حساسیت مردمشناختی
🖋 اصغر ایزدی جیران
پس از وقفهای طولانی در پژوهشم در باب حاشیهنشینان شهر تبریز، امروز در قهوهخانة قدیمی محلة ماللازینال هستم. ماههای گذشته درگیر پروژة جدیدم، فرهنگ و زندگی روستاییان بلوچستان بودم، پروژهای که تا چند سال آینده هم ادامه خواهد یافت. هرچند دورادور پیگر اخبار ماللازینال هستم، ولی قصد نداشتم به این زودی، پروژة ناقصش را از سر بگیرم. حدود یک هفتهای میشد که خلقم پایین افتاده بود. در مود افسردگی خفیف، نتوانسته بودم حتی در حد یک جمله هم مطلبی بنویسم. تا اینکه ناخودآگاه فکر و دغدغة ماللازینال به سراغم آمد. به متن کتاب نیمهکارهای که چهار سال پیش رها شده خیره شدم. هیچ چیزی جز رفتن به محله نمیتوانست حال من را بهتر کند و سر شوق نوشتن بیاورد. در چنین تجربههایی است که احساس میکنم این منم که به محله و مردمانش نیاز دارم نه آنها به من و به آثاری که منتشر میکنم.
از امروز، دور تازهای از پژوهش میدانی در ماللازینال را شروع میکنم تا هم تغییرات چهار سال گذشته را لحاظ کنم و هم شاید قادر به دیدن دادههای قبلیام در پرتو چشمان نظری تازهای باشم.
توی قهوهخانهای که پنیر روستایی هم در یخچالهای آن فروخته میشود، مشغول مکیدن نخ به نخ سیگارهای نازک و کلفت هستیم. قهقههها و خندههای منفجرشده از شوخیهای مردانه مرا خوش مینماید. با سه مرد جوان بیرون رفتیم و جلوی قهوهخانه حرفها را به جدیت کشاندیم. عباسقلی که هنوز پیراهن مشکی عزای فوت برادرزادهاش را به تن دارد، از آرزویش برای نویسنده شدن میگوید،
«من هم دوست داشتم کار تو را بکنم. داستان زجرهایی که کشیدم را بنویسم تا دیگران بدانند که بر ما چه گذشته و چطور به این وضعیت رسیدهایم ... »
عباسقلیِ 38 ساله تا اول راهنمایی بیشتر درس نخوانده است. او هم مثل خیلی از جوانهای محله، با چرخ دستی و با وانت، در کار «آل-وئر» است: جمعآوری ضایعات. گاه هم مشغول معاملههای خرد در «مزایدة» فرشهای پادری و تسبیحهای جنس اعلا در قهوهخانهای دیگر در گَجیل میشود. اما این فعالیتها را از مقولة «کار» بیرون میداند:
«بیست ساله بیکارم.»
روی صندلی موتور احمد نشست. بالای سرش ایستادهام. بازوهای تن نحیفش با شکلها و نوشتههای تتوکاریشده نقاشی شده است. زیر مچ دست چپش، کلمة «قسمت» را تتو کرده است، نشان باوری راسخ به تقدیر و پذیرش وضعیت موجود.
اوایل خرداد امسال بود که ریزش ساختمان بزرگی در ماللازینال، این محله را به صدر اخبار شهر و استان رساند. شهرداری بنرهای «اخطار» زده و از ساکنان کوچههای اطراف ساختمان خواسته فورا تخیله کنند. جز ایام انتخابات، فقط بحران میتواند پای مشتاقان قدرت و مسئولین را به این محله بکشاند. به تعبیر دیدیه فاسین، در وضعیت «کرختی سیاسی»، زنده بودن و عین نحوة زندگی این مردم توجهی برنمیانگیزد. گویی که آنها فقط با مردنشان است که به هستی اجتماعی درمیآیند. رخدادی رویتپذیر و رسانهای مثل فرو ریختن خانه میتواند به حساسیتی موقتی دامن بزند. اما فرو ریختنها یا «زجر»های بسیاری هم وجود دارند که شکل حادثهای عجیب را به خود نمیگیرند، بلکه درون بافت ظاهرا عادی زندگینامههایی خُرد فردی و خانوادهای جای گرفتهاند که عباسقلی آرزوی نوشتنشان را دارد. مردمشناسی چه میتواند باشد جز تحقق آرزوی عباسقلی.
🗒 اصغر ایزدی جیران، یادداشت میدانی، محلة ماللازینال، تبریز، 11 تیر 1405
برگرفته از کانال شخصی نویسنده (@IzadiJeiran)
#مردمنگار
#یادداشت_میدانی
#حاشیهنشینی
#ماللازینال
📚 آذربایجان را جامعهشناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
Post #106
950
- ❤ 6