شناسنامههایی از جنس زخم و پینه؛ نمای کلوزآپ از دستانِ کارگران
در نظام معنایی و جهان نمادین کارگران ساختمانی، لباسهای آغشته به گچ و سیمان تنها یک پوشش نیست؛ بلکه یونیفرم رسمیِ یک طبقه اجتماعی است. اما اگر بخواهیم به هسته مرکزیِ این هویت شغلی نفوذ کنیم، باید به دستهای آنها خیره شویم. در میدانهای کارگری، دستها کارکردی فراتر از یک عضو فیزیکی دارند؛ آنها رزومه، کارت شناسایی و نشان افتخارند. هرچه این دستها زمختتر، پینهبستهتر و پرخراشتر باشند، اعتبار و صداقتِ کارگر در این خردهفرهنگ بیشتر است. این دستها، آرشیوی زنده از رنجها، زحمتها و مشقتهای روزمرهاند.
در یکی از همین پرسه زدنهای میدانی، «غلام» برای اثبات عمق هویت کارگریاش، دستهایش را به سویم دراز میکند. با غروری که در صدایش موج میزند، میگوید: «این دستای پینهبسته کارگره، این نشان کارگره!» برای او، این پینهها مدال شجاعتی است که در نبرد نابرابر با آهن و سیمان به دست آمده است.
اما این هویتِ حکشده بر بدن، گاه در مواجهه با دنیای مدرن و بوروکراسی اداری، تراژدیهای کوچکی نیز میآفریند. «ماحمود»، با لبخندی تلخ که چینهای صورتش را عمیقتر میکند، حکایتِ پاک شدن هویتِ دیجیتال خود را روایت میکند. او که برای ثبت اثر انگشتان دستش در دفتر پیشخوان دولت، دچار مشکل شده بود، دست راستش را نشان میدهد که بر اثر کار مداوم، خطوط سرانگشتانش کاملاً محو شدهاند. او با تشبیهی ملموس و عینی میگوید: «همه انگشتام صاف شدن، از بس ازشون کار کشیدم. انگار لاستیک ماشین به تیوب رسیده؛ به قول ما «البیر لاستیک بزه چیخیب» (لاستیک بیش از حد خورده شده). اما از انگشتای دست چپم تونستند عکس بگیرند، آخه من راستدستم و بیشتر کارهام رو با این دست انجام میدم.» او در ادامه، بدن خود را به ماشینی مستهلک تشبیه میکند: «انگار یه ماشینی که هر روز ۴ بار میره بستانآباد و برمیگرده تبریز؛ بعدِ چند ماه دیگه اون ماشین داغون میشه، داستان ما هم همینه.»
اوج این تقابل میان «مدرک کاغذی» و «مدرک بدنی» را در گفتوگو با مردی مسن در حاشیه میدان که همه «کَبلایی» خطابش میکردند، میبینم. وقتی از او میپرسم که آیا «کارت مهارت» دارد یا نه، مکثی میکند. نگاهی عاقلاندرسفیه به من میاندازد، گویی سؤالم بدیهیترین حقیقتِ زندگیاش را نادیده گرفته است. دستهایش را بالا میآورد و میگوید: «نه، ندارم؛ اما از وضع دستان من مشخص نیست که من کارگرم؟!»
نگاهی به دستهایش میاندازم؛ دستهایی پر از پینه و خراشهای کهنه، با ناخنهایی که از شدت فشارِ سالیان دراز کارِ سنگین، کمعرض و گرد شدهاند. در آن لحظه، هیچ کارت هوشمند یا مهر تاییدی نمیتوانست به اندازه آن دستهای فرسوده، راویِ صادقِ هویت و تخصص او باشد. در میدان کارگر، این دستها هستند که حرف میزنند، حتی اگر دستگاههای ثبت اثر انگشت، توان خواندن قصهشان را نداشته باشند.
محقق و نویسنده: عادل محبتیان
تاریخ انتشار: 1405/03/10
انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
#تکه_یادداشت_میدانی
#کارگران_ساختمانی
#گروه_مجسم
#مردم_نگاری
#مرکز_پژوهش_های_شورای_شهر_تبریز
✅کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
✅جهت ارسال متن، نقد و پیشنهاد در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz_info
📣 آذربایجان را جامعهشناسانه ببینیم.
🔴 کانال انجمن جامعهشناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی را به اشتراک بگذارید.
لینک دعوت👇
https://t.me/ISA_Tabriz
Post #43
1.51K