"جوراب قرمز"
او مسلمانزادهای بود،
لیک تنها.
او که مهمان مسیحا شد،
ساکن دیری دیر!
[سنگهایی ساخته بودش
از تنِ کوه
استوار و پرطمانینه
بر سرِ کوهی نشسته، محتشم،
نرم بود و محترم.]
آن، همان دیر،
خانهاش شد سالها...
🌫
روز اوّل او فقط شش ساله بود،
کودکی، جوراب قرمز داشت بر پا،
دست بر دامان مادر
تا به درگاه همان دیر کهن آمد.
سرخوش از کودکیاش،
دل به مادر بسته از امید...
مادرش امّا خیال دیگری پرورده در سر
زشت و آهویین خیالی،
سربهسر شر،
مادر او را وانهاد آنجا،
ترس خورده، با نگاهی از هراسآلوده تنها!
وعده امّا داده بودش،
وعدهای آمیغ در نیرنگ؛
"خواهم آمد زود، زودازود!"
🌫
سال گشته روی هر سالی!
سنگهایی ناتراشیده
سالها تا سال میبلعید،
سنگ سختیهای دوری
سنگ تنهایی مفرط،
مادرش هرگز نیآمد!
لیک "باهو" هرگزش از پا نیفتاد!
پای در جوراب قرمز کرده دائم
_بلکه مادر باز بشناسد ورا_
تا به قبرِ عسرتی روحی،
آن فراق سخت لائم...
همچنان تا هفت ده سال،
چشم در راهی کشید.*
یزدان رحیمی
*نوشتم برای عمو باهه(باهو)که هفتاد سال در دیر الزعفران، در انتظار مادرش چشم به راه بود.
#شعری_بخوانیم
#نیمایی
@karizga
Post #2375
88