💗 حافظ اسرار
🖼 مجموعهروایت #از_قلب_کشوردوست
✏️ بعد از پایان مراسم و موقع خروج از محوطه، چشمم افتاد به خانمی که چند قدم میرفت، بعد برمیگشت و پشت سرش را نگاه میکرد. گفتم: «معلومه نمیتونید از اینجا دل بکنید.» دست روی گونهاش کشید و اشکهایش را پاک کرد: «آره، همینطوره. وقتی قرار شد بیاییم، دل اومدن نداشتم؛ الان هم پای رفتن. پدرم سالها اینجا در کنار آقا بودن. ما بچهها کنجکاو بودیم بیشتر از آقا بدونیم؛ اما ایشون حافظ اسرار بودن. همیشه از سؤالهامون با شوخی و خنده عبور میکردن.»
✏️ با یادآوری آن روزها، لبخندی روی چهرهاش نشست. چند لحظهای مکث کرد و بعد ادامه داد: «بابا همیشه آرزو داشتند تا آخرین لحظهی عمرشون کنار آقا باشند. میگفتند: نیاد روزی که من باشم و آقا نباشند.»
✏️ حالا آرزوی بابا به حقیقت پیوسته بود؛ او تا آخرین لحظهی عمرش کنار آقا ماند.
📩 روایتهای رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۴
🖥 @Keshvardust_ir
Post #2660
108

- ❤ 5