TGViewer
Channel Public Channel
کتابخوانی تلگرام

کتابخوانی تلگرام

@ketabkhaniye_telegram

تاسیس کانال: شنبه ششم آذرماه ۱۳۹۵
📎 لینک کانال ما در پیام‌رسان بله 👇
https://ble.ir/ketabkhanijamei

👈استفاده مطالب کانال با ذکر منبع و آیدی کانال ما بلامانع است

ارتباط با ادمین:
👇
@gooyaabook
.
♦️تبلیغات و سفارش تهیه تیزر پذیرفته می‌شود.♦️
.
Subscribers
10.6K
Photos
282
Videos
380
Links
3.3K
Recent Posts 20 shown
Post #7082 124
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_48

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 همسر مدیر چای و میوه آورد و جلوی فرنگیس چای گذاشت، فرنگیس تشکر نکرد حتی نیم نگاهی هم به زن صاحبخانه نینداخت. رو به مدیر گفت: لاغر شدید فکر می‌کنم باید یکم به خودتان برسید.
همسر مدیر متکای پشت شوهرش را درست کرد تا راحت‌تر تکیه دهد. مدیر گفت: بله بدجوری ضعیف شدم، تمام این دو سه روز ضعف داشتم.
همسر مدیر نشست و رو به فرنگیس لبخندزنان تعارف کرد: بفرمایید چای بخورید.
- مرسی.
مدیر گفت: وضع کلاس‌ها خوب است؟
فرنگیس گفت: خیلی خوب است، شما اصلاً دلواپس مدرسه نباشید. همه چیز خوب پیش می‌رود.
سپس بدون آنکه تعارف کند چای خود را با ژستی حساب شده، نوشید و استکان را سر جای اول گذاشت. از بیرون صدای داد و فریاد شنیده می‌شد، مدیر علت سر و صدا را پرسید. زنش گفت: دو تا از زن‌ها سر بچه‌ها با هم حرفشان شده.
مدیر سرش را حرکت داد و گفت: نمی‌دانم تا کی می‌خواهند به این دعواها ادامه بدهند؟
همسر مدیر گفت: کاش جای این دعواها بچه‌هایشان را تربیت می‌کردند.
فرنگیس با حالتی اشراف منشانه گفت: تربیت کردن به فرهنگ احتیاج دارد قضیه این است که بیشتر این زن‌ها آن طور که باید و شاید، فرهنگشان امروزی نیست، عقب مانده‌اند چیزی بلد نیستند که یاد بچه‌ها بدهند.
- بله، بله، خیال می‌کنم حق با شما باشد.
- تقصیرشان نیست نه توی خانه پدری چیزی یاد گرفتند و نه با دو تا آدم حسابی نشست و برخاست دارند اگر با دو تا آدم با اصل و نصب رفت و آمد می‌کردند وضعشان فرق می‌کرد.
همسر مدیر رشته کلام را در دست گرفت و در همان حال جلوی فرنگیس میوه گذاشت و برای او پرتقال پوست گرفت. فرنگیس مانع او نشد اما دقایقی بعد که تعارف‌های او را شنید گفت: من همین یک قارچ پرتقال را می‌خورم.
و پیش دستی را جلوی مدیر گذاشت. همسر مجدداً چای آورد صحبت مردم بی‌فرهنگ کوی به ایل و تبار آنها کشیده شد فرنگیس آرام آرام به ریشه خود نقب زد و تاریخچه کاملی از تبار خود در اختیار مدیر و زنش گذاشت. مدیر و همسرش با دقت به حرف‌های او گوش می‌کردند حرف‌های فرنگیس در مجموعه در دو جمله خلاصه می‌شد: اول اینکه او و پدر و مادرش به ناحق در یک عده رعیت بُر خورده‌اند و دوم اینکه سرنوشت ایران در دست خوانین است و نه دربار یا ارتش و یا نفت و عوامل دیگر.
مدیر عقیده فرنگیس را رد کرد و گفت: نه، خانم سمسام، دوره خوانین به سر آمده اگر مملکت را بسپارند به دست آنها سر یک ماه نابودش می‌کنند.
ناگفته نماند که فرنگیس تنها محصلی بود که مدیر و معلم‌های مدرسه او را با اسم فامیل صدا می‌کردند فرنگیس پس از شنیدن حرف مدیر به علامت تاسف سر تکان داد و گفت: اشتباهتان همین جاست منظور من خوانین سابق نیست منظورم کسانی است که روزگاری خان بودند و حالا مقام و منصبی دارند. اینجور آدم‌ها به خاطر رگ و ریشه اصیلشان باهوش و با لیاقتند، بلدند چه کار کنن،د بلدند با خارجی‌ها کنار بیایند و گولشان را نخورند تا کشور ما صنعت و اختراعات خارجی‌ها را نداشته باشد محال است پیشرفت کند. خُب، به نظر شما چه جور می‌شود این صنعت را از آنها گرفت فقط با سیاست و زبان بازی، مرد اینجور کارها هم رعیت‌زاده‌هایی نیستند که به اسم وزیر و وکیل دور شاه را گرفته‌اند بلکه خان‌زاده‌های باهوش و زرنگی‌اند که کنارشان گذاشته‌اند.
مدیر گفت: صنعت خیلی هم به درد نمی‌خورد الان شرکت نفت انبار صنعت دنیا شده ولی ۱۰۰۱ جور مسئله و مشکل دارد و هزار و یک جور مسئله و مشکل برای مردم و مملکت درست کرده.
- برای اینکه مال خودشان نیست برای اینکه از خارج آمده و تا حالا عرضه این را نداشتیم که تمام و کمال یادش بگیریم و خارجی‌ها را بیندازیم بیرون. مهندس‌ها و کارگرهای ما عارشان می‌آید که از خارجی‌ها بپرسند، شب درس بخوانند و چیز یاد بگیرند. اصلاً نگاه کنید بیشتر جوان‌های ما دارند ول می‌گردند، فقط برای راحت شدن از دست پدر و مادرشان درس می‌خوانند.
همسر مدیر گفت: احسنت! من هم همیشه همین را می‌گویم.
مدیر گفت: خُب، چاره چیه؟ چه کار می‌شود کرد؟ مردم ما تنبلند، علاقه‌ای به یاد گرفتن هم ندارند. کلاس شبانه هم می‌گذاریم، کتاب مفتی هم می‌دهیم ولی یک نفر نمی‌آید کلاس!
فرنگیس گفت: باید قانون بگذارند.
- چه قانونی؟
فرنگیس به آرامی گفت: قانون بگذارند که هر کارگر و کارمندی که سالی یک کلاس بالا می‌رود یک گرید(رتبه) می‌گیرد و اگر یک ایرانی کار فرهنگی بالا دستش را یاد بگیرد جایزه نصیبش می‌شود. اگر دهاتیها باسواد شوند و بلد شوند با تراکتور و کمباین کار کنند و سمپاشی و اصول درست آبیاری را یاد بگیرند، کمک نقدی و غیر نقدی و وام بدون بهره می‌گیرند.
چند دقیقه‌ای از این موضوع حرف زد مدیر و زنش سخت تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفتند.

#ادامه_دارد ...
.
  • 🕊 2
  • ⚡ 1
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #7081 112

Forwarded from کتابخوانی تلگرام

‍ @ketabkhaniye_telegram

🔹ما سرگردان میانِ کدام حال مانده‌ایم؟
که این‌گونه دل‌تنگ می‌شویم،
تا در میان این همه اتفاق، عطر پاییز برای‌مان خوشایند شود.
شاید عبور از تابستان خاطرات زیبایی را رقم نزند
اما پیوند این روزها به خزان مرید برگ‌ریزان‌مان می‌کند.
باید یادمان بماند:
می‌شود از خیلی چیزها گذشت
و به حس تازگیِ نورس خوش‌بین بود
و به گرمای دست‌هایی اندیشید
که به صداقت تمام، به‌سوی‌مان دراز می‌شود .....

✍#آرزو_پناهی (باران)
🎤#هما_سلطانی


@ketabkhaniye_telegram
.
Telegram attach 📎
  • ⚡ 1
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
Post #7078 185
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_47

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 امیر گفته بود: از کجا می‌دانی که همین امروز مستر هاریسون نیندازدش به گردن تو و بقیه؟
حرف‌های امیر در این مورد درست بود ولی به خاطر ضعف منطق و نداشتن استدلال کافی نمی‌توانست همکارانش را قانع کند با اینکه کارگران حفاری در مجموع سختکوش‌ترین کارگران مناطق نفت خیز بودند ولی روح حاکم بر آنها و حتی خانواده‌هاشان در یک چیز خلاصه می‌شد: فرار از کار.
فرار از کار به وضوح یک امتیاز و نوعی لیاقت و زندگی به حساب می‌آم. شخصی مثل مراد که با کندی عمدی کار می‌کرد و در اولین فرصت کارش را رها می‌کرد از نظر مردم مردی باعرضه و زرنگی بود اما امیر که نسبت به کارش احساس مسئولیت داشت، احمق شمرده می‌شد. حتی زنش پری جان به او نق می‌زد و می‌گفت: خودت را خسته می‌کنی که سودش برود توی جیب یک مشت فرنگی و کارمند؟
باری در جواب امیر گفتم: نه- من کار کردن را بد نمی‌دانم فقط دل کار کردن را ندارم. البته از تو چه پنهان اگر کم کاری به خاطر جنگ و دعوا با کمپانی و احقاق حق باشد، باهاش موافقم.
- قبول ندارم به نظر من یا آدم جایی مشغول کار نشود یا اگر قرار شد کار بکند نباید کوتاهی کند.
- ولی بعضی وقت‌ها تنها راه احقاق حق همین کم کاری است!
- راه خوبی نیست ضررش بیشتر دامنگیر خود آدم و مملکت می‌شود. کار جوهر آدم است قبول دارم که پول نفت توی جیب ماها نمی‌رود ولی با کار نکردن بیشتر به خودمان و مملکتمان لطمه می‌زنیم راستش را بخواهی به نظر من بیشتر مردم ما تنبلند و کار کردن را ننگ می‌دانند دلشان می‌خواهد ول بگردند، بخورند، بخوابند و سر ماه پول مفتی بهشان بدهند. کدام امریکایی یا انگلیسی اینقدر تنبل است؟ هان؟
دو سیگار روشن کردم یکی را به او دادم و گفتم: وضع فرنگی‌ها با ما فرق دارد اگر آنها دل به کار می‌دهند مال این است که حقوق خیلی خوبی می‌گیرند توی خانه‌های خوب زندگی می‌کنند توی مملکتشان عزت و احترام دارند به همین خاطر به زندگی و آینده‌شان امید دارند و حاضرند با جان و دل کار بکنند.
دود سیگار را بیرون داد و گفت: ولی اگر ما ایرانی‌ها وضع آنها را می‌داشتیم باز کار نمی‌کردیم نمونه‌اش همین کارمندها وضع بیشتر آنها کمتر از فرنگی‌ها نیست ولی عملکردشان به آب مفت نمی‌ارزد. کارمندهای ایرانی انگار نه انگار که دارند برای مملکت خودشان کار می‌کنند .
- خب، یک کارمند خارجی مملکتش را مال خودش می‌داند ولی کارمندهای ایرانی ایران را مال خودشان نمی‌دانند.
- قبول دارم زیاد راجع به این قضیه فکر کردم این قضیه برمی‌گردد به حکومت، مردم ما چه کارمند و چه کارگر مملکت را مال خودشان نمی‌دانند چون کسی توی سیاست و اداره مملکت بهایی به آنها نمی‌دهد و همه چیز توی دست دربار قبضه شده...
صدای در حیاط حرفش را ناتمام گذاشت، نادر بود، پس از سلام و علیک گرمی گفت: که مهمان برایشان آمده و پدرش باید به خانه برود. امیر رفت و من در حالی که از آرامش عجیبی برخوردار بودم دراز کشیدم و به سقف زل زدم با تمام وجود غیاباً از امیر تشکر کردم و او را ستودم. آتش علاقه و دلبستگی‌ام به او زبانه کشید، شور و هیجان توصیف ناپذیری بر وجودم مستولی شد. خلاصی از اعتصاب، کمی امید نسبت به رابطه‌ام با فرنگیس، چیزهای خوبی که در آینده به وجود می‌آمدند و رقت قلب نسبت به خودم به خاطر ترس چند روزه‌ام مجموعه این احساسات قطره‌های اشک را از چشمانم جاری کرد.
■

مدیر مدرسه چند روزی مریض شد، هیچ یک از دانش آموزان حتی حبیب و گل‌صنم به خود اجازه نمی‌دادند به عیادت او بروند، حجب و شرم آمیخته به ترسی خفیف جسارت این عمل را از آنها می‌گرفت. برای دانش آموزان آن محیط معلم‌ها محترم‌تر از آن بودند که یک محصل برای رابطه شخصی با آنها گستاخی نشان دهند اما این شرم و گستاخی از نظر فرنگیس نوعی خود کم بینی و احساس حقارت بود. آنقدرها حساس نبود که از روی مهر و علاقه به دیدن مدیر خوش خلق برود. چیزی وادارش می‌کرد تا با چنین ملاقاتی خود را بیشتر از پیش به مردم بشناساند و مردم بدانند که او شهامت انجام هر کاری را دارد و فقط او می‌تواند با اشخاص مهم‌تر از مردم نشست و برخاست کند و مردم عادی باید آرزوی اینجور ملاقات‌هایی را به گور ببرند.
با حالتی فاخر در زد و با همسر مدیر سلام و احوالپرسی کرد. این زن خیلی زود پی برد که با یک دختر معمولی روبرو نیست، فرنگیس وقتی وارد اتاق شد اصلاً لبخند نزد فقط با لطف محسوسی گفت: حالتان چطور است آقای مدیر؟
مدیر که در رختخواب دراز کشیده بود نیم خیز شد و به احوالپرسی فرنگیس جواب داد.
فرنگیس گفت: خواهش می‌کنم راحت باشید.
مدیر گفت: زحمت کشیدید راضی به زحمتتان نبودم.
- اختیار دارید.
همسر مدیر گفت: بفرمایید بنشینید خانم سمسام.
- زیاد وقتتان را نمی‌گیرم و نشست. همسر مدیر چای و میوه آورد و جلوی فرنگیس چای گذاشت.

#ادامه_دارد ...
.
  • ⚡ 1
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
Post #7077 191

Forwarded from کتابخوانی تلگرام

@ketabkhaniye_telegram

🔹قاعده دوازدهم:

عشق سفر است!
مسافر این سفر،
چه بخواهد چه نخواهد از سر تا پا عوض می‌شود!
کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند!

📚
#ملت_عشق
✍
#الیف_شافاک
🎻
#علی_محکی‌زاده
.
  • ❤ 1
  • ⚡ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7076 203
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_46

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 گرم این خودگویی‌های تب آلود بودم که در به صدا درآمد. اول نمی‌خواستم در را باز کنم ولی چند لحظه بعد به امید اینکه شاید خبرهایی باشد به طرف در رفتم و بدون آنکه منظورم را از آن خبرها بدانم در را باز کردم. امیر بود دست داد محکم به بازویم کوبید و تبسم کنان گفت: چرا دیدن ماها نمی‌آیی؟ می‌خواهی دعوتت کنیم؟
نشستیم، منقل را جلو کشیدم و دو استکان چای ریختم، به دیوار تکیه داد و گفت: پس فردا شب شام، مهنان خانه مایی.
- نه، زحمت نمی‌دهم.
- تعارف نکن، دعوتت کردم باید قبول کنی.
چایش را نوشید و گفت: رادیو را روشن نمی‌کنی؟
رادیو را روشن کردم، گفت: دهلی را بگیر.
سپس دو سیگار روشن کرد یکی را به من داد و گفت: توی کوبا یک عده زدند کوه و حکومت را به دست گرفتند.
- آره، از رادیو شنیدم. نمی‌دانم مرامشان چیه! ولی مردند. اینقدر مردانگی کردند که بالاخره کار خودشان را پیش بردند.
دوباره چای ریختم پُک عمیقی به سیگارش زد و گفت: اگر مثل جمال عبدالناصر سر حرفشان بایستند خوب است.
برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: هر جای دنیا را می‌بینی بالاخره یکی دو تا مرد پیدا می‌شود الا ایران!
سرش را بالا انداخت و با لحن تاسف باری گفت:اینجا هم مرد داشت! مصدق کمتر از ناصر نبود ولی دوست و دشمن دست به یکی کردند و زیر پایش را خالی کردند.
- حیف شد که خوانین از بین رفتند. مردهای بزرگ می‌توانست از میان آنها بلند شود.
خندید سرش را تکان داد و گفت: حرف‌های جبار را می‌زنی!
- جدی می‌گویم، آدم‌هایی مثل ناصر و مصدق از توی فقیر فقرا و رعایا بلند نمی‌شوند.
- اشتباه می‌کنی بیشتر مردهای بزرگ از طبقه ۳ برخاستند، یعقوب لیث، ستارخان، زاپاتا و هزاران نفر دیگر. مگر همین مستر کینگ که این همه سر و صدا راه انداخته از طبقه ۳ بلند نشده؟
منظورش از مستر کینگ رهبر معنوی سیاه پوستان امریکا مارتین لوتر کینگ بود که در شهرهای نفت خیز جنوب او را مستر کینگ می‌خواندند. اطلاعات سیاسی اش زیاد بود و بحث کردن با او ساده نبود، حوصله بحث با او را نداشتم به همین خاطر گفتم: نمی‌دانم شاید حق با تو باشد.
تبسم کنان گفت: خب، حالا که باختی یک چای بریز،
ما کارگران حفاری نماینده‌ای از خود نداشتیم ولی تلویحاً امیر را نماینده و سخنگوی خود می‌دانستیم. تمام کارگران به او اعتماد داشتند و فکر می‌کردند ممکن است اشتباه کند، ولی راه خطا و نادرست نمی‌رود. هیچکس هرگز از او دروغ نشنیده بود و کسی نشنید که او از دیگری بدگویی کند یا بین دو نفر را به هم بزند. از موفقیت خوشحالی دیگران سخت خرسند می‌شد و برای همه آرزوی سعادت و موفقیت داشت. اگر کارگری نیازمند پول بود قبل از هر کس به امیر مراجعه می‌کرد و چنانچه بین دو نفر اختلاف می‌افتاد رای امیر را قبول می‌کردند و این امیر بود که برای مصالحه بین آنها پیش قدم می‌شد. هنوز چای را ننوشیده بود که گفت: برای زن چه کردی؟
- فعلاً هیچی.
استکان را برداشت و گفت: نگذار زیاد دیر شود.
چای را نوشید و با لحنی توجه برانگیز گفت: یک دختر خوب می‌شناختم تا آمدم به خودم بجنبم و بیشتر سبک و سنگینش کنم دادنش شوهر .
- پوکی به سیگارم زدم و گفتم: حتما قسمت نبود.
- بله، حتما خدا نخواسته بود.
چند دقیقه‌ای به رادیو گوش دادیم. سیگاری روشن کرد و گفت: راستی، من با بقیه صحبت کردم، تو نیا توی اعتصاب.
این حرف شعفی ناگهانی و سنگین در من به وجود آورد اما به روی خودم نیاوردم. قیافه متاسفی به خود گرفتم و با لحنی نارضامندانه گفتم: نه، درست نیست من باید توی اعتصاب باشم.
- نه، نباید بیایی، اگر بیایی اداره حراست و سازمان امنیت تیر نشانت می‌کند و فوری تو را لی‌افت(اخراج )می‌کنند.
جواب ندادم با حالتی حاکی از نارضایتی سرم را به زیر انداختم امیر گفت: تو برو مرخصی، بد نیست یک. دیدنی هم از پدر و مادرت می‌کنی.
- اگر شماها به این نتیجه رسیدید حرفی ندارم.
سرفه‌ای کرد و گفت: الان چند وقت است که می‌خواستم یک حرفی بهت بزنم.
- بفرما
- چرا دل به کار نمی‌بندی؟ تو جوانی باید ترقی کنی اگر خودت را توی کار نشان ندهی چه جوری ترقی می‌کنی؟
با خود گفتم اینجور چیزها دیگر دل مرا خوش نمی‌کند ترقی به چه دردم می‌خورد و با مکث طولانی رو به او گفتم: حوصله‌اش را ندارم.
- حوصله‌اش را نداری یا کار کردن را بد می‌دانی. راستش را بگو.
امیر از معدود کارگرانی بود که با رغبت و دل و جان کار می‌کرد اکثر همکاران به او انتقاد می‌کردند و می‌گفتند چرا خودش را به خاطر شرکت نفت خسته و کوفته می‌کند!
همین چند روز پیش مراد به او گفته بود: بیخودی برای کمپانی جان نکن!
امیر در جواب گفته بود: من کاری به کمپانی ندارم، این کار را به من سپردند باید تمامش کنم تازه اگر امروز تمامش نکنم فردا باید تمامش کنم. مراد گفته بود: خب، بگذار فردا تمام بشود.

#ادامه_دارد ...
.
  • ⚡ 1
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7073 259
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_45

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 اما فقط حبیب نبود که در آتش اشتیاق دستیابی به فرنگیس می‌سوخت و می‌ساخت. در آن کوی فرد منزوی و آرامی هم بود که ظاهراً اعتنایی به او نمی‌کرد ولی به طرز تب‌الودی در انتظار مصاحبت و خلوت با او بود، من!
فقط یک چیز هست که انسان در اوج پریشانی و اضطراب هم می‌تواند به آن دل مشغول شود ث: عشق و دلبستگی. نمی‌دانم آن جاذبه‌ای که مرا به سوی فرنگیس می‌کشاند چه نام داشت؟ نمی‌دانم چرا احساس فرنگیس را نسبت به خود کاملاً شبیه احساس خواهرش ماهواره می‌دانستم و فکر می‌کردم که برای او رویاهای او هم یک قهرمانم؟ نمی‌دانم آن نیروهایی که در حال پیدایش و تغییر در روان من بودند و نمی‌توانستم از دستشان خلاص شوم چه بودند؟ و نمی‌دانم در دیدارهای گذرای چهارباره‌ای که تا آن زمان پیش آمده بود چه راز و اسراری نهفته بود که به طرزی دلتنگ کننده، جای خالی او را در زندگی‌ام احساس می‌کردم؟ من تفسیر و تعبیری از عشق نمی‌شناختم فقط حس می‌کردم به او نیاز دارم و دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. در کنار او باشم پنهانی‌هایم را فقط با او در میان بگذارم و شب‌ها در آغوش او به خواب بروم. با اینکه آن روزها با دلهره عواقب اعتصاب دست به گریبان بودم ولی چند بار تصمیم گرفتم برای انصراف خاطر و دیدن او به خانه جبار بروم. حتی یکی دو بهانه هم جور کردم ولی بالاخره تسلیم غرورم شدم و نرفتم. یک شب خودم را سرزنش هم کردم: می‌روی به او چه بگویی؟ تازه مگر می‌توانی با او تنها شوی؟ و در ادامه خودگویی‌هایم گفتم: مسخره است شبیه فیلم‌های هندی و عشق‌های خیابانی و پاورقی‌های روزنامه‌ها شده! مگر چند دفعه با او صحبت کردی؟ چقدر او را می‌شناسی؟ اصلاً شاید نتوانی او را یک هفته هم تحمل کنی! و خود را سرزنش می‌کردم: تو عاشق فرنگیس شدی، چون او خوشگل است نه بیشتر و نه کمتر! در منطقی بودن جمله‌های فوق تردیدی نداشتم ولی عشق احساس است و ارتباط چندانی با منطق ندارد به همین علت باز در گوشه‌ای از روح و قلبم رغبت سوزانی نسبت به او حس می‌کردم با این وجود جستجوهای گمراه کننده‌ای در درون خود داشتم گویی می‌خواستم دلیل و توجیهی برای اثبات یا انکار واقعیت پیدا کنم. این کشمکش عجیب زمانی آشفته‌ام می‌کرد که ساعتی از فکر آینده و در واقع از وحشت روزهای اعتصاب و بعد از آن خلاص نمی‌شدم. در همان روزها و شب‌هایی که حبیب در اقیانوسی از اوهام و خیالات غرق می‌شد و طرح‌های خیالی تازه‌ای برای نزدیکی به فرنگیس در ذهن خود می‌ریخت من با وحشت و اندوه به آینده نگاه می‌کردم. چند روز پیش از آن چیزی نمانده بود که به بهانه بیماری و مرگ قریب‌الوقوع مادرم مرخصی بگیرم و یا خودم را به مریضی بزنم ولی منصرف شده بودم چون فکر می‌کردم این بهانه‌ها نمی‌توانند توجیه قانع کننده‌ای باشند ولی بدم نیامده بود که خبر مرگ مادرم را به من برسانند به این ترتیب هم از شر آن قاتل خون آشام خلاص می‌شدم و هم از بحران شرکت در اعتصاب به دور می‌ماندم. حالا هم به همین موضوع فکر می‌کردم با خودم می‌گفتم: وجود او به چه درد من می‌خورد؟ هیچ! فقط عده‌ای را عذاب می‌دهد، صبح تا شب نق می‌زند و زندگی را به بچه‌ها و پدر بیچاره‌ام تلخ می‌کند. سالی ۱۲ ماه حرص می‌زند و به آنها سختی می‌دهد هرچه پول می‌فرستم نصفش را هم خرج آنها نمی‌کند. معلوم نیست به سر بقیه‌اش چه می‌آورد؟ معلوم نیست کجا می‌گذاردشان که کسی از کارش سر در نمی‌آورد؟ ۱۶ سال است که من دارم جان می‌کنم ولی او هنوز سیر نشده تمام دار و ندارم به اندازه سه ماه حقوقم نیست‌. ولی او باز اینجا و آنجا می‌نشیند و می‌گوید: که شیرزاد سالی ۱۰-۲۰ تومان می‌فرستد! ای لعنت به تو! کاش از تو زاییده نشده بودم، کاش از زیر سنگ و بته در می‌آمدم. با اینکه هوا نسبتا سرد بود ولی سر و صورتم غرق عرق شده بود سیگاری روشن کردم و با صدای رسایی گفتم هر وضع حملی مساویست با یک جنایت ولی وضع حمل‌های تو هر کدامشان ۱۰ تا جنایت است چون هر کدام از ماها به اندازه ۱۰ نفر زجر کشیدیم تا یادم می‌آید به خاطر حرص و آزت، محرومیت ماها را بیشتر می‌کردی و عملاً به ما گرسنگی می‌دادی. تا یادم می‌آید به ما نق میزدی چپ چپ نگاه می‌کردی اخم‌ها را در هم می‌کشیدی و اگر دلت می‌خواست ما را نیشگون می‌گرفتی یا با کفگیر مسی به جانمان می‌افتادی و یا بازوهایمان را گاز می‌گرفتی. آخر تو که اینجوری بودی مگر مجبور بودی که ازدواج کنی و مگر مجبور بودی که بچه بزایی و جمله از پی جمله به زبان می‌آوردم تا او را بیشتر از پیش محکوم کنم. در واقع نوعی فرافکنی و تخلیه عصبی بود و هیچ عنصری از عمد و آگاهی در آن وجود نداشت. ناآگاهانه در جستجوی کسی و چیزی بودم تا تأملات و رنج‌های خود را متوجه او کند و این بار قرعه به نام مادرم افتاده بود.

#ادامه_دارد ...
.
  • ⚡ 1
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7072 248

Forwarded from ❤️کانال اشعار نسترن❤️ (نسترن)

تو آن سوی دریایی
و من این سوی دلتنگی
میانِ ما را
نه فقط فاصله،
جهانی از نرسیدن ها پر کرده است.

گاهی خیال می‌کنم
باران، نامه‌ای‌ست
که از سمتِ من به پنجره‌ی تو می‌رسد
قطره‌قطره
نامت را روی شیشه می‌نویسد
و پیش از آن‌که بخوانی
آرام محو می شد

کاش فاصله من و تو
آن‌قدر نزدیک بود
که وقتی دلم برایت می‌گرفت
راهی برای رسیدن بود

اما .... !!!
افسوس ... !!!
تو آن سوی دریا
و من این سوی باران
و تنها چیزی که به یادگار دارم
قلبی‌ست
که هنوز،
با تمامِ بی‌پناهی‌اش
برای تو آرام می‌تپد

#نسترن‌_بنی‌نجار

@asharenastaran
  • ❤ 1
  • ⚡ 1
  • 👍 1
  • 🔥 1
  • 🕊 1
  • 💔 1
Post #7070 246
Post #7069 262
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_44

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 حبیب گفت: آخ فرنگیس، مگر می‌شود مگر ممکن است من دوستت نداشته باشم و به تو فکر نکنم؟
- دوست داشتن تو به چه درد من می‌خورد؟
- آه فرنگیس به خدا اشتباه می‌کنی! ممکن است تو شوهر کارمند و پولدار پیدا کنی، ممکن است دلت را به یکی از خوانین خوش کرده باشی، ولی محال است آنها به اندازه من دوستت داشته باشند.
- از کجا مطمئن باشم؟
حبیب جابجا می‌شد و با شور و قاطعیت می‌گفت: برای اینکه من از سر هوا و هوس طرف تو نیامده‌ام، نمی‌خواهم چند روزی با تو خوش باشم و بعد تو را ول کنم، مثل بعضی از مردها هم فقط برای زن گرفتن سراغ تو نیامده‌ام، من عاشق تو شدم، من به حکم دلم به طرف تو آمدم، هرچه بیشتر می‌آیم می‌بینم که باید باز هم بیشتر بیایم، من اینجوری‌ام، فقط یک دفعه عاشق می‌شوم، مثل بیشتر پسرها و مردها نیستم به همین خاطر به خدا قسم که انگار دخترهای دیگر را نمی‌بینم، باور کن خیلی از دخترهای میان کوه خوششان می‌آید با پسرهای یکه‌بزنی مثل من دوست شوند! حتی توی همین مدت یکی دوتاشون بهم علامت دادند و چشمک زدند. ولی من مثل سنگ از کنارشان رد شدم، اصلاً از آنها بدم آمد، می‌دانید چرا؟ چون دلم مال توست نه مال هر دختر بی سر و پایی، تا روزی که زنده‌ام همین جور است. وقتی هم مُردم، اگر زنده شوم باز هم مال توست.
- از کجا بدانم راست می‌گویی؟
- کاری ندارد اگر دلت خواست حاضرم دلم را از سینه در بیاورم.
- الان از این حرف‌ها می‌زنی، فردا پس فردا یادت می‌رود.
حبیب غم زده می‌شد سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: مگر ممکن است؟ آخ فرنگیس من تا پیش از دیدن تو دلم می‌خواست با همه دخترهای دنیا عشق بازی کنم، ولی حالا تمام دنیا یک طرف، تو هزار طرف،نه، صد هزار طرف! خب، اینجور پسری می‌تواند پا روی حرف و قولش بگذارد؟ معلوم است که نه. آه فرنگیس یا من کسی را دوست ندارم یا آنقدر دوستش دارم که حاضرم خودم را به خاطرش بکشم! اگر خیال می‌کنی دروغ می‌گویم یک طناب بهم بده تا خودم را دار بزنم!
فرنگیس به فکر فرو می‌رفت. حبیب به او خیره می‌شد. فرنگیس می‌گفت: خب، برو خودت را از روی بام بینداز پایین.
حبیب به سرعت از جا بلند می‌شد و در حالی که می‌دانست فرنگیس باطنا از گفتن این حرف پشیمان است، بالای پشت بام می‌رفت و سپس بی اعتنا به فرنگیس که عاجزانه می‌خواست مانع این عمل شود پایین می‌پرید. به حکم تقدیر نمی‌مرد. فرنگیس گریه کنان به سویش می‌آمد سر او را روی پای خود می‌گذاشت و می‌گفت: حبیب، عزیزم مرا ببخش. من می‌خواستم امتحانت کنم.
شفقت و شرمساری چهره اشک‌آلود فرنگیس را زیباتر از گذشته می‌کرد. حبیب به زحمت می‌گفت: من حاضرم به خاطر تو بمیرم فرنگیس، تو باید باور کنی.
فرنگیس می‌گفت: باور می‌کنم، باور می‌کنم و زار زار گریه می‌کرد.
گاهی به جای اینکه فرنگیس به حبیب بگوید که خود را از پشت بام پرت کند، سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: فایده مردن چیه؟
آنگاه حبیب که از جواب او دل چرکین می‌شد، دردمندانه می‌گفت: پس حالا که نه زنده‌ام به دردت می‌خورد و نه مرده‌ام، پس لااقل بگذار سرم را روی پاهایت بگذارم و گریه کنم. الان خیلی وقت است که دلم می‌خواهد این کار را بکنم.
فرنگیس با اکراه می‌پذیرفت، اما وقتی هق‌هق‌های حبیب را به لرزه در می‌آورد کم کم تحت تاثیر قرار می‌گرفت.
در هر یک از این دو حالت و حالت‌های مسحور کننده دیگر، از این لحظه به بعد دنیای تخیل ۱۰ پاره ۱۰۰ رشته و هزار اندرون می‌شد. در یک پاره فرنگیس موهای حبیب را نوازش می‌کند و برای او از آینده حرف می‌زند. در رشته‌ای دیگر حبیب در حالی که با دلبستگی مطلق به چشم‌های فرنگیس می‌نگرد، دست‌های او را در دست می‌گیرد و برای او حرف می‌زند. با هم عروسی می‌کنیم، بعدش می‌رویم یک جای دور، یک جایی که کسی ما را نشناسد. یک منزل کوچک می‌گیریم، زیاد بیرون نمی‌زنیم، از صبح تا شب کنار هم می‌مانیم و خوش می‌گذرانیم. کار و اینجور چیزها هم نداریم که دست و پا گیرمان شود. زود هم بچه‌دار نمی‌شویم تا مزاحم نداشته باشیم، راستی دوست داری چند تا بچه داشته باشیم؟
ظاهراً خیال پردازی خیلی کودکانه‌ای بود و یا حبیب آن را به طرز کودکانه‌ای برای من نقل کرد، فکر می‌کنم اولی درست‌تر باشد زیرا اینجور چیزها خاصیت تخیل و رویاست، کمتر کسی هست که به رویا پناه ببرد و کودک نشود. اما شدت آن فرق دارد. هرچه زندگی واقعی غیر قابل انعطاف‌تر و خود شخص گیج‌تر باشد در تخیلاتش بیشتر کودک می‌شود. حبیب گاهی اوقات به حد بی‌خبری، ایام کودکی را باز می‌یافت که فرنگیس به خاطر علاقه دیوانه وار به او دست به خودکشی می‌زد و حبیب هم رشته حیات خود را به خاطر از دست رفتن معبودش قطع می‌کرد.

#ادامه_دارد ...
.
  • 😍 2
  • ⚡ 1
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
Post #7068 251

Forwarded from ✍ رد پـای 🖌 قـلــم ✍ ( ‍‌💞‍‌‍‌‍𝓜𝓪𝓻𝔂𝓪𝓶.O💞)

‍ #داستانڪ


هوا گرگ و میش بود، چشمام رو که باز کردم ، یه کش و قوسی به خودم  دادم تا کمی عضله هام جا به جا شن.باید پا می شدم و ورزش میکردم . دلم یهویی هوای تازه خاست، بلند شدم رفتم سمت پنجره،پرده رو که کنار زدم دلم یکدفعه ازجاش کنده شد. خدای من خواب بودم یا بیدار،،، چشمام رو کمی با دستام ماساژدادم ،یه نفس عمیق کشیدم و دوباره بازش کردم. نه خودش بود. همون قدو قواره، همون موهای لخت و پریشون که شال نازکش اون رو استتار کرده بود،،، با قامت کشیده،و کفش های اسپرتش.... از این فاصله هم صدای نفسهاشو حس میکردم. خدای من یعنی اون برگشته بود. قدرت باز کردن پنجره ازم سلب شده بود. می ترسیدم عطر موهاش دوباره دیوونم کنه. یاشایدم این یک رویای پشت پرده بود و دلم نمی خاست ازدستش بدم.لحظات زیبایی بود که حاضر نبودم با هیچ چیزعوضش کنم.تصمیم گرفتم برم پایین ببینمش، شایدم دلم می خاست بهش زنگ بزنم. واااای خدااای من مرد گنده خجالت بکش،شدی یه جووون هجده ساله،بس کن... نمیدونم چی شدرفت، من مقصر بودم یااون؟  شاید کوتاهی ازمن بود، ولی چرا بدون خدا حافظی،آخه روزهای خوب زیاد داشتیم.من ازش غافل شدم.دنیای مجازی بدجوری درگیرم کرده بود و تکس های متفاوت ،آدمهای جور واجور،، که هی ازم تعریف می کردن و شده بودم بت شون. من دیوونم باور می کردم. من از حقیقی زندگیم وا موندم.اشتباه خودم بود..!! تو همین فکر بودم که... زنگ ممتد گوشی من و به خودم آورد. این موقع صبح کیه آخه؟؟ بر خرمگس معرکه لعنت.داشتم ازچه لحظات زیبایی محروم میشدم. بر گشتم و رفتم سراغ گوشیم... بله بفرمایید.
خودتی؟؟
نفسم بند اومد،
صدای زیباش ملودی بود که
آرزوی شنیدنش روداشتم.
آره خودمم.
گفتم:
خوبی عشقم؟
مکثی کرد و باتاخیر گفت ممنونم.
دلیل این سکوت چی بود...؟؟
داشتی فکرمی کردی بی خداحافظی رفتم نه؟ ( آخه اون همیشه ذهنم رو می خوند.) حالا اومدم خداحافظی کنم.
نه تنها ازشهرتو،
بلکه کلن ازاینجامیرم.
میرم جایی که آدماش صادق باشن و وفادار،
یک دل داشته باشن نه صددل...
حقیقت روببینن نه تو رویا زندگی کنن،،،
اومدم همه چیز رو جلوی این پنجره و زیر پای این بیدمجنون خاک کنم و برم.خداحافظ روزهای خاکستری، خدا حافظ... بوووق بووووق...و...
انگارلال شده بودم. هیچی نتونستم بگم.نفس هام به شماره افتاده بود.رفتم سمت پنجره ،،،این بیدمجنون بود که با نسیم صبح پریشونیش رو حاشا نمی کرد... با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...حالادیگه میدونستم چرارفته ...

#مریم_النگـــے
#داستانـڪــــ
#اشتباه_من۳۱_۲_۱۴۰۰


📕📗📘

*
Telegram attach 📎
  • 👍 2
  • ⚡ 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7067 298
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_43

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 در همان حال با خود اندیشیدم تا هم آن لکه ننگ پاک شود و هم اسم و رسمی برای خودم پیدا کنم. ماهواره که حالا همچون ابر بهاری اشک می‌ریخت و هق‌هق می‌کرد گریه کنان گفت: تو را به خدا از مردن حرف نزن!
دستم را روی سرش گذاشتم و گفتم: دیگر گریه نکن، برو دست و صورتت را بشوی.
به حیات رفت. احساس رخوت، احساس لذتی دردناک و سرخوشی توأم با حزن وجودم را فرا گرفت. از اینکه مونس و همدلی داشتم که به زندگی و فکر من اهمیت می‌داد دستخوش حالت عجیبی شدم. نارنج هم از حال و روز من غافل نبود ولی این عدم غفلت بیشتر از حسابگری و آینده نگری‌اش ناشی می‌شد تا علاقه ناب و خالصش. علاقه ماهپاره فرق داشت شاید چیزی از مقوله علاقه به دیدن در جمع دختران، عروسک بازی یا درست کردن کرم کارامل بود ولی به هر حال بی آلایش بود و نکته‌ای از تعلق خاطری بی‌غل و غش در خود داشت. با این وجود ترجیح می‌دادم که علاقه دخترک به همان شکل باقی بماند و صورت عریان و عمیق‌تری به خودش نگیرد. چرا؟ خودم هم نمی‌دانستم. باری وقتی ماهپاره پیش من برگشت گفتم: دوست نداشتم ناراحتت کنم.
- نه، ناراحت نشدم یعنی ناراحت شدم ولی به خاطر تو، نه خودم.
- آره، می‌دانم. ولی برای من ناراحت نباش، من به این چیزها عادت کرده‌ام.
نشست و گفت: من هر شب برایت دعا می‌کنم. شب‌ها پیش از خواب جانت را می‌سپارم دست یکی از ۱۴ معصوم. دیشب نوبت امام موسی کاظم بود.
سرم را چرخاندم و گفتم: خیلی ممنون که اینقدر به فکر منی، ولی، ولی بهتر نیست به فکر خانواده خودتان هم باشی؟
- به فکر آنها هم هستم ولی راستش را بخواهی بیشتر به فکر توام‌.
ساکت شد، تبسم کنان ادامه داد: من خیلی به تو فکر می‌کنم، هرجا می‌روم انگار پیشم هستی.
و با چشم‌های کنجکاو به حیاط نگاه کرد، انگشت نشانه را روی بینی گذاشت و با صدای خفه‌ای گفت: هیس! یک گنجشک! مثل اینکه نمی‌تواند بپرد!
و آرام آرام بلند شد به طرف حیاط رفت. ایستاد سپس آهسته چندک زد دست پیش برد و پرنده خیس و رنجور را گرفت.

■

فرنگیس بعد از ظهر و فردا به مدرسه نرفت، پس فردا رفت اما اصلاً به روی خود نیاورد که دو روز پیش از آن، از حبیب چه دیده و درباره بقیه قضایا از خواهرانش چه شنیده بود. سردی و خشکی رفتارش حبیب را سخت آزرده خاطر کرد، با خود گفت: خدایا دل این دختر از سنگ است. با این حال برای دست یافتن به این سنگ غافل نمی‌شد سعی می‌کرد از اعمال و رفتار شریرانه‌اش دست بردارد، عربده جویی نکند، به لباس و سر و وضع ظاهریش برسد، حرف‌های بی سر و ته نزند، موقع راه رفتن شانه‌ها را بالا نیندازد و دست‌ها را از هم دور نکند و ادای اوباش و ارازل در نیاورد. اما عکس‌العمل‌ها و رفتارهای انسانی ارادی نیست به همین علت هرگاه هیاهویی می‌شد قادر نبود خود را کنار بکشد و زمانی که چیزی مخالف میل خود می‌دید واکنش پرخاشگرانه ای نشان می‌داد. البته بعداً دستخوش ندامت می‌شد چون فکر می‌کرد به سطح مرد دلخواه فرنگیس ارتقا نیافته‌ است. گرچه تغییراتی که هر از گاهی در رفتار او مشاهده می‌شد اهمیت چندانی نداشت اما انکارناپذیر بود. فرنگیس هم احساس می‌کرد که گاهی چرخشی در اعمال و گفتار حبیب پیش می‌آید ولی آن را نادیده می‌گرفت. در نتیجه حبیب فکر می‌کرد که فرصت بروز پنهانی‌های خود را ندارد. او این تلخ کشی را در وقت و جای دیگری برطرف می‌کرد، خود را به تخیلات شیرینی می‌سپرد و دیر یا زود به وصال معشوقه می‌رسید. مثلاً در عالم تخیل کوی دچار طوفانی سهمگین می‌شد مردم به حالت هراسیده از خانه‌ها می‌گریختند و به آن سوی تپه‌ها می‌رفتند. فرنگیس برای اینکه در جمع مردم ظاهر نشود در خانه می‌ماند. حبیب هم که قدرتش بر هر طوفانی غلبه می‌کرد تن به خفت نمی‌داد و کوی را ترک نمی‌کرد، شب فرا می‌رسید مردم هنوز به کوی بازنگشته بودند حبیب به طرف خانه جبار می‌رفت در می‌زد، فرنگیس در را باز می‌کرد حبیب نگاهی عمیق و طولانی به چشم‌های فرنگیس می‌دوخت، سپس به آرامی می‌گفت: می‌توانی در را ببندی، اصلاً اگر دلت خواست می‌توانی بروی و کاردتان را بیاوری و مرا بکشی! ولی اجازه بده پیش از مرگ حرف‌هایم را بزنم. فرنگیس که تا پیش از آن از تنهایی به وحشت افتاده بود رضایت می‌داد که حبیب وارد خانه شود. هر دو نفر در یکی از اتاق‌ها می‌نشستند. نگاهشان به هم گره می‌خورد حبیب سرش را زیر می‌انداخت، لحظه‌ای بعد زیر لب می‌گفت: تو هیچ به من فکر می‌کنی؟ فرنگیس با برودت می‌گفت: که چه بشود؟
- اگر کمی فکر کنی خیال می‌کنم می‌فهمی.
- خوشم نمی‌آید.
- ولی من خوشم می‌آید. بهترین مواقع زندگیم وقتی است که به تو فکر می‌کنم.
- این چیزها به خودت مربوط است ولی لطفاً به من فکر نکن من خوشم نمی‌آید!

#ادامه_دارد ...
.
  • ⚡ 1
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7064 293
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_42

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹 گفتم: خب، زن هر شغل و مقامی پیدا کند باز باید خانه‌داری کند، مگر نه؟
جابجا شد زبانش را به سق دهانش چسبانید و صدای بلندی ایجاد کرد، سپس گفت: راستی دوست داری من چه کاره شوم؟
با تعجب گفتم: والا نمی‌دانم، خودت چه دوست داری؟
- هرچه تو بگویی، دلم می‌خواهد آن کار را انتخاب کنم که تو دوست داری!
من من کنان گفتم: نمی‌دانم چه کاری را دوست داری، شاید از انتخاب من خوشت نیاید.
- راستش خودم دوست دارم معلم شوم، فقط هم به بچه‌های کلاس اول بدهم ولی مادرم دلش می‌خواهد من سیستر(پرستار) شوم.
زیر لب و نجواکنان گفتم: فرنگیس دوست دارد چه کاره شوی؟
موقع گفتن این حرف سرم را به زیر انداخته و به نقطه ای زل زده بودم، ماهواره گفت: فرنگیس دوست دارد من بروم دانشگاه و درس دکتری یا مهندسی بخوانم. می‌گوید یا اصلاً نرو سر کار یا اگر خواستی بروی، برو سر یک کار اسم و رسم‌دار. ولی من اصلاً از مهندسی و دکتری خوشم نمی‌آید.
موقع بیان جمله آخر به چهره‌اش چین داده بود، به حالتش خندیدم. سیگاری روشن کردم. دست‌ها را به هم سود و گفت: درست نمی‌گویم؟
- بله، بله درست می‌گویی.
بقیه کرم کارامل را خورد، دست‌ها را روی سینه گذاشت آهی کشید و گفت: خدایا چقدر اینجا آرام است، چقدر اینجا خوش و سرحالم.
با حالتی حاکی از عدم اهمیت موضوع، پرسیدم: راستی، فرنگیس دوست دارد چه کاره شود؟
سرش را همچون پرنده‌ای کج کرد و گفت: نمی‌دانم، راستش خیال می‌کنم خودش هم نداند.
قیافه اندیشناکی به خود گرفته و در ادامه گفت: بعضی وقت‌ها می‌گوید دوست دارد کار نکند. دیپلم را که گرفت زن یکی از رئیس روسا شود ولی نه هر رئیسی فقط رئیسی! فقط رئیسی که اصل و نسب‌ش به خوانین برسد، تازه فقط رئیس و روسای کمپانی را قبول دارد. می‌گوید حاضر نیست زن رئیس و روسای دولت بشود مگر اینکه اصلشان به شاهزاده‌ها برسد.
به فکر فرو رفتم، احساس ناچیزی و حقارت بر وجودم مستولی شد با خود گفتم هیچ نیستی هیچ.
و پُک عمیقی به سیگار زدم. ماهواره گفت: بعضی وقت‌ها هم دوست دارد خواننده شود. می‌گوید دوست دارد بایستد جلوی مردم و ترانه بخواند. عاشق این است که مردم برایش کف بزنند و هورا بکشند. گاهی هم دلش می‌خواهد برود هنرپیشه شود دوست دارد همه مردم نگاهش کنند.
جابجا شد و در ادامه گفت: دوست دارد توی خانه‌های اعیانی توی یکی از قصرهایی که شبیه قصرهای فیلم‌ها و قصه‌هاست زندگی کند. دلش می‌خواهد ۲۰۰ ۳۰۰ تا نوکر و کلفت داشته باشد. می‌گوید یا آدم نباید زندگی کند یا باید شاهانه زندگی کند. من همیشه به حرف‌هایش گوش می‌دهم ولی قبولشان ندارم. به نظر من آدم باید توی یک خانه کوچولو دور از چشم این و آن زندگی کند. فایده این که آدم معروف باشد و دائماً مردم اینجا و آنجا نگاهش کنند چیه؟ درست نمی‌گویم؟
جوید جویده گفتم: بله، درست می‌گویی ولی هر کس یک جور زندگی را دوست دارد.
- خودت چطور زندگی را می‌پسندی؟
- من؟
- آره؟
- باور کن تا امروز نفهمیدم دنبال چه هستم و از چه زندگی خوشم می‌آید؟
لبخند زنان گفت: شوخی نکن.
- کاملاً جدی می‌گویم. من هیچ وقت زندگی را آنقدر دوست نداشتم که پیش خودم بگویم از چه نوعش خوشم می‌آید! البته از زنده ماندن بدم نمی‌آید ولی، ولی از تو چه پنهان، ذاتاً آدم دل مرده‌ای‌ام و حال مقایسه زندگی‌های مختلف و انتخاب یکی از آنها را ندارم.
قیافه‌اش در هم رفت سرش را زیر انداخت و با لحنی غمناک گفت: می‌دانم، خیلی هم به همین خاطر ناراحتم. راستش می‌آیم اینجا که یه کم دلت باز شود ولی مثل این‌که ...
ادامه نداد، استکان چای ریختم و یک سیگار روشن کردم. با اندوه گفت: تو چرا همیشه گرفته‌ای؟ حیف نیست آدمی به خوبی تو همیشه شاد و خرم نباشد ؟
- من آنقدرها هم خوب نیستم، خبر نداری چه گرگی در اینجاست.
و به قلبم اشاره کردم. هر دو دستم را گرفت و با قاطعیتی آمیخته به اندوه گفت: اگر، اگر تو گرگی، آن وقت هیچ بره‌ای توی این دنیا پیدا نمی‌شود.
دست‌هایم را بیرون کشیدم و گفتم: من با تو فرق دارم، تو دختر شاد و خندانی هستی ولی من یک مرد گوشه‌گیر و دل مرده‌ام. آدم‌هایی که توی زندگی به مرادشان نمی‌رسند قلبشان پژمرده می‌شود. گاهی هم سنگدل می‌شوند گ.
در منتهای غمگینی گفت: من، من چه کار کنم که تو همیشه خوش باشی و دلت شاد باشد؟
- هیچ، از تو یا دیگری کاری ساخته نیست، کار من تمام است، دوره من به سر آمده، دیگر نه به درد خودم می‌خورم نه مردم و اجتماع، نمی‌دانم ولی شاید همین چند روز آینده مثلاً توی قضیه اعتصاب مرا بکشند و از این وضع خلاص شوم.
بانگ زد: خدا نکند! من به جای تو بمیرم.
و به گریه افتاد. به این احساس نیاز داشتم ولی دلم می‌خواست بیشتر و عمیق‌تر شود پس گفتم: نه نه دعا کن که من بمیرم دعا کن این دفعه زیر شکنجه کشته شوم!

#ادامه_دارد ...
.
  • ❤ 2
  • ⚡ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7063 289

Forwarded from Radio Lavender رادیو لاوندر

چو انسان را نباشد فضل و احسان
چه فرق از آدمی تا نقش دیوار
به دست آوردن دنیا هنر نیست
یکی را تا توانی دل به دست آر



@RadioLavender_D💟
  • ❤ 3
  • ⚡ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7059 327
.
📚
#علیاحضرت_فرنگیس
✍
#فتح‌الله_بی‌نیاز
🔸
#قسمت_41

♦️تنظیم:
#باران

@ketabkhaniye_telegram

🔹پزشکیار در حالی که پای دختر بچه را پانسمان می‌کرد گفت: چند دقیقه صبر کن.
- ولی او حالش خیلی بد است.
- مگر نمی‌بینی دستم بند است! همین جوری که نمی‌توانم ول کنم و بیایم.
- می‌شود بعداً هم این کار را بکنی، فرنگیس واجب‌تر است.
ماهی با نفرت گفت: از کی تا حالا فرنگیس خانم واجب‌تر شده؟!
حبیب این پا و آن پا کرد و گفت: خب، خب، به هر حال حالش به هم خورده هرچه باشد آدم است خدا را خوش نمی‌آید که خکین‌جوری ولش کنیم.
ماهی با چهره‌ای در هم کشیده گفت: نه، بچه دارد درد می‌کشد، خودم هم کار دارم.
حبیب تقاضامندانه گفت: خاله ماهی چند دقیقه دیرتر که طوری نمی‌شود.
ماهی سرش را بالا انداخت و گفت: می‌بینی که آقای دکتر نمی‌تواند کارش را نصفه نیمه ول کند و برود سراغ فرنگیس خانم!
پزشکیار بدون توجه به این گفتگو مشغول کارش بود. حبیب نجواکنان گفت: سرش بدجور درد می‌کند، سردرد بعد از غش خیلی بد است.
ماهی به چشمان او زل زد و گفت: به درک! بگذار یه کم از فیس‌هایش بیفتد.
اگر حبیب به جای ماهی و فرزندش، مادر و خواهر خود را می‌دید دلیلی برای خواهش نداشت و هر طوری بود پزشکیار را به دنبال خود می‌کشاند، اما حالا حرمت و شرمی که بچه‌ها از جمله حبیب نسبت به بزرگترها داشتند اجازه نمی‌داد دست به عمل دلخواهش بزند. پس در منتهای مهربانی گفت: خاله ماهی به خدا ۵ دقیقه هم طول نمی‌کشد.
- کار دارم حبیب! غذا گذاشتم روی سنگ می‌ترسم بسوزد. (سنگ در مناطق نفت خیز گاز تصفیه نشده آشپزخانه‌ها زیر یک صفحه بزرگ چدنی می‌سوخت این صفحه چدنی را که همچون شعله‌های اجاق‌های معمولی از آن استفاده می‌شد سنگ می‌نامیدند)
- نشانی قابلمه‌ات را بده، می‌گویم فرامرز برود و مواظبش باشد.
ماهی با تعجب گفت: به خاطر کی؟ به خاطر دختری که سال تا سال یک سلام هم به بزرگترها نمی‌کند؟!
- خب آره، راست می‌گویی ولی گناه دارد. حالش خیلی بد است.
پزشکیار گفت: الان تمام می‌شود و می‌آیم.
سکوت حاکم شد. ماهی صدا به درآمد: تو چرا اینقدر جوش می‌زنی؟ تو و او که مثل کارد و پنیرید!
حبیب گفت: آره، ولی هرچه باشد همسایه‌ایم.
و با خود گفت فعلا به خاطر او چیزی بهت نمی‌گویم ولی بعداً حسابت را می‌رسم.
حبیب و پزشکیار زمانی وارد دفتر شدند که مدیر و دختربس فرنگیس را روی تنها میز دفتر دراز کرده بودند. حبیب بچه‌ها را کنار زد و گفت: راه را باز کنید.
پزشکیار زیر نگاه نگران حبیب، نبض فرنگیس را گرفت. مدیر دفتر مدرسه را از بچه‌ها خلوت کرد. پزشکیار گفت: چیزی نیست یه کم ضعف دارد.
حبیب گفت: پسر! یک سوزن تقویتی بهش بزن.
پزشکیار پوزخند زد و گفت: به موقعش!
مدیر به حبیب گفت: برو کلاس الان من می‌آیم.
- اگر اجازه بدهید همین جا می‌مانم شاید آقای بشارت به کمک احتیاج داشته باشد.
- نه برو کلاس.
حبیب دست‌هایش را بی‌اختیار حرکت داد این پا و آن پا کرد و گفت: حالا نمی‌شود من بمانم؟
- نه!
- باشد، پس یه کم می‌مانم تا ببینم حال فرنگیس خوب شده یا نه!
مدیر راه افتاد و گفت: چیزیش نیست آقای بشارت بالای سرش است.
حبیب ناچاراً دنبالش رفت. مدیر قبل از ورود به کلاس به او گفت: چطور شد که با او کنار آمدی؟ همین دو سه روز پیش بود که داشتید به هم می‌پریدید!
- خب، دشمن که نیستیم!

فردا عصر ماهواره به دیدنم آمد. طبق معمول لبخند بر لب داشت و شور و شادی از سر و رویش می‌بارید. دو کاسه کوچک در دست داشت. به آنها اشاره کردم و گفتم: اینها چیه؟
- کرم کارامل، به خاطر سلامتی فرنگیس درست کرده بودم، حیفم آمد که برایت نیاورم.
- زحمت کشیدی. ولی، ولی چه جوری درست کردی؟ شماها که یخچال ندارید!
- دیشب گذاشتم توی حیاط، هوا سرد است.
دو قاشق مرباخوری آوردم. نشست، به دیوار تکیه داد و گفت: با اجازه‌ات پاهایم را دراز می‌کنم، خیلی خسته‌ام.
- دراز کن، راحت باش، خیال کن اینجا خانه خودتان است.
- همین خیال را می‌کنم، اگر نمی‌کردم نمی‌آمدم اینجا. تازه من اینجا راحت‌تر از خانه خودمانم.
به نشانه درک مطلب سری تکان دادم گفت: از بس با دخترها دویدم، حسابی خسته شدم.
- مسابقه داشتید؟
آره، ولی هیچ نشد!
- مهم نیست، مهم خود ورزش است.
موضوع صحبت را عوض کرد گفت: هر دو کاپ کرم کارامل را خودت بخور.
- نه باید تو هم بخوری تا به دهن من مزه کند.
- باشد خیلی دوست دارم که با هم چیزی بخوریم.
آرام آرام می‌خورد، من چند تا قاشق کارامل خوردم و گفتم: دستت درد نکند خیلی خوشمزه‌ است.
با خوشحالی گفت: راست می‌گویی؟
- معلوم است.
- خدا را شکر که خوشت آمد.
- همه چیز را به این خوبی درست می‌کنی؟
- نه بابا! از آشپزی خوشم نمی‌آید، اصلاً راستش را بخواهی این کرم کارامل را همینجوری درست کردم.
- خب، به هر حال باید آشپزی یاد بگیری. درست نیست یک زن آشپزی بلد نباشد!
قیافه‌اش جدی شد گفت: راست می‌گویی؟

#ادامه_دارد ...
.
  • ❤ 1
  • ⚡ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
Post #7058 316

Forwarded from آفاق

ای ز شراب غفلت مست و خراب مانده
با سایه خو گرفته، وز آفتاب مانده

تا چند باشی آخر از حرص نفس کافر
ایمان به باد داده در خورد و خواب مانده؟

اندیشه کن تو روزی کین خفتگان ره را
گه در حجاب بینی گه در عذاب مانده

آنجا که نقدها را ناقد عیار خواهد
مردان مرد بینی در اضطراب مانده

وانجا که باز خواهند از جان و دل نشانی
هم دل سیاه بینی هم جان خراب مانده‏

وانجا که عاشقان را از صدق باز پرسند
بس عاشق مجازی کاندر جواب مانده

ای اوفتاده از ره بگشای چشم و بنگر
پیران راه‌بین را سر در طناب مانده

عیسی پاک‌رو را از سوزنی شکسته
حیران میان این ره چون در خلاب مانده

ترسم که هیچ عاشق پیشان ره نبیند
وان ماه‌رخ بماند اندر نقاب مانده

در بحر عشق درّی است از چشم خلق پنهان
ما جمله غرقه گشته، وان دُر در آب مانده

بر آتش محبّت از شرح این عجایب
عطار را دل و جان در تفّ و تاب مانده

#عطار

https://t.me/Afa_Gh
  • 😍 3
  • ⚡ 1
  • 👍 1
  • 🕊 1
Older posts →

About this channel

How can I read @ketabkhaniye_telegram without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for کتابخوانی تلگرام: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does کتابخوانی تلگرام have?
کتابخوانی تلگرام (@ketabkhaniye_telegram) has 10.6K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does کتابخوانی تلگرام know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →