آدرس: تهران، خ نوفللوشاتو، ابتدای خ رازی، عمارت نوفللوشاتو، طبقهی آخر
@ketabe32admin
Post #125
230
بعضیوقتها آدم نمیداند با دستهایش چه بکند. وقتی که برای تسلیت به دیدن دکتر علیپور رفتم دیدم او هم نمیداند. چیزی نمیشد گفت. من فقط شانههایش را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و نشستم. با نگاه خالی به جلوش چشم دوخته بود. خاموش و بیحرکت. فقط دستها و پنجههایش میجنبید. یک کش گرد کوتاه را دور انگشتهایش میپیچید. انگشتها را از میان آن رد میکرد و گره میانداخت و باز میکرد و بیاختیار به آن ور میرفت. یکمرتبه دیدم دستهایش پیر شده، اقلاً ده سالی پیرتر از سر و صورت. انگشتها کوتاه، ناخنها پخ و پهن، پشت دست پوست چنار کهن، خاک تشنهٔ خشکیده، پر از چین و ترک. مثل اینکه سکوت بیشتر آزارش میداد یا فکر میکرد دیگران را آزار میدهد. چون بالاخره گفت هرکس برای عقیدهاش مبارزه میکند محترم است. کسی جوابی نداد. دستها واداده و بیچاره به نظر میآمدند، چنان ریز و یکبند میلرزیدند که انگار باد تندی برگهای خشک را جارو میکند. مثل این بود که تمام بار را بهتنهایی میکشند. آخر این دستها سرگذشتی دارند. دکتر علیپور بیچاره آدم خیلی محتاط و ملاحظهکاری است. تمام عمرش موشموشک آسهبرو آسهبیا که گربه شاخت نزنه. همیشه میگفت «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است.» ولی چه فایده، پسرش را گرفتند و کشتند. به یک آب خوردن. سنگ به در بسته خورد. تازه با چه مکافاتی جنازه را تحویل گرفت. نمیدادند و او میترسید. از کفرآباد و شاش مؤمن وحشت داشت. میگفت این پسر میوهٔ عمر من است. نمیخواست به میوهٔ عمرش بشاشند. میدانست مردهشورها از نفرت یا ترس مرده را نمیشورند. میاندازندش در مسیر شاش. علیپور پسرش را گرفت و با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد. توی باغچهٔ حیاط، پای درخت و زیر باران آسمان. علیپور مازندرانی است. در یکی از شهرهای شمال زندگی میکند. پسرش را همانجا کشتند. خودش هم دیگر همانجا مردنی است. علیپور هنوز هم آدم مؤمنی است. بر پسرش نماز خواند و او را آمرزید. علیپور فرزند دیگری نداشت. زنش سالها پیش مرد. حالا خودش مانده و این دستها که از فرط سنگینی او را فرو میکشند. به توی حیاط، وسط باغچه، پای درخت.
کتاب مسافرنامه - شاهرخ مسکوب
کتاب مسافرنامه - شاهرخ مسکوب
- ❤ 3
- 😢 3
- 🔥 1








