مادر مرا زاده ولی زادم به قصد انتظار
نافم بریده قابله در لحظههایی بیقرار
از کودکیام تا کنون مُردم هزاران مرتبه
صد بار صد تکّه شدم از تیغ کُند انتظار
آفت زده بر دامنم در مرز پاکی ساکنم
دارد خرابی میرسد این سوی مرز اضطرار
عسرت چنان دیوی کلان افکنده چنگش بر گلو
مرگ است همزاد نفس در دست دیوی کهنهکار
بیگانگی آسانترین شیوه برای زندگیست
ویژه همین مرگی که شد لَختی حیاتم پای دار
یزدان رحیمی
#شعری_بخوانیم
#غزل
@karizga
Post #2376
67