طبیعت ایران در چنبرهی جنگ؛ هراس از تکرار یک فروپاشیبه قلم ایمان ابراهیمی
چهارده سال پیش، زمانی که قدم در مسیر حفاظت از حیات وحش گذاشتم، گمان میبردم ابزار من دوربین و دوربین چشمی است؛ اما زود دریافتم که این مسیر، پیش از هر چیز با «روایتها» آغاز میشود. روایتهایی که در دل بیابان، کنار آتشِ محیطبانان قدیمی و لابلای بخار چای، بازگو میشوند. در میان تمام خاطرات تلخ و شیرین این مردان سپیدموی، برههای هست که زبان در آن به لکنت میافتد، صدا پایین میآید و بغض، جای کلمات را میگیرد: دوران پس از انقلاب و سالهای جنگ.
در تاریخ شفاهی محیطبانی ایران، آن سالها صرفاً یک «دوره» نیستند؛ یک «فروپاشی» تمامعیارند. فروپاشیِ هر آنچه با خوندل و طی دههها بنا شده بود. پناهگاه حیات وحش «موته» که روزی نماد شکوه طبیعت ایران بود، شاهد این تراژدی است. در سال ۱۳۵۵، اسکندر فیروز با هواپیمای کوچک سازمان، مجموع جمعیت حیات وحش آنجا را بیش از ۳۵ هزار رأس برآورد کرد. اما تنها ۸ سال بعد، در سال ۱۳۶۳، وقتی مهندس مقدم و تیمش برای ارزیابی دوباره پا به آن ۲۰۰ هزار هکتار گذاشتند، فاجعه رخ داده بود: تمام آن گلههای عظیم به ۶۰ عدد تقلیل یافته بود. از ۳۵ هزار به ۶۰!
در آشوب آن سالها، حفاظت، امری باطل و فانتزی قلمداد شد. مناطق حفاظتشده که حاصل عمر کارشناسان بود، مورد هجوم قرار گرفتند. در دشت ارژن، جایی که قرار بود مأمن احیای شیر ایرانی باشد، وسعت منطقه به کمتر از نصف تقلیل یافت. چاههای غیرمجاز در خلأ نظارت حفر شدند و دشتهای بکر به مراتع دام تبدیل گشتند. بازگشت از آن ویرانی، بیش از چهار دهه هزینه و تلاش برد؛ چهار دههای که میشد صرف «ساختن آینده» شود، اما صرف «ترمیم گذشته» شد. و تلختر آنکه، هرگز همهچیز بازنگشت؛ بخشی از آن شکوه، برای همیشه در خاک دفن شد.
امروز، بار دیگر در روزهایی ایستادهایم که سایهی جنگ سنگینی میکند. در چنین فضایی، چشمهای ما نه تنها گریان برای انسانها، که نگران برای خاک است. نگران از تکرار آن کابوس؛ تکرار آن خلأ نظارتی که اجازه داد کلاشنیکفها جای قانون را بگیرند.
اما در میان این سیاهی، بارقههایی از امید نیز هست. امروز ارتباط انسان ایرانی با طبیعتش، از جنسی دیگر است. اگر دیروز حیات وحش موضوعی حاشیهای بود، امروز «همای سعادت» در طالقان به نماد فرهنگ و همزیستی بدل میشود و «پیروز»، یوز ایرانی، چون فرزندی برای یک ملت، عزیز میگردد. تلاشهای مردمی برای مهار آتشسوزی جنگلهای زاگرس و شمال نشان داد که این پیوند، دیگر گسستنی نیست. اینها اتفاق نبودند، نشانههایی بودند از بلوغِ یک پیوند زیبا میان مردم و سرزمینشان.
در این روزهای پرالتهاب، باید مدام به خود یادآوری کنیم: این بار، اگر قرار است چیزی حفظ شود، تنها با حضور و آگاهی ماست. امروز دیگر «حافظ طبیعت» فقط آن محیطبان خسته در پاسگاه دورافتاده نیست؛ حافظ طبیعت، تکتک ما هستیم. اگر این ارتباط عمیق میان ملت و طبیعت پایدار بماند، طبیعت نیز از گزند حوادث عبور خواهد کرد. اما اگر اجازه دهیم این پیوند در هیاهوی جنگ گسسته شود، بازگشت دوبارهمان دههها به درازا خواهد کشید؛ و این بار شاید دیگر هیچچیز شبیه گذشته نشود.
نگرانی ما از امروز نیست؛ نگرانِ فردایی هستیم که شاید در آن، دیگر دشت ارژنی یا موتهای برای بازسازی باقی نمانده باشد.
@IranianPlateau