#داستانک 📚
دو سال پیش، بعد از یک بنایی اساسی در منزل شخصیام، خانه و وسایلش زیرِ لایهای از گرد و خاک و رنگ مدفون شده بود و همزمان درگیرِ یک عارضه جسمی که نیاز به مراقبت ویژه استراحت زیادی داشت؛ شدم.
شبها روی یک تکه موکت در کف اتاق میخوابیدم و تمام روز را با کابوس جمع و جور کردنِ خانه سپری میکردم. آدمی که تا یک هفته قبل، با ادبیات فوق رمانتیکی خیلی ادعایش میشد که دوستم دارد هم درست در همین روزها غیب شده بود؛ طوری که اصلا انگار هیچوقت نبوده است.
یک روز در گیر و دارِ همین شرایط، یکی از دوستانم پیام داد که:"میخوای یه روز بیام خونهتون و خُرد خُرد با هم جمعش کنیم؟"
اصلا نمیتونم براتون توصیف کنم که همین یک جمله صادقانه و بدون تعارف، تا چه اندازه منجیِ زندگی من در آن روزهای سخت شد. به هر ترتیب، خانه و وسایلش ظرف یکی دو روز آینده جمع شد و شاید خود آن شخص متوجه نشد که جملهاش چه معجزهای در قلب من کرد.
شاید خیلی از اطرافیان ما برای حرکت و جمع و جور کردن خودشان به همین دو سه خط حرف خودمانی و صادقانه به عنوان انگیزه و نیروی محرک نیاز دارند؛ از هم دریغ نکنیم.
✍🏻 فاطمه کنعانی
@ketabdooni ✨
Post #64667
2.01K
- ❤ 24
- 👏 6
- 👍 4
- 😢 2