TGViewer
کاریزگاه کاریزگاه @karizga · 319 subscribers
Post #2375 88
"جوراب قرمز"



او مسلمان‌زاده‌ای بود،
لیک تنها.
او که مهمان مسیحا شد،
ساکن دیری دیر!

[سنگ‌هایی ساخته بودش
از تنِ کوه
استوار و پرطمانینه
بر سرِ کوهی نشسته، محتشم،
نرم بود و محترم.]
آن، همان دیر،
خانه‌اش شد سال‌ها...

🌫

روز اوّل او فقط شش ساله بود،
کودکی، جوراب قرمز داشت بر پا،
دست بر دامان مادر
تا به درگاه همان دیر کهن آمد.
سرخوش از کودکی‌اش،
دل به مادر بسته از امید...

مادرش امّا خیال دیگری پرورده در سر
زشت و آهویین خیالی،
سربه‌سر شر،
مادر او را وانهاد آنجا،
ترس خورده، با نگاهی از هراس‌آلوده تنها!
وعده امّا داده بودش،
وعده‌ای آمیغ در نیرنگ؛
"خواهم آمد زود، زودازود!"

🌫

سال گشته روی هر سالی!
سنگ‌هایی ناتراشیده
سال‌ها تا سال می‌بلعید،
سنگ سختی‌های دوری
سنگ تنهایی مفرط،
مادرش هرگز نیآمد!
لیک "باهو" هرگزش از پا نیفتاد!
پای در جوراب قرمز کرده دائم
_بلکه مادر باز بشناسد ورا_
تا به قبرِ عسرتی روحی،
آن فراق سخت لائم...

همچنان تا هفت ده سال،
چشم در راهی کشید.*

یزدان رحیمی

*نوشتم برای عمو باهه(باهو)که هفتاد سال در دیر الزعفران، در انتظار مادرش چشم به راه بود.

#شعری_بخوانیم
#نیمایی
@karizga
More from @karizga
  1. Sep 29, 2026مادر مرا زاده ولی زادم به قصد انتظار نافم بریده قابله در لحظه‌هایی بی‌قرار از کودکی‌ام تا…
  2. Sep 14, 2026درجا زده‌ام، حرف دروغی‌ست افق تصویر سرابی‌ست، پر از حرف تپق هر گام که برداشته‌ام، شد نیرنگ…
  3. Sep 13, 2026بیهوده‌ترین ناز همان ناز ادیب است! از شاربِ چون شاخ کسی ناز خریده است؟ یزدان رحیمی #شعری_ب…
  4. Sep 13, 2026ما به جنون نشستیم چون صید بی‌رهایی از غول چاره‌ای نیست آواره‌ی جنون را یزدان رحیمی #شعری_ب…
  5. Sep 13, 2026واپسین بار که از رنگ مرا درکی بود صبح پایان شبی بود که پروانه شدم یزدان رحیمی #شعری_بخوانی…
  6. Sep 13, 2026دوستان جان! در رکن سوم این دو مفرد اخیر به جای مفاعیل در رکن سوم مفاعیلن آوردم و والله ایر…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →