رسانه «کشوردوست»؛ راوی آنچه این شبها در رواق «کشوردوست»، گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران میگذرد...
ارسال روایتها و تولیدات:
@khamenei_contact_ir
Post #2637
1.43K

💗 رهبر نه، همسایه
🖼 مجموعهروایت #از_قلب_کشوردوست
✏️ در خیابان کشوردوست، میان تمام ساختمانهای فروریخته، یک خانهی سهطبقهی قدیمی بود که پنجرههایش فروریخته بود. در و دیوار نداشت و درخت توی حیاطش شکسته و خاکی بود. آن خانه با تمام فروریختگیاش صاحبخانه داشت. رفتم و روی مبل خاکی و فرشهای دودگرفتهاش نشستم. منظرهاش رو به بیت بود؛ اما حالا سوخته و شکسته. پیرمرد هفتاد و چند ساله با روی باز و احترام دعوتم کرد به خانهاش. پرسیدم: «چند سال است همسایهی آقا هستین؟» خندید و گفت: «آقا آمد و همسایهی ما شد. ما از سال ۶۰ اینجاییم. آقا ۶۸ آمد کشوردوست.»
✏️ میگفت: «آقای خامنهای برای من همسایه بود، نه رهبر. یک همسایهی خوب که به پاسدارها تأکید کرده بود نباید آب توی دل همسایهها تکان بخورد.» میگفت خود پاسدارها به نقل از آقا این را گفتهاند. از افطاریهایی که آقا به همسایههایش میداد تعریف کرد و توی نگاهش غم بود.
✏️ از صبح شنبهای که همسایهاش را شهید کردند گفت. خانهاش قدیمی بود. کتابخانهی بزرگی داشت. میگفت: «خیلی سخت است که خانهی آدم با هزار خاطره و خوشی در یک ثانیه روی سر آدم خراب شود.» اما گفت: «خانهی من را چند روز بعد از ۹ اسفند زدند. تلخی خراب شدن خانهام بیشتر از تلخی شهادت آقا نبود. اصلاً بعد از او غمی به چشمم نمیآید.»
✏️ میگفت: «آقا مثل یک چشمهی آب بود که وقتی رفت، تازه فهمیدیم چه بود. تا او بود، با امنیت و خیال راحت زندگی کردیم؛ اما حالا...» گفت راضی است به تلخ و شیرین دنیا و آرزو دارد اگر بشود، در آن دنیا هم همسایهی آقا بشود.
✍ سمیرا چوبداری
📩 روایتهای رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۱
📲تلگرام | ایتا | بله | روبیکا | سروش | ایکس | اینستاگرام
🖥 @Keshvardust_ir
🖼 مجموعهروایت #از_قلب_کشوردوست
✏️ در خیابان کشوردوست، میان تمام ساختمانهای فروریخته، یک خانهی سهطبقهی قدیمی بود که پنجرههایش فروریخته بود. در و دیوار نداشت و درخت توی حیاطش شکسته و خاکی بود. آن خانه با تمام فروریختگیاش صاحبخانه داشت. رفتم و روی مبل خاکی و فرشهای دودگرفتهاش نشستم. منظرهاش رو به بیت بود؛ اما حالا سوخته و شکسته. پیرمرد هفتاد و چند ساله با روی باز و احترام دعوتم کرد به خانهاش. پرسیدم: «چند سال است همسایهی آقا هستین؟» خندید و گفت: «آقا آمد و همسایهی ما شد. ما از سال ۶۰ اینجاییم. آقا ۶۸ آمد کشوردوست.»
✏️ میگفت: «آقای خامنهای برای من همسایه بود، نه رهبر. یک همسایهی خوب که به پاسدارها تأکید کرده بود نباید آب توی دل همسایهها تکان بخورد.» میگفت خود پاسدارها به نقل از آقا این را گفتهاند. از افطاریهایی که آقا به همسایههایش میداد تعریف کرد و توی نگاهش غم بود.
✏️ از صبح شنبهای که همسایهاش را شهید کردند گفت. خانهاش قدیمی بود. کتابخانهی بزرگی داشت. میگفت: «خیلی سخت است که خانهی آدم با هزار خاطره و خوشی در یک ثانیه روی سر آدم خراب شود.» اما گفت: «خانهی من را چند روز بعد از ۹ اسفند زدند. تلخی خراب شدن خانهام بیشتر از تلخی شهادت آقا نبود. اصلاً بعد از او غمی به چشمم نمیآید.»
✏️ میگفت: «آقا مثل یک چشمهی آب بود که وقتی رفت، تازه فهمیدیم چه بود. تا او بود، با امنیت و خیال راحت زندگی کردیم؛ اما حالا...» گفت راضی است به تلخ و شیرین دنیا و آرزو دارد اگر بشود، در آن دنیا هم همسایهی آقا بشود.
✍ سمیرا چوبداری
📩 روایتهای رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۱
📲تلگرام | ایتا | بله | روبیکا | سروش | ایکس | اینستاگرام
🖥 @Keshvardust_ir
- 😭 3
- ❤ 2









