خنجر مینشیند بر آهوی گرسنه
با عطر خُتن
بر حاشیهی دفتر.
سروها قامت انداختهاند در صلات مرگ
و شبح سرد بینامها
از کوچه رد میشود
از گلوله رد میشود
از سپر رد میشود
و میپیچد در ازدحام نرگسهای قرمز.
چاه نیست
هاویهی برادرانهی تصلیب است
با تذهیب فراموشی
و کمی خون بیمقدار نجیب
بر چِلتکهی پاییز
@interventions
Post #200
383