💗 تلنگر
🖼 مجموعهروایت #از_قلب_کشوردوست
✏️ از قد و بالای شصت سانتیاش فقط دو تا پای کوچولو را دیدم که از زیر چادر مادر بیرون زده بود. بعد از زهراخانم ۱۶ ساله و حسینآقای ۱۲ ساله به دنیا آمده بود و برای اینکه پدر و مادرش شرمندهی حضرت زهرا(س) نباشند، شده بود حسنآقا.
✏️ یک جملهی آقا شده بود تلنگر و حالا قرار بود حسن بشود سرباز آقا. مادرش میگوید: «دو سال پیش، روز تولد حضرت زهرا(س)، با جمعی از بانوان برتر توی حسینیه خدمت آقا بودیم. آقا از یکی از خانمهایی که پشت میکروفن مشغول سخنرانی بود، پرسیدند: چند تا بچه داری؟ و وقتی خانم گفتند دو تا، آقا فرمودند: البته که دو تا کم است. همان شد یک تلنگر.»
✏️ بعد اشک گوشهی چشمش را پاک میکند: «راستش من اصلاً به بچهی سوم فکر هم نمیکردم، اما همونجا به خودم گفتم سومی باید بشه سرباز آقا؛ اما حیف قسمت نشد. ولی روز وداع، با اینکه شش روزش بود، بردمش خدمت آقا.»
📩 روایتهای رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۸
🖥 @Keshvardust_ir
Post #2693
3.67K

- 💔 8
- ❤ 3
- 😭 3