روایت یک سفر
قصه همانها که زنده از جنگ برگشته بودند!
«هیچچیز بهخودیخود تمام نمیشود؛ جنگ حتی برای آنکه که از آن جان سالم به در بردهاند، تا پایان عمر ادامه دارد. جنگ در ذهن آنها، در کوچهها، در خوابها و در نگاه خیرهشان به دیوار خالی اتاق تکرار میشود.»
از پارسال مهر ماه، تا امسال مهر، یعنی همین چند روز پیش، بیمعرفتی کردم؛ مرودشت نرفتم.
شهر کوچک ما چنان عوض شده بود که گویی نوزادی از رحم مادر خارج شده؛ فضای شهر چنان بود که جملگی مردمان پیر شده بودند؛ نه پیری که از سر استیصال باشد، نه، پیری که بس بسیار حکیمانه بود.
شهر کوچک ما، یک خیابان جدی دارد؛ ما مرودشتیها به آن «خیابون اصلی» میگوییم، همه چیز آنجا است.
پس از یکسال که در شهر قدم زدم، شهرداری نبود. سوخته بود. بیشتر بانکها سوخته بود، از دی ماه، از ۱۸ و ۱۹ دی ماه سوخته بودند.
در میان انبوه بانکهای سوخته بانکی سالم دیدم.
از کسی پرسیدم چرا این سالم است؟
گفت رئیسش آدم خوبی بود، روز ۱۸ دی دوربینها را رو به آسمان داد، به سوی ناکجاآباد تا مردم لختی بیشتر باقی باشند.
کسی بود، متوجه صحبتمان شد. شکارچی هم بود. لات هم بود.از قبل دورا دور میشناختمش، او هم وارد بحث شد؛ ناگهان گفت: خیلی کشتند؛ چشمان آن گنده لات پر از آب دیده شد. باور کردنی نبود. گفتم پهلوان هنوز شکار میروی، جایی میشناسم نزدیکیاش کبک زیاد است ، آدرس دهم بروی شکار؛ پاسخی داد که در جا خشکم زد. گفت از دی ماه، پس از آنکشتار مراقبم پای بر زمین که میگذارم مورچهای نمیرد، شکار کجا بود «مشتی»؛ دیگر دستم بهچکاندن گلوله حتی برای یک سنگ نمیرود.
گفتم افسوس از این حال؛ گفت افسوس از آن حال که مغز جوانی به لباست بپاشد.
گریه کرد و من هم جلوی خود را گرفتم.
یکی دیگر آمد؛ گفت« سر آن خیابان» چراغها را خاموش کردند؛ تیر میانداختند به سوی سرها؛ باورم نمیشد که واقعی باشد اما بود.
آن یکی گفت اینجا، این بتنهای بولوار را که عوض کردند ، همه خون بود. زبانمبند آمده بود. اشک به چشمانم بود.همینطور که راه میرفتیم، رسیدیم به شیرینی فروشی معروف شهر، گفتم برویملبی تازهکنیم به قدر بضاعت این شیرینی فروشی؛ سفارش دادیم. رو به خیابان در شیرینی فروشی بودیم، تا به دهانم گذاشتم آن شیرینی تر معروف را، گفتا که این جا عرفان بزرگی را زدند. کامم تلخ شد. روزگارم سیاه شد.
میگفت از سر روزگار*میزدند.
کسی را در خیابان دیدم، بس لاغر شده بود؛ مغازهدار بود. گفتم خدا بد نده همشهری، گفت از دی ماه خوراک ندارم؛ پنجاه روز نخوابیدم.۱۶ کیلو کم کردهام.
امروز که مرودشت نیستمتازه حس همشهریانم را دارم. همانها که زنده از جنگ برگشته بودند.
______
خیابانی در مرودشت
Post #2436
750
- 💔 54
- ❤ 12
- 😢 4
- 😭 3
- 👍 2
- 🤣 1



