سبک نکرد مرا چیزی
نه واژگونه شدن از عشق
نه دست و پا زدن از شادی
نه شاد باش نه شاباش و
نه بوسه بر لب گلگون و
نه گریه در شب دامادی
عزیز من تو چه میدانی
کدام غربت طولانی
مرا به حال سکوت انداخت
سپس در این ملکوت انداخت
عزیز من تو چه میدانی
چرا فراریام از شادی
رسیده بودم و میبایست
مرا بچیند و افتادم
مرا نچید و سقوطم را
نگاه کرد به آرامی
نگاه کرد و اسیرش را
فرا نخواند به آزادی
کدام شاخه؟ نمیدانم
کدام دست؟ نمیدانم
کدام شخص؟ نمیدانم
تو هم بپرس و مرا نشناس
اگر دوباره مرا دیدی
و یا به یاد من افتادی
درخت عید نبودم من
که ریسه زینت من باشد
و هیچگاه نفهمیدم
که مادرم ته زهدانش
مرا چگونه مزین کرد
به گریه های خدادادی
حباب کودکی ام بودم
سبک تر از پر اندامت
غمی وزید و به همراهش
حباب کودکی ام را برد
حباب کودکی ام را تو
به من وزیدی و پر دادی
همینکه کوزهی خالی را
بهروی شانه نگه دارم
برای تشنگیام کافیست
که نهرهای خراباتی
به هر طرف که روان باشند
نمیرسند به آبادی
نه زنگ در به صدا آمد
نه من که منتظرت بودم
تو را به یاد خود آوردم
تو هم دعایی و دارویی
برای دفع فراموشی
نه خواستی، نه فرستادی
#حسین_صفا
@joreah_noosh
Post #89
286
- ❤ 4