شاهنامه خوانی به نثر (از ابتدا)
▪️خواستن رستم گرگین را از شاه
وقتی گرگین از آمدن تهمتن خبر یافت، دانست که برای قفل غمش کلید آمده است. پس برای رستم پیغام فرستاد: "ای خوش قدم فرخنده و ای نیکنام! ای درخت بزرگی و گنج وفاداری! ای راد مرد و بر طرف کننده ی بلا! اگر از حرف من ناراحت نمی شوی؛ از کارهای من برای شاه بگو. در کار این خمیده پشت نظری بیفکن که بیهوده چراغ دلم را خاموش کرد و مرا به تاریکی رهنمون شد. بر تقدیرم چنین نوشته شده بود. هر چه باید می شد، شد؛ اگر شاه مرا به خاطر این گناهم ببخشد، خودم را برای او بر سر آتش می گذارم تا شاید بدنامی خود را جبران کنم. در پیری سرانجام من چنین شد. اگر مرا از شاه جهان بخواهی، مانند قوچی جنگی با تو می آیم و نزد بیژن برخاک می افتم تا شاید نام نیک خود را دوباره به دست بیاورم."
وقتی پیغام گرگین به رستم رسید، آهی سرد از جگر برآورد. از غم و درد و پیام او به خود پیچید و از آرزوی بیهوده ی گرگین اندوهگین شد. پس به فرستاده گفت: "بازگرد و به او بگو ای مرد ناپاک! آیا تو داستان آن پلنگ را که در دریای عمیق با نهنگ در افتاد نشنیدی؟ که اگر هوا و هوس بر عقل غلبه کند، از چنگ او کسی رهایی نمی یابد. خردمند کسی است که بر هوا و هوس چیره شود که در این صورت داستانش مانند شیر دلاوری است که نباید او را به شکارگاه برد و نیز از درندگان در رنج نمی افتد. تو مانند روباهی پیر حیله کردی و از دام شکارچی غافل بودی. با این آرزوی محالی که در سر داشتی، شایسته نیست که نزد کیخسرو نامت را بر زبان بیاورم ولی حالا تو را به یک باره بیچاره و فرو مانده می بینم. پس از خسرو می خواهم تا تو را ببخشد و با این کار روح تاریک تو را روشنی می بخشم. اگر بیژن به فرمان خداوند جهاندار از بند رهایی یابد، تو نیز از بند و زندان و مرگ رهایی می یابی و کینه ی پهلوان از تو دور می شود؛ اما اگر چرخ گردون به گونه ای دیگر بگردد، تو نیز از زندگی چشم بپوش؛ زیرا اول از همه من به قدرت خداوند و فرمان شاه برای انتقام می آیم و اگر من تو را نیافتم، گیو پر هنر از تو انتقام فرزندش را خواهد خواست."
از این کار دو روز و دو شب گذشت؛ اما رستم در این باره حرفی به شاه نزد. روز سوم وقتی خورشید پرتوهای خود را نشان داد و شاه بر تخت عاج نقره گونش تکیه زد، تهمتن به بارگاه آمد و به شاه پیروز از گرگین که بخت و اقبال به او پشت کرده بود، حرف زد. شاه گفت: "ای سپاه سالار من! می خواهی زندان و سوگند مرا بشکنی؛ زیرا من به تخت و تاج پادشاهی و بهرام و ناهید و خورشید و ماه سوگند خوردم که گرگین از من جز رنج و مصیبت نبیند، مگر اینکه بیژن از بند رهایی یابد. هر آرزویی جز این داشتی، از تخت و شمشیر و مهر و کلاه شاهی از من بخواه."
رستم گفت: "ای نام آور با گوهر اگر او بداندیشی کرد، اکنون به خود می پیچد و آماده ی فدا کردن جانش است. اگر شاه او را نبخشد، روحش در عذاب است و دودمانش از ننگ در عذاب خواهند بود. هر کس که از راه عقل و دانش برگردد، عاقبت از کار بدش در عذاب خواهد بود. سزاوار است که اکنون کارها و جنگ های او را به یاد آوری که خاندانش پیش نیاکانت کمر خدمت بسته و در هر جنگی نام آوری کرده اند. اگر شاه مصلحت بداند، او را به من ببخشد تا شاید ناگهان بخت بدش درخشیدن بگیرد!"
به رستم ببخشید فیروزشاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه
#شاهنامه_از_ابتدا
#جلد سوم (قسمت اول: از داستان بیژن و منیژه تا پایان جنگ دوازده رخ)
برگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری
#نشرچشمه ۱۳۸۸
#قسمت دویست و صد و سوم
اولین قسمت شاهنامه👇
https://t.me/Jamais_vu20/96@Jamais_vu20