسید. زنش گفت: دو تا از زنها سر بچهها با هم حرفشان شده.
مدیر سرش را حرکت داد و گفت: نمیدانم تا کی میخواهند به این دعواها ادامه بدهند؟
همسر مدیر گفت: کاش جای این دعواها بچههایشان را تربیت میکردند.
فرنگیس با حالتی اشراف منشانه گفت: تربیت کردن به فرهنگ احتیاج دارد قضیه این است که بیشتر این زنها آن طور که باید و شاید، فرهنگشان امروزی نیست، عقب ماندهاند چیزی بلد نیستند که یاد بچهها بدهند.
- بله، بله، خیال میکنم حق با شما باشد.
- تقصیرشان نیست نه توی خانه پدری چیزی یاد گرفتند و نه با دو تا آدم حسابی نشست و برخاست دارند اگر با دو تا آدم با اصل و نصب رفت و آمد میکردند وضعشان فرق میکرد.
همسر مدیر رشته کلام را در دست گرفت و در همان حال جلوی فرنگیس میوه گذاشت و برای او پرتقال پوست گرفت. فرنگیس مانع او نشد اما دقایقی بعد که تعارفهای او را شنید گفت: من همین یک قارچ پرتقال را میخورم.
و پیش دستی را جلوی مدیر گذاشت. همسر مجدداً چای آورد صحبت مردم بیفرهنگ کوی به ایل و تبار آنها کشیده شد فرنگیس آرام آرام به ریشه خود نقب زد و تاریخچه کاملی از تبار خود در اختیار مدیر و زنش گذاشت. مدیر و همسرش با دقت به حرفهای او گوش میکردند حرفهای فرنگیس در مجموعه در دو جمله خلاصه میشد: اول اینکه او و پدر و مادرش به ناحق در یک عده رعیت بُر خوردهاند و دوم اینکه سرنوشت ایران در دست خوانین است و نه دربار یا ارتش و یا نفت و عوامل دیگر.
مدیر عقیده فرنگیس را رد کرد و گفت: نه، خانم سمسام، دوره خوانین به سر آمده اگر مملکت را بسپارند به دست آنها سر یک ماه نابودش میکنند.
ناگفته نماند که فرنگیس تنها محصلی بود که مدیر و معلمهای مدرسه او را با اسم فامیل صدا میکردند فرنگیس پس از شنیدن حرف مدیر به علامت تاسف سر تکان داد و گفت: اشتباهتان همین جاست منظور من خوانین سابق نیست منظورم کسانی است که روزگاری خان بودند و حالا مقام و منصبی دارند. اینجور آدمها به خاطر رگ و ریشه اصیلشان باهوش و با لیاقتند، بلدند چه کار کنن،د بلدند با خارجیها کنار بیایند و گولشان را نخورند تا کشور ما صنعت و اختراعات خارجیها را نداشته باشد محال است پیشرفت کند. خُب، به نظر شما چه جور میشود این صنعت را از آنها گرفت فقط با سیاست و زبان بازی، مرد اینجور کارها هم رعیتزادههایی نیستند که به اسم وزیر و وکیل دور شاه را گرفتهاند بلکه خانزادههای باهوش و زرنگیاند که کنارشان گذاشتهاند.
مدیر گفت: صنعت خیلی هم به درد نمیخورد الان شرکت نفت انبار صنعت دنیا شده ولی ۱۰۰۱ جور مسئله و مشکل دارد و هزار و یک جور مسئله و مشکل برای مردم و مملکت درست کرده.
- برای اینکه مال خودشان نیست برای اینکه از خارج آمده و تا حالا عرضه این را نداشتیم که تمام و کمال یادش بگیریم و خارجیها را بیندازیم بیرون. مهندسها و کارگرهای ما عارشان میآید که از خارجیها بپرسند، شب درس بخوانند و چیز یاد بگیرند. اصلاً نگاه کنید بیشتر جوانهای ما دارند ول میگردند، فقط برای راحت شدن از دست پدر و مادرشان درس میخوانند.
همسر مدیر گفت: احسنت! من هم همیشه همین را میگویم.
مدیر گفت: خُب، چاره چیه؟ چه کار میشود کرد؟ مردم ما تنبلند، علاقهای به یاد گرفتن هم ندارند. کلاس شبانه هم میگذاریم، کتاب مفتی هم میدهیم ولی یک نفر نمیآید کلاس!
فرنگیس گفت: باید قانون بگذارند.
- چه قانونی؟
فرنگیس به آرامی گفت: قانون بگذارند که هر کارگر و کارمندی که سالی یک کلاس بالا میرود یک گرید(رتبه) میگیرد و اگر یک ایرانی کار فرهنگی بالا دستش را یاد بگیرد جایزه نصیبش میشود. اگر دهاتیها باسواد شوند و بلد شوند با تراکتور و کمباین کار کنند و سمپاشی و اصول درست آبیاری را یاد بگیرند، کمک نقدی و غیر نقدی و وام بدون بهره میگیرند.
چند دقیقهای از این موضوع حرف زد مدیر و زنش سخت تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفتند.
#ادامه_دارد ...
.
📚#علیاحضرت_فرنگیس
✍#فتحالله_بینیاز
🔸#قسمت_48
♦️تنظیم: #باران
@ketabkhaniye_telegram
🔹 همسر مدیر چای و میوه آورد و جلوی فرنگیس چای گذاشت، فرنگیس تشکر نکرد حتی نیم نگاهی هم به زن صاحبخانه نینداخت. رو به مدیر گفت: لاغر شدید فکر میکنم باید یکم به خودتان برسید.
همسر مدیر متکای پشت شوهرش را درست کرد تا راحتتر تکیه دهد. مدیر گفت: بله بدجوری ضعیف شدم، تمام این دو سه روز ضعف داشتم.
همسر مدیر نشست و رو به فرنگیس لبخندزنان تعارف کرد: بفرمایید چای بخورید.
- مرسی.
مدیر گفت: وضع کلاسها خوب است؟
فرنگیس گفت: خیلی خوب است، شما اصلاً دلواپس مدرسه نباشید. همه چیز خوب پیش میرود.
سپس بدون آنکه تعارف کند چای خود را با ژستی حساب شده، نوشید و استکان را سر جای اول گذاشت. از بیرون صدای داد و فریاد شنیده میشد، مدیر علت سر و صدا را پرسید. زنش گفت: دو تا از زنها سر بچهها با هم حرفشان شده.
مدیر سرش را حرکت داد و گفت: نمیدانم تا کی میخواهند به این دعواها ادامه بدهند؟
همسر مدیر گفت: کاش جای این دعواها بچههایشان را تربیت میکردند.
فرنگیس با حالتی اشراف منشانه گفت: تربیت کردن به فرهنگ احتیاج دارد قضیه این است که بیشتر این زنها آن طور که باید و شاید، فرهنگشان امروزی نیست، عقب ماندهاند چیزی بلد نیستند که یاد بچهها بدهند.
- بله، بله، خیال میکنم حق با شما باشد.
- تقصیرشان نیست نه توی خانه پدری چیزی یاد گرفتند و نه با دو تا آدم حسابی نشست و برخاست دارند اگر با دو تا آدم با اصل و نصب رفت و آمد میکردند وضعشان فرق میکرد.
همسر مدیر رشته کلام را در دست گرفت و در همان حال جلوی فرنگیس میوه گذاشت و برای او پرتقال پوست گرفت. فرنگیس مانع او نشد اما دقایقی بعد که تعارفهای او را شنید گفت: من همین یک قارچ پرتقال را میخورم.
و پیش دستی را جلوی مدیر گذاشت. همسر مجدداً چای آورد صحبت مردم بیفرهنگ کوی به ایل و تبار آنها کشیده شد فرنگیس آرام آرام به ریشه خود نقب زد و تاریخچه کاملی از تبار خود در اختیار مدیر و زنش گذاشت. مدیر و همسرش با دقت به حرفهای او گوش میکردند حرفهای فرنگیس در مجموعه در دو جمله خلاصه میشد: اول اینکه او و پدر و مادرش به ناحق در یک عده رعیت بُر خوردهاند و دوم اینکه سرنوشت ایران در دست خوانین است و نه دربار یا ارتش و یا نفت و عوامل دیگر.
مدیر عقیده فرنگیس را رد کرد و گفت: نه، خانم سمسام، دوره خوانین به سر آمده اگر مملکت را بسپارند به دست آنها سر یک ماه نابودش میکنند.
ناگفته نماند که فرنگیس تنها محصلی بود که مدیر و معلمهای مدرسه او را با اسم فامیل صدا میکردند فرنگیس پس از شنیدن حرف مدیر به علامت تاسف سر تکان داد و گفت: اشتباهتان همین جاست منظور من خوانین سابق نیست منظورم کسانی است که روزگاری خان بودند و حالا مقام و منصبی دارند. اینجور آدمها به خاطر رگ و ریشه اصیلشان باهوش و با لیاقتند، بلدند چه کار کنن،د بلدند با خارجیها کنار بیایند و گولشان را نخورند تا کشور ما صنعت و اختراعات خارجیها را نداشته باشد محال است پیشرفت کند. خُب، به نظر شما چه جور میشود این صنعت را از آنها گرفت فقط با سیاست و زبان بازی، مرد اینجور کارها هم رعیتزادههایی نیستند که به اسم وزیر و وکیل دور شاه را گرفتهاند بلکه خانزادههای باهوش و زرنگیاند که کنارشان گذاشتهاند.
مدیر گفت: صنعت خیلی هم به درد نمیخورد الان شرکت نفت انبار صنعت دنیا شده ولی ۱۰۰۱ جور مسئله و مشکل دارد و هزار و یک جور مسئله و مشکل برای مردم و مملکت درست کرده.
- برای اینکه مال خودشان نیست برای اینکه از خارج آمده و تا حالا عرضه این را نداشتیم که تمام و کمال یادش بگیریم و خارجیها را بیندازیم بیرون. مهندسها و کارگرهای ما عارشان میآید که از خارجیها بپرسند، شب درس بخوانند و چیز یاد بگیرند. اصلاً نگاه کنید بیشتر جوانهای ما دارند ول میگردند، فقط برای راحت شدن از دست پدر و مادرشان درس میخوانند.
همسر مدیر گفت: احسنت! من هم همیشه همین را میگویم.
مدیر گفت: خُب، چاره چیه؟ چه کار میشود کرد؟ مردم ما تنبلند، علاقهای به یاد گرفتن هم ندارند. کلاس شبانه هم میگذاریم، کتاب مفتی هم میدهیم ولی یک نفر نمیآید کلاس!
فرنگیس گفت: باید قانون بگذارند.
- چه قانونی؟
فرنگیس به آرامی گفت: قانون بگذارند که هر کارگر و کارمندی که سالی یک کلاس بالا میرود یک گرید(رتبه) میگیرد و اگر یک ایرانی کار فرهنگی بالا دستش را یاد بگیرد جایزه نصیبش میشود. اگر دهاتیها باسواد شوند و بلد شوند با تراکتور و کمباین کار کنند و سمپاشی و اصول درست آبیاری را یاد بگیرند، کمک نقدی و غیر نقدی و وام بدون بهره میگیرند.
چند دقیقهای از این موضوع حرف زد مدیر و زنش سخت تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفتند.
#ادامه_دارد ...
.
- 🕊 2
- ⚡ 1
- ❤ 1
- 👍 1

