📝📝📝من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
✍🏻فخرالسادات محتشمی پور
✅به چشم بهم زدنی این یک هفته گذشت. قرار بود مرخصی دوروزه باشد البته قابل تمدید. همسرجان گفته بود مرخصی دوروزه بی معناست هنوز خانواده را ندیده و سلام نگفته باید خداحافظی کرد. گفته بود اگر قرار بر تمدید است، از ابتدا یک هفته مرخصی بدهند. ما گفته بودیم لطفا شما هوای خانواده را داشته باش که به حضورت هرچند کوتاه نیاز دارند. با این حال شامگاه جمعه وقتی با واسطه مطلع شدیم که فردایش قرار بازگشت صادر کردهاند ناگهان احساس کردیم که هنوز برای وداع خیلی زود است. به ویژه دخترمان که آن چند روز مثل پروانه دور پدر میچرخید و سعی میکرد همه اسباب راحت و آرامش او را فراهم کند و دختر بزرگتر مان که از آن دوردستها دلش خوش بود که چند روزی، علاوه بر بعد مسافت، دیوار بلند جدایی او را از پدر دورتر نکرده است.
✅وقتی ساعتی بعد خبر دادند که مرخصی تا دوشنبه صبح تمدید شده به بچهها گفتم فرض کنیم پدر به یک مرخصی دو روزه آمده شادی تان را از حالا با فکر برگشت او ناتمام نگذارید.
این یک هفته مثل برق و باد گذشت و ما تمام سعیمان را کردیم که چشمان او را از زیباییهای طبیعت پاییزی پر کنیم و او دائم به فکر یاران دربندش بود و افسوس محرومیت هایشان را میخورد و من که همیشه دوست دارم همراهان غمخوار روزهای درد و رنج دوری را در شادیهای وصال هم، هرچند کوتاه، شریک کنم از شرمندگی دلتنگیهای خانوادههای داغدار و مصیبت دیده خویشتنداری کرده زبان در کام میکشیدم.
✅پیامها و کلام پرمهر دوستان چاشنی هر روزه با هم بودنمان بود. دوستانی که همه عشق ومحبتشان را در قالب واژههای انرژیزا نثار همسر جان میکردند. صداهای آرام و رنجور دل او را میلرزاند و با قطع تماسشان به فکر فرو میرفت و میگفت در این چند سال چقدر دوستانم پیر شدهاند فخری! و چقدر بیماری زیاد شده و من اضافه میکردم و حسرت و ناامیدی از بهبود اوضاع.
✅او اما همچنان امیدوار به دنبال راهی برای حل مشکلات با این و آن گفتگو میکرد و میگفت چه معجزهها که نمیکند این گفتگو.
✅باری زمان در حرکت ما را به پایان خوشی ناپایدارمان رساند. تعداد محدودی از رفقا که از بازگشت مصطفی باخبر شده و خودشان را به منزل مان رسانده بودند همه با حیرت میپرسیدند واقعا باید برگردد؟ آخر چرا؟
و بسیار رفقایی که با خیال مرخصی طولانی منتهی به آزادی منتظر بودند سهم خانواده تمام شود تا به ملاقات او بیایند امروز باورشان نمیشد درب زندان باز هم به روی او باز شده است!
راستش را بخواهید ما هم ته دلمان روشن بود که او را تحویل نمیگیرند و برش میگردانیم. من حتی به سفر مشهد فکر کرده بودم اما او،
✅بعد از رفتن مهمانها چند ساعتی خوابید و صبح خیلی زود بیدار شد. با آرامش تمام قفسه کتابهایش را مرتب کرد و به خواهش من تعدادی از آنها را برای اهدا به کتابخانههای عمومی جدا کرد. دور و بر مرا هم خلوت کرد. بعد از خوردن صبحانه وسایلش را جمع کرد و ساکن زندان را بست. ما دلمان نمیخواست خداحافظی کنیم و او انگار عجله داشت زودتر به زندان و زاغهاش برسد. مثل همه بازگشتها در آن سالهای دورتر.
✅مصطفی انسان عجیبی است برای شناخت ویژگیهای منحصر به فردش باید با او زندگی کرد. خیلیها که بخاطر سمپاشیها و بدگوییها کینهاش را به دل گرفتهاند، کافی است به او نزدیک شوند حسنمعاشرتش مجذوبشان میکند.
امروز مقابل زندان با دیدن روحیهی بالایش کسی باورش نمیشد که او زندانی بند ۷ اوین است که از مرخصی بازگشته و من هم باورم نمیآمد که هنوز آقایان نفهمیدهاند که زندان جای منتقد مصلح نیست که هرجا که باشد پیامش را به مردم میرساند.
✅پ.ن: و اما یک اتفاق بامزه در یکی از روزهای مرخصی: همسرجان که برای حضور در یک گروه مجازی خانوادگی عجله داشت وقتی با مشکل فیلترینگ مواجه شد پیشنهاد کرد از اپلیکیشن «بله» استفاده کنند غافل از این که ورودش به فضای مجازی کاربران را بر سر شوق می آورد. خیلی زود از «بله» خارج شد بی آن که مجال پاسخگویی به مهر و محبت همدلان همراه را بیابد.